<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873</id><updated>2012-01-28T02:04:41.341+03:30</updated><title type='text'>My Memories</title><subtitle type='html'>روز نوشته‌های من</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>69</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-5400140216030630263</id><published>2011-12-05T00:54:00.002+03:30</published><updated>2011-12-05T01:00:22.692+03:30</updated><title type='text'>کورسو</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; text-align: justify;"&gt;کنار آیدیت نوشته بودی I'm nervous.&lt;br /&gt;چقدر دلم میخواست چراغمو روشن کنم. اول ببینم آیا برات مهم هست که هستم یا نه. بعد بیام جلو حال و احوالی کنم. بعد این همه مدت بی‌خبری تحویلت بگیرم. ببینم تو هم تحویلم میگیری یا نه. بعد بیام ببینم از چی اعصابت خرده؟ چی شده؟ چی یا کی اذیتت کرده؟ خودم که حال و روز ندارم. جز مرگ سعادتمندانه که به تمام این محنتها پایان بده آرزویی ندارم. با اینحال بیام و سنگ صبورت بشم. شاید تنها باشی!...&lt;br /&gt;اما به یاد آوردم محنتهای گذشته رو. به یاد آوردم که هیچوقت بودن من نبوده که مهم بوده. به یاد آوردم محنتهای تو با بودن خیلیهای دیگه غیر از منه که برطرف میشه. دوباره محنتهامو به یاد آوردم. گفتم شاید همین که چراغم روشن بشه چراغ تو خاموش بشه. گفتم بذار همینطوری بمونم تا لااقل این کورسو رو هم از دست ندم. در پناه چراغ تو تا وقتی که خاموش بشه آروم و بی‌صدا مبادا حضورم رو متوجه بشی کناری نشسته‌ام. تنها نگاه میکنم و می‌اندیشم. به روزگاری که گذشت. به منی که نابود شد، امیدی که بر باد رفت،به سرنوشتی تاریک، گذشته‌ای بی‌حاصل، امروزی که بی‌نتیجه میگذره و فردایی که هیچ روشن نیست. کافی بود دلم به تو گرم بشه. هم گذشته‌ی سردم رو فراموش میکردم، هم شور تلاش و زندگی در رگهای امروزم جاری میشد و هم آینده‌ای روشن در انتظارم می‌بود.&lt;br /&gt;از خدا در خانه‌اش خواستم خودش رو با تو در قلبم جایگزین کنه تا به حیات طیبه و شادی ابدی برسم. کاش چنین کنه. حال که به دنیا نرسیدم کاش آخرت رو به جای دنیام بنشانه...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-5400140216030630263?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/5400140216030630263/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=5400140216030630263&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/5400140216030630263'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/5400140216030630263'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2011/12/blog-post.html' title='کورسو'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-8040230504527599359</id><published>2011-05-05T13:24:00.000+04:30</published><updated>2011-05-05T13:24:53.641+04:30</updated><title type='text'>همان به که تنها بمانم</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; text-align: justify;"&gt;می‌دونی اگه برم بهشت از خدا چی می‌خوام؟ نه حور العین می‌خوام، نه شراب طهور، نه قصرهای بی‌نظیر و نه حتّی پسرای مه پاره. قبل از این که خیالم به بهشت خوش شه لازمه خیالم از دنیا راحت شده باشه. لازمه یه مجلس ختم بگیرم. یه مجلس روضه که اونایی که قراره دوستم داشته باشند اگه بخوان منم دوستشون داشته باشم و بهشون توجّهی کنم لازم باشه درش شرکت کنند، دلشون بسوزه، به رحم بیاد و اشکشون جاری بشه. نه روضه بر مصائبی که توسّط بهترین مردمان فراموش نشد که روضه‌ای برای دلتنگی‌هایی که هیچ وقت دیده نشد و به حساب نیامد. من در درون خودم سوختم و آب شدم و جز خدای من هیچ کس مرا ندید و بر بی‌رحمی‌های زمانه یورش نبرد. هیچ کس نبود که در مقابل این هجوم بی‌امان از من دفاع کنه و بین من و اون حائل بشه. لازمه روزی که من امیر شدم و تصمیم گیرنده بر آنچه بر من خواهد گذشت و احساسی که دیگران نسبت به من خواهند داشت قبل از هر چیز از این احساس فراموش شده یاد کنم و اون‌ها رو هم به یاد آوری این شکست وادار کنم. من حور العین می‌خوام چی کار؟ حور العینی که از گذشته‌ی من یاد نکنه و با من اشک نریزه به چه درد من می‌خوره؟ چطور می‌تونه با من هم احساس باشه و با دلتنگی‌های من همدل؟ تا این نباشه چطور می‌تونم دوستش داشته باشم؟&lt;br /&gt;اما نه، اون روز دیگه خیلی دیره. اگه امروز برام گریه نکنه و از این که دستش از کمک رسوندن به من کوتاهه ناراحت و کلافه نباشه گریه‌ی اون روزش هم دیگه فایده‌ای نخواهد داشت، نه به حال من و نه به حالش خودش. مهم نیست در حسرت زیبایی او و رسیدن به او چقدر بی‌تاب خواهم شد. مهم نیست که همچنان تنها خواهم ماند. مهم نیست دردم دوا نخواهد شد. مهم نیست که جبران بزرگ رو از دست خواهم داد. مهم اینه که شکست امروز من دیده نشده. اگر امروز دلسوزی برای من جز خدای من نیست برای اون روزمم همدمی جز او نخواهم خواست. بذار تا ابد تنها بمونم! این تنهایی چقدر شیرین‌تر از همدم بودن با کسانی است که به راحتی گذشته‌ی منو فراموش می‌کنند و به آینده‌ای دوست داشتنی حواله میدن. نگران نباش! غصه نخور! درست می‌شه. دنیا همیشه این طوری نمی‌مونه. یه روزی هم ابرای زندگی تو کنار میرن و خورشید دوباره تو آسمون دلت تابیدن می‌گیره. چقدر این حرفها نفرت انگیزه! نه! دیگه هیچ خورشیدی نمی‌خوام. اون وقتی که باید می‌تابید نتابید. پس همون بهتر که تا ابد نتابه. مهربونی پسرهای بهشتی برای منی که از پسرهای دنیا جز بی‌مهری ندیدم چه لطفی خواهد داشت؟ نگران نباش که دیگران بیمرام بودند و حقّت رو نشناختند. عوضش از این به بعد من با تمام مهر و وفایم مال تو. دستت درد نکنه. از این به بعدم رو کفایت کردی. اما گذشته‌ام چی می‌شه؟ بر باد رفته باشه؟ عیبی نداشته باشه؟ فراموش شده باشه؟ تا وقتی مسأله‌ی من حل نشه چطور می‌تونم به مهر کسی دل خوش کنم؟ تو دیروز کجا بودی؟ دیروز که من در دنیا داشتم اون طور زجر می‌کشیدم مهر و وفات نصیب کی بود؟ اون روز چرا منو ندیدی؟ اگر تو دیروز منو فراموش کردی مستحق فراموشی امروز من هستی، هرچند به ضررم تموم بشه و باعث بشه تا ابد تنها بمونم و از هیچ کس هم مهر و وفایی نبینم. چطور می‌شه به چنین جبرانی رضایت داد؟&lt;br /&gt;به خدا قسم به حال امروزم دلسوزتر از خدای خودم نیافته‌ام. او که در شب‌های تار در کنارم بود، دید و ارج نهاد. زین پس نیز به کسی غیر از او التجا نخواهم کرد. تا ابد نیر جز او را نخواهم خواست. خودش گفت: ألیس الله بکاف عبده؟ پس ای حور! در لاک خود فرو رو! ای پسرهای ساقی! کاسه‌های خود را وانهید و جام‌های خود را خالی کنید! من به مهر امروز شما محتاج بودم. حال که وقعی ننهادید تا ابد هم کامی از شما برنخواهم گرفت و جامی از دست شما نخواهم خواست. نه لب لعلتان چنگی به دل چاک چاکم می‌زنه نه بیاض وجهتان نه صفای رویتان و نه هیچ جلوه‌ای از زیبایی و مهر و وفایتان! امروز منو تنها گذاشتید. پس تا ابد تنها بمانید و مرا هم به تنهایی خود واگذارید! نه دستی برای دعا از هیچ کدامتان بالا رفت و نه جلوه‌ای از آن مه رویی به من دردمند کردید. امروز دلم را به دست نیاوردید. پس تا ابد آن را از شما دریغ خواهم کرد.&lt;br /&gt;تنها بهشت من سجّاده‌ای است پهن شده رو به تنها قبله‌ای که به حال امروز و دیروز و فردایم اشک ریخت و خواهد ریخت. همان بهتر که با او تنها بمانم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-8040230504527599359?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/8040230504527599359/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=8040230504527599359&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/8040230504527599359'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/8040230504527599359'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2011/05/blog-post_05.html' title='همان به که تنها بمانم'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-562749334471825246</id><published>2011-05-05T13:21:00.001+04:30</published><updated>2011-05-05T13:26:46.980+04:30</updated><title type='text'>خوشگل‌ترین پسر دنیا</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; text-align: justify;"&gt;خوشگل‌ترین پسر دنیا اومده خواستگاریم! هیچ کس رو مثل او ندیده‌ام. هیچ کس نمی‌دونه چقدر خوشگله. الهی فداش شم! امّا... شرط گذاشته. گفته اگه دلت پیش کس دیگه‌ایه دور منو خط بکش. دیگه این که گفته هرچی گفتم بدون چون و چرا باید قبول کنی، چه خوشت بیاد، چه خوشت نیاد، چه به نظرت معقول و منطقی برسه، چه نرسه. البته اطمینان داده فقط چیزایی رو ازم بخواد که به ضررم تموم نشه. بهم گفته اگه قبول کنم همه‌ی خواسته‌هام رو به پاش بریزم و فقط همون‌هایی رو انجام بدم که بهم اجازه می‌ده بیاد تو دلم بشینه و برای همیشه فقط مال خودم باشه. آخی! چه عالی! نه؟ امّا خوب شرطش خیلی سنگینه. میگین چی کار کنم؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-562749334471825246?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/562749334471825246/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=562749334471825246&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/562749334471825246'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/562749334471825246'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2011/05/blog-post.html' title='خوشگل‌ترین پسر دنیا'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-6054837457511209494</id><published>2011-04-01T16:32:00.000+04:30</published><updated>2011-04-01T16:32:40.490+04:30</updated><title type='text'>دنیای این روزای من</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; text-align: justify;"&gt;سلام&lt;br /&gt;بعد از مدّتی دوری و بی‌خبری اومده‌ام کمی باهات حرف بزنم. شاید فکر کردی باهات قهر کرده‌ام. جالبه که وقتی من سراغی ازت نمی‌گیرم تو هم یادی از من نمی‌کنی. شایدم این طوری بهتر باشه. ما تنها دو تا خاطره باشیم برای هم که یه وقتایی که به گذشته برمی‌گردیم تنها در خیال به یاد هم باشیم. با این یاد کردن، احساسات ما به گونه‌های مختلفی بروز می‌کنه. من هیچ وقت نتونستم تو رو به طور کامل بشناسم. برای همین نمی‌دونم وقتی منو به یاد میاری چه احساساتی درت به وجود میاد. شاید منو یه احمق احساساتی بدونی. شاید مثل همیشه نسبت به من حسّ ترحّم پیدا کنی. شاید برام دعا کنی خدا به راهم بیاره. یا یه نفس عمیق بکشی و بگی آخیش، چه بلایی از سرم دفع شد! چه خوب شد که رفت! چه پیله‌ی زبون نفهم احمقی بود! با اون سنّش خجالت نمی‌کشید اون حرفا رو می‌زد! در هر حال احتمالاً حالا خیلی راضی‌تری تا زمانی که من بعنوان یه مزاحم تو زندگیت بودم. مزاحمی که از دستش خلاصی نداشتی و مجبور بودی مراعاتشو بکنی.&lt;br /&gt;راستشو بخوای حالا منم خیلی راحت‌تر و راضی‌ترم. دیگه اون فشارها که هنوز هم اثراتش هست رو تحمّل نمی‌کنم. دیگه با یاد تو نمی‌خوابم و با خیال تو بیدار نمی‌شم و با امید توجّه تو روزگارم رو نمی‌گذرونم، توجّهی که هیچ گاه به دست نیاوردم، و چه رضایت و آرامشی می‌تونست بهم ارزانی کنه این توجّه تو اگر نصیبم می‌شد! هر آنچه بود گذشت و من اون بهره‌ای که از با تو نبودن باید می‌بردم رو بردم و اون چیزی که باید کسب می‌کردم رو به دست آوردم. حالا دیگه زندگی برام یه جور دیگه است، یه زندگی بدون دلخوشی. تنها هدف من نداشتن هیچ هدف زمینی و اخراج هر چیز از دل به جز خدا است. چرا؟ چی بهم چنین انگیزه‌ای میده جز تجربه‌ای که از با تو بودن به دست آوردم و درسی که از اون همه شکست خوردن و شکسته شدن گرفتم؟ امروز قسمت‌هایی از فیلم تأثیر گذار Maximo Oliveros رو می‌دیدم. اون جایی که Maxi داره با اندوه فراوان زخم‌های نشسته بر تن مجروح اون پلیس رو التیام می‌بخشه. این همون عشقی است که من سال‌ها در انتظار به دست آوردنش بودم و وقتی خیالاتم رو در چنین فیلم‌هایی محقّق شده می‌دیدم با ولع تمام اون‌ها رو می‌دیدم و به وجد میومدم. خیالاتی که برای من هیچ وقت پا به عرصه‌ی وجود نذاشتند. قبلاً که این فیلم رو می‌دیدم خودمو جای اون پلیس می‌ذاشتم و از این که خیالاتم داشتند واقعیّت پیدا می‌کردند آروم می‌شدم. امروز هم خودمو جای اون پلیس گذاشتم. امّا احساسم طور دیگه‌ای بود. با اون پسر حرف زدم. بهش گفتم تو چرا باید بهم محبّت کنی؟ محبّتت رو نثار من نکن! اشک‌هاتو به پای من نریز! من توان پاسخ دادن به اون‌ها رو ندارم...&lt;br /&gt;آره، امروز اون پسر متعلّق به دنیایی نیست که من همچنان بهش تعلّق داشته باشم. دیگه هیچ محبّتی از هیچ کس برام خواستنی نیست. بذار آدم‌ها دشمنی کنند. این برام خیلی بهتره. چون دیگه جواب هیچ کس که بهم محبّت کنه رو نمی‌تونم بدم. چون دیگه به هیچ کس نمی‌تونم محبّت کنم. چون هرچی محبّت داشتم نثار تو کردم و تو تمامش رو از بین بردی. من دیگه هیچ نیستم. آرامش من در دل بریدنم از همه و تعلّق داشتنم به خودم بود و بس. حالا این اتّفاق افتاده. این چیزیه که تو می‌خواستی. تو می‌خواستی من به این جا برسم و حالا رسیده‌ام. عشق برای همیشه برام بی‌معنی شد. محبّت اون پسر به اون پلیس برام مسخره شده. برو خونه‌ت بگیر بخواب! هیچ کس جز خودت رو دوست نداشته باش! دیدی که وقتی بوسیدیش چقدر براش ابهام برانگیز و نخواستنی بود! دیدی که وقتی با خوشحالی از خیلی چیزها برگشتی به خونه‌ت چطور اون حال خوشت رو نزدیک‌ترین کست با یه سیلی تبدیل به ناخوشی کرد. نه، این پلیس اونی نیست که تو می‌خوای. نه او و نه هیچ کس دیگه عشق تو رو جدّی نمی‌گیره و براش ارزشی قائل نمی‌شه. انگار جبر روزگار حکم می‌کنه که عشق‌های واقعی ندیده گرفته بشن و عاشق‌های واقعی به سخره گرفته بشن و زیر پا له بشن. این یه دوره و یه تسلسل اجتناب ناپذیر. کسی قبل از من این بلا رو سر تو آورد، تو همون بلا رو سر من آوردی و من عین همین کار رو حالا دارم با امید می‌کنم. او از من توقّعی نداره. امّا کدوم آدم عاقلیه که برتابه کسی جواب محبّت رو با بی‌مهری بده؟ تقصیر او چیه که من حالا هیچ مهری ندارم که بخوام به کسی ببخشم؟ مونده‌ام جواب سلامش رو چطور بدم. این چیزیه که از من ساختی. یه آدم درون گرا که دیگه هیچ کسی جز خودش رو نه قبول داره، نه براش اعتباری قائله، نه حاضره به دلش راهش بده. تو صورت مسأله‌ی منو محو کردی، در حالی که من ازت می‌خواستم حلّش کنی. من آروم شدم، امّا به بهایی سنگین. می‌تونست خیلی بهتر و راحت‌تر از این هم اتّفاق بیفته. تو منو از تنهایی نجات ندادی. به جاش تنهایی رو برام خواستنی کردی. به قول دکلن وقتی می‌بینم دیگران دست در دست هم دارند بغض می‌کنم. درست مثل بچّه‌ی یتیمی که خوش بودن بچّه‌های دیگه با پدرانشون رو می‌بینه. این حقّ او است که مثل دیگران شاد باشه.&lt;br /&gt;اوه، امید! کاش می‌تونستم به تو عشق بورزم. می‌دونم که خیلی وقته بهم ایمیل داده‌ای و من هنوز ننشسته‌ام اون‌ها رو بخونم و بهشون جواب مناسب بدم. امروز تو از جنس اون پسری و من از جنس اون پلیس. تو از جنس رحمی و عشق و من از جنس خشونتم و تنهایی. همون طور که اون پلیس اون پسر رو به خونه‌اش راه نداد منم نمی‌تونم تو رو راه بدم. دست خودم نیست. طبیعت امروز من این طور می‌پسنده. از سعی در تنها نبودن انقدر متضرّر شده که به تنهایی پناه آورده. جای بدی هم نیست. لااقل خودش در امنیّته، هرچند برای دیگران گرون تموم بشه.&lt;br /&gt;آره، عشق من به تو از من کسی چون تو ساخت. طبیعت من به گونه‌ای تغییر کرد که زمانی نمی‌پسندیدمش. کاش در این تسلسل من آخری باشم!&lt;br /&gt;خیلی حرف دارم بزنم. امّا اونی که باید بدونه می‌دونه و همین برام کافیه. اگه آدم یاری می‌خواد همون بهتر که تنها یار باشه. کسی که بشه همه جوره بهش تکیه کرد. از میون حرف‌های نگفته اومدم امروز یه خبر خوب هم بهت بدم. CDهایی که برام زمانی خیلی قیمت داشت و حاضر نبودم از دستشون بدم رو امروز خودم از بین بردم. یادته قرار بود بیای بگیریشون؟ آره واقعاً، به قول خودت فاکـ! می‌خواستم همین طوری دورشون بندازم. امّا ترسیدم مثل کفش‌های میرزا نوروز وبال گردنم بشه و از یه جاهایی سر در بیاره که حالا خر بیار و باقالی بارش کن. این شد که تصمیم گرفتم قبل از این که اون‌ها رو دور بندازم از شرّشون خلاص شم. تا حالا از نزدیک ندیده بودم وقتی یه CD رو می‌ذاری تو ماکروفر چه شکلی می‌شه...&lt;br /&gt;خدا تو محو بقیّه‌اش هم کمکم کنه! هرچی باشه من دیگه به این دنیا تعلّقی ندارم. تموم دنیام تو بودی که هیچ وقت به دستش نیاوردم. تاوان عشقمم باشه تا خدای من ببینم چی کار می‌خواد بکنه. هیچ جبرانی هم در کار نباشه شکایتی ندارم. هرچی باشه از او هم چیزی نمی‌خوام. من بنده‌ام و باید بندگیمو بکنم. هیچ توقّع دلخوشی هم نداشته باشم. مسلّماً اگه بخواد به چیزی از جنس خوشی و دلخوشی مهمانم کنه هم از اون گریز خواهم کرد و عذر خواهم خواست. خوشی برای من چه می‌افزاید جز ناخوشی؟&lt;br /&gt;افول تنها ستاره‌ی آسمون عشق من یعنی تو، نقطه‌ی عطف زندگی من بود. شاید باید به خاطرش ازت تشکّر کنم. شاید مسأله‌ی من راه حلّی غیر از این نداشت. ظلمت شب تاری که درش نور حتّی یه ستاره هم نباشه درسته خیلی وحشت آوره، امّا عادت کردنی است. وقتی به یقین برسی که هیچ سهمی از نور هیچ ستاره‌ای نداری رضایت خواهی داد.&lt;br /&gt;در پایان از دوستانی که بر من منّت می‌ذارن این جا رو می‌خونن می‌خوام که اگر نرم افزاری برای محدود کردن دسترسی به یه folder سراغ دارن معرّفی کنند. هنوز زورم نمی‌رسه خیلی از فایلامو پاک کنم. ضمن این که بعضیاشم لازمه باقی بمونه تا مایه‌ی عبرت گرفتن من باشند. مثل حرف‌هایی که با آرش زده‌ام. باید یادم بمونه که به چه چیزهایی گیر بودم و ممکنه هنوز هم باشم یا بعد مبتلا بشم. امّا نباید این‌ها دست کسی بیفته. ممکنه امروز روز آخر زندگیم باشه. این احتمال رو باید همیشه داد. اون وقت نگرانیم همیشگی خواهد شد. ولی اگه تا زنده‌ام یه فکری به حال این فایلا بکنم می‌تونم با خاطر آسوده از این دنیا برم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-6054837457511209494?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/6054837457511209494/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=6054837457511209494&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/6054837457511209494'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/6054837457511209494'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='دنیای این روزای من'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-729497842167572385</id><published>2011-01-26T11:53:00.002+03:30</published><updated>2011-01-26T11:56:05.705+03:30</updated><title type='text'>شکاف</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; text-align: justify;"&gt;امروز احساس کردم دارم ازت فاصله میگیرم. داریم از هم دور میشیم. من همیشه تو رو نزدیک قلب خودم نگه داشته بودم، تویی که همیشه ازم دور بودی. مدتی هست از هم خبری نداریم. ماهها هر روز بهت ایمیل میدادم. اونم نه یکی دو تا. تا دلم تنگ میشد مینشستم پشت صفحه‌ی مانیتور، یه صفحه باز میکردم و هرچی تو دلم بود بیرون میریختم. از نوشتن خسته نمیشدم. هرچی با آب و تاب بیشتری مینوشتم خستگیم بیشتر در میرفت، بیشتر لذت میبردم. از حرف زدن با تو به وجد میومدم. دوستت داشتم. امّا تو هیچوقت دوستم نداشتی. میخواستمت. تو تنها چیزی بودی که تو این دنیا برای خودم میخواستم. تو آرزوی من بودی. امّا تو هیچوقت منو نخواستی. من هیچوقت برای تو هیچ چیز خواستنی‌ای نبودم. حیف که اینو خیلی دیر فهمیدم. امروز رفتم تو بلاگ محمد و دو سه تا از کامنتاتو خوندم. یاد اون وقتا افتادم. یه زمانی از تک‌تک ابهاماتی که برام ایجاد میکردی کلافه میشدم. دوست داشتم همه چیز رو درباره‌ی تو بدونم. دوست داشتم بهت نزدیک باشم. دوست داشتم نزدیکترین کس به تو باشم. امّا امروز دیدم ازت فاصله گرفته‌ام. دیدم خیلی وقته ازت خبری ندارم. خیلی وقته چیزی ازت نمیدونم. زمانی تو تنها کس من بودی. امّا امروز تو تویی و من من. من همونم که بودم. تو هم همونی که بودی. فقط فرقی که کرده اینه که من میدونم که دیگه پیش تو هیچ جایگاهی ندارم. هیچوقت نداشته‌ام. من یه آدم معمولی بوده‌ام، هستم و خواهم بود. چه راحت فراموشم میکنی! نه، سالها هم بگذره فرقی نمیکنه. به سلام حمید جان! چطوری؟! امّا برات هیچ اهمیتی نداره که من واقعاً چطورم. هیچوقت نداشته. تو هیچوقت نخواستی کس من باشی، نیمه‌ی دوّم من. اگه همه این لیاقت رو داشتند، من نداشتم، ندارم و نخواهم داشت.&lt;br /&gt;فردا امتحان داری، یه امتحان خفن. من نمیدونستم. زمانی خبر داشتن از تک‌تک روزهای زندگی تو برام مهم بود. امروزم مهمه. امّا فرقش اینه که امروز دیگه میدونم نباید برام مهم باشی. هیچ چیز تو نباید برام مسأله‌ی مهمی باشه. تو زندگی خودتو داری. با روزمرگیهایی روبرو هستی که به من هیچ ربطی نداره. من کیم؟ هیچکس! ویزای مهاجرت به سرزمین تو برای من هیچوقت صادر نخواهد شد. همونطور که هیچوقت صادر نشد. سرزمین وجود تو تنها جایی بود که میخواستم. تنها جایی بود که برای زندگی خودم پسندیده بودم. انتظار داشتم اون همه اصرار منو قابل کنه. اونقدر قابل که دیگران رو بیرون کنی و برام فرش قرمز پهن کنی. تو منو به سرزمین وجود خودت هیچوقت راه ندادی. من هیچوقت قابل نشدم. من تا اونجا پیش رفته بودم که تنها آرزوم داشتن علم حضوری به وجود تو بیش از خودم و تو بود. من تو رو میخواستم، تویی که هیچوقت مال من نشدی.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-729497842167572385?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/729497842167572385/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=729497842167572385&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/729497842167572385'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/729497842167572385'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='شکاف'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-1350245338807716234</id><published>2010-12-29T13:00:00.000+03:30</published><updated>2010-12-29T13:00:06.009+03:30</updated><title type='text'>خوشبختی</title><content type='html'>&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/TRr4UKQyT0I/AAAAAAAAADY/1b39sap5jGs/s1600/13854944XdZ.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="240" src="http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/TRr4UKQyT0I/AAAAAAAAADY/1b39sap5jGs/s320/13854944XdZ.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;یعنی از سگم کمترم؟&lt;br /&gt;یعنی یه سگ حق داره چیزی رو تجربه کنه که من یه عمره دنبالشم و همیشه ازش محروم بوده‌ام، هرچند به اندازه‌ی من به چنین تجربه‌ای بها نده؟&lt;br /&gt;یعنی یه پسر حاضره یه سگ رو بیشتر از من دوست داشته باشه؟&lt;br /&gt;مگه من چمه؟ واقعاً انقدر نخواستنیم؟&lt;br /&gt;آیا خوشبختی چیزیه که این سگ داره تجربه میکنه و قدرشو نمیدونه؟&lt;br /&gt;کاش جای او بودم؟ &lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;ما کجای راهیم؟ ارزشهامون چیه و ضد ارزشهامون کدومه؟ به چی دل بسته‌ایم و به چی باید دل میبستیم؟ راهی که رفته‌ایم چی بوده و راهی که باید میرفتیم کدوم؟&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;یک دم به خود آ و ببین چه کسی&lt;br /&gt;به چه دل بسته‌ای به که هم‌نفسی&lt;br /&gt;میدونم، سخته بخوایم خودمونو راضی کنیم جای این سگ نباشیم. امّا وقتی یادمون بیاد قراره انسان باشیم آسون‌تر میشه.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-1350245338807716234?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/1350245338807716234/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=1350245338807716234&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/1350245338807716234'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/1350245338807716234'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='خوشبختی'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/TRr4UKQyT0I/AAAAAAAAADY/1b39sap5jGs/s72-c/13854944XdZ.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-2315791035157739417</id><published>2010-12-28T13:36:00.000+03:30</published><updated>2010-12-28T13:36:08.131+03:30</updated><title type='text'>Nights In White Satin</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; text-align: justify;"&gt;کسی رو در نظر بگیرید که به قصد خواب به بستر میره ولی انقدر فکر و دلش مشغوله که خوابش نمیبره. انگار شبش خیال نداره صبح بشه.&lt;br /&gt;کسی رو در نظر بگیرید که نامه‌های زیادی نوشته، اما خودشم میدونه که توان فرستادن هیچکدوم رو نداره و صرفاً خواسته با کسی که دوستش داره حرف بزنه و احساسش رو بروز داده باشه، احساسی که در درونش موج میزنه و محلی برای ظهور پیدا نمیکنه.&lt;br /&gt;کسی رو در نظر بگیرید که زیبایی کسی رو خواسته باشه و هیچوقت اونو به دست نیاورده باشه و همیشه از این بابت دلتنگ باشه.&lt;br /&gt;در نظر بگیرید که انقدر این کار رو تکرار کرده باشه که بیش از این دیگه نتونه ادامه بده و بخواد نزدیکتر بشه و گام بعدی رو برداره. اما حتی توان اینکه به معشوقش بگه دوستت دارم رو هم نداره.&lt;br /&gt;کسی رو در نظر بگیرید که وقتی میبینه دیگران خیلی راحت دست در دست هم دارند و اون چیزی رو در عمل تجربه میکنند که او در خیالاتش به دنبالشه بهشون خیره میشه و از اینکه نمیتونه جای اونها باشه افسوس میخوره.&lt;br /&gt;بعضیها که میان دلداریش بدن فقط از سر توجیه چیزهایی رو بهش میگن که خودشونم قبول ندارن. هر وقت میخواد اونی باشه که دلش میخواد احساس میکنه به آخر خط رسیده، به بن‌بستی که بعد از اون دیگه نمیدونه باید چطور ادامه بده.&lt;br /&gt;بیخود نیست من به ترانه‌های دکلن انقدر علاقه دارم. صرفنظر از صدای زیبای او تمام عواملی که در تهیه‌ی اونها نقش داشته‌اند کارشون رو خیلی خوب انجام داده‌اند. اینها حرفهای من نبود. گرچه خیلی خوب احساساتم رو بیان کرد، امّا تنها تلاش برای ترجمه‌ی &lt;a href="http://www.lyricstime.com/declan-galbraith-nights-in-white-satin-lyrics.html"&gt;متن&lt;/a&gt; &lt;a href="http://rapidshare.com/files/439451017/03_-_Nights_In_White_Satin.mp3"&gt;ترانه&lt;/a&gt;‌ای از دکلن بود.&lt;br /&gt;اگه با سرعت خوبی به اینترنت وصلید میتونید به این &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=NFB4hG23hms"&gt;لینک&lt;/a&gt; مراجعه کنید. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-2315791035157739417?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/2315791035157739417/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=2315791035157739417&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/2315791035157739417'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/2315791035157739417'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/12/nights-in-white-satin.html' title='Nights In White Satin'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-4238719270830701325</id><published>2010-11-30T12:21:00.000+03:30</published><updated>2010-11-30T12:21:00.748+03:30</updated><title type='text'>دوست تو</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; text-align: justify;"&gt;اگر خودت را به کلی تنها احساس میکنی&lt;br /&gt;اگر کسی تو را به گریه وامیدارد&lt;br /&gt;نگران نباش&lt;br /&gt;من اشکهایت را پاک خواهم کرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه چیز درست میشود&lt;br /&gt;خورشید بر تو خواهد تابید&lt;br /&gt;من روح تابستان را در تو خواهم دمید&lt;br /&gt;و آسمان تیره‌ات را آبی خواهم کرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر دست کمک دهنده‌ای نیاز داشتی مرا خبر کن&lt;br /&gt;چون قرار نیست تو خود با آن مقابله کنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به یاد داشته باش&lt;br /&gt;هر کسی نیاز به مهربانی دارد&lt;br /&gt;هر کسی نیاز به یک دوست دارد&lt;br /&gt;همه به چیزهای یکسانی در این دنیا نیاز دارند&lt;br /&gt;به یاد داشته باش&lt;br /&gt;کسی را که همیشه حضور خواهد داشت&lt;br /&gt;تا هر پایانی&lt;br /&gt;مهم نیست کجا باشی، میتوانی روی من حساب کنی&lt;br /&gt;من همیشه دوستت خواهم بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر جایی برای رفتن لازم داشته باشی&lt;br /&gt;سرپناهی برای پناه بردن در وقت ریزش باران&lt;br /&gt;من آنجا خواهم بود تا لبخند بر لبانت بیاورم&lt;br /&gt;وقتی سیرک شهر را ترک میکند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و حتی در تاریکترین ساعاتت&lt;br /&gt;وقتی هیچ چیز کوچکی سر جایش نیست&lt;br /&gt;بگذار من ماهواره‌ات باشم، من تو را در طول شب هدایت خواهم کرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر به دستی برای کمک گرفتن نیاز داشتی فقط مرا خبر کن&lt;br /&gt;و من دوان دوان به سوی تو باز خواهم گشت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما با هم در مقابل دنیا خواهیم ایستاد&lt;br /&gt;و سعی خواهیم کرد آرزوهایمان را زنده کنیم و خوابهایمان را محقق کنیم&lt;br /&gt;من همیشه تو را بلند خواهم کرد هر وقت زمین بخوری&lt;br /&gt;و اگر تو مجبور باشی خدا حافظی کنی و به راه خودت بروی&lt;br /&gt;میخواهم به یاد داشته باشی من این راه را حس میکنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر کسی چیزهای یکسانی را در این دنیا میخواهد، لطفاً به یاد داشته باش&lt;br /&gt;اهمیتی ندارد کجایی، میتوانی به من تکیه کنی&lt;br /&gt;من همیشه دوستت خواهم بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینها ترجمه‌ای تا حد امکان برای من نزدیک به &lt;a href="http://www.lyricsmania.com/your_friend_lyrics_declan_galbraith.html"&gt;متن ترانه&lt;/a&gt;‌ای بود به اسم Your Friend از Declan Galbraith که به نظرم زیبا است و هم ارزش خواندن دارد و هم ارزش &lt;a href="http://www.4shared.com/audio/t0MCFCtb/Your_Friend.html"&gt;شنیدن&lt;/a&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-4238719270830701325?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/4238719270830701325/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=4238719270830701325&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/4238719270830701325'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/4238719270830701325'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='دوست تو'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-9159884781321817860</id><published>2010-10-03T17:09:00.000+03:30</published><updated>2010-10-03T17:09:54.613+03:30</updated><title type='text'>جدی گرفتن دنیا</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; text-align: justify;"&gt;هرکسی رو باید همونقدر جدی بگیری که تو رو جدی میگیره. این یادت باشه! اگه غیر از این عمل کنی زندگیت رو تباه کرده‌ای. یا بیخودی عاشق میشی یا دل کسی که عاشقت شده رو میشکنی. یا خراب میشی یا خراب میکنی. معنی واقعی زندگی رو تنها در صورتی میفهمی و مزه‌ی شیرینش رو میچشی و به دیگران میچشونی که چنین کنی و اگر غیر از این باشه عمرت رو به بطالت و جهالت گذرونده‌ای.&lt;br /&gt;خدایا! توفیقم بده اونچه به زحمت و با خون دل بصورت تجربه به دست آورده‌ام رو نه تنها به رایگان در اختیار دیگران قرار بدم که خودم هم در درجه‌ی اول به طور کامل به اون عمل کنم. توفیق بده تویی که بیش از هرکسی منو جدی گرفته‌ای و میگیری رو بیش از همه کس جدی بگیرم و دنیایی که هیچوقت منو جدی نگرفت رو هیچوقت جدی نگیرم. آره، باید اینطور عمل کرد تا خوشبخت شد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-9159884781321817860?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/9159884781321817860/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=9159884781321817860&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/9159884781321817860'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/9159884781321817860'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/10/blog-post_2181.html' title='جدی گرفتن دنیا'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-5038931997097129561</id><published>2010-10-03T13:05:00.001+03:30</published><updated>2010-10-13T22:12:48.257+03:30</updated><title type='text'>نامه‌ای از یک دوست؟!‏</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; text-align: justify;"&gt;سلام&lt;br /&gt;گریه نکن عزیز من! تو همیشه عزیز بودی. من که دیگه تنهات نذاشته‌ام. من همیشه با تو همدرد بوده‌ام، همدل بوده‌ام. با گریستنهات گریسته‌ام، با دل بستنهات دل بسته‌ام، با شادیهات شاد بوده‌ام، با غمهات غمگین بوده‌ام. یه روزی میاد که با فرید و محسن و آرش و هر دل آزار دیگه‌ای روبرو میشی، در حالیکه اونا در موضع ضعف و التماس قرار دارند. نگران نباش! اونوقت اون روز نوبت پادشاهی تو خواهد بود. بذار تو این دنیا هرچی دلشون میخواد جفا کنند. نوبت تو هم میشه. اونوقته که عذاب خدا رو به عینه میبینند و این سؤال تو است که نمیتونند براش پاسخی بیابند، وقتی ازشون میپرسی من چه گناهی کرده بودم؟ وقتی تمام سؤالات امروزت رو اون روز ازشون خواهی پرسید. نه تو، که خدای تو مدافع تو خواهد بود. اونوقت فقط بشین و تماشا کن و لذت ببر. چه التماسی! چه خواهشی! چه حالی میده وقتی کمترین کرنششون افتادنشون به دست و پای تو باشه! نه؟&lt;br /&gt;غصه نخور عزیزم. خدا بزرگه. خدا کریم بنده نوازه. خدا جای حق نشسته. نمیذاره جور و جفای این ظالمان فراموشکار فراموش بشه. اونا فراموش کرده‌اند. خدا که فراموش نکرده. أحصاه الله و نسوه. بذار فراموش کنند. بذار این دو روزه خوش باشند. بذار هر کاری از دستشون برمیاد بکنند و کوتاهی نکنند. بذار برن و دیگه پیداشونم نشه. به اینکه هیچوقت هیچ خبری ازشون نداشته باشی، ندونی چرا رفتند و دیگه برنگشند دلت خون نشه. خدای مهربون رو هم خیلیها فراموش میکنند، تو که جای خود داری. میخوان دو روزه‌ی دنیا رو خوش باشن و با حضور تو خرابش نکنند. خوب عشقتو نمیخوان. زور که نیست. وقتی قدرتو نمیدونن بذار برن گم شن و از عشقت محروم. اصلاً لیاقتشو ندارند. تو هم عزیز دلم! چرا میری به خودشون میگی؟ بیا درد دلاتو به خودم بکن. میدونی چقدر دوست دارم؟ میدونی همیشه باهات خواهم موند؟ میدونی هیچوقت ازت غافل نبوده‌ام؟ میدونی همیشه درد تو درد من بوده و هیچوقت ازت رو برنگردونده‌ام؟&lt;br /&gt;قربون دل پرمهرت. چه بی‌صدا شکست! چی بی‌ریا دل بستی و بی‌مهری دیدی! آخی. بگردم برات. چه روزگاری داری. میفهمم. میبینم. میدونم. میشنوم. درک میکنم. همه‌ی اینا رو حساب میکنم. همه‌شونو پای حساب به حساب میکشم. ازت دفاع خواهم کرد. نگران چی هستی؟ فراموش بشی؟ یعنی منم مثل اونام؟ نه تو رو خدا! اینطوری فکر نکن! فهمل الکافرین أمهلهم رویداً.&lt;br /&gt;اصلاً بیا پیش خودم. دنیا رو فراموش کن! همه رو فراموش کن. تمام کسانی که آزمودیشون و جز بی‌مهری چیزی ندیدی جز اندکی. بی‌مهری پس از دلگرم شدن به اونها. خوب من که تو رو حذر داده بودم. گفته بودم هیچکس به دردت نمیخوره. گفته بودم خطر نکن، خودت رو درگیر نکن، جلو نرو اون آتیشه، گرچه از دور نور به نظر میرسه و شادی بخش، اما وقتی جلو بری آنچنان میسوزوندت که شادی نورانی بودنش رو فراموش میکنی. اما من اون نوریم که تو داری دنبالش میگردی. همیشه دنبال نور در نار بودی در حالیکه من نور آسمانها و زمینم. بیا بغلم! بیا پیشم! چرا نمیای؟ میدونی چقدر انتظارت رو کشیده‌ام؟ میدونی چقدر حرص خورده‌ام که داری از این و اون التماس عشق میکنی و منی که همیشه بهت بیش از هرکسی عشق ورزیده‌ام رو ندیده گرفته‌ای؟ آخه چرا؟ من تو رو به خودم دعوت میکنم تا تو شاد باشی، و الا من که نیازی ندارم. حال میکنم از اینکه ببینم دارم دلت رو شاد میکنم چون تو شاد میشی. چون تو رو به خاطر خودت دوست دارم، نه اینکه بهت نیازی داشته باشم، مثل اونایی که شادی زود گذری رو نصیبت میکنند و با رفتنشون افسرده‌تر از قبل میشی. بیا پیشم! بیا عزیزم! میدونی که همیشه آغوش مهربان من به روی تو بازه. بیا بالا! اون پایینا هیچ خبری نیست. اینجا یه جای دنج برات نگه داشته‌ام که فقط مال توئه. فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر. و بعد که شاد شدی و خیالت راحت شد اونوقت من باهات همدردی میکنم و اونایی که تو رو رنجوندند رو مکافات خواهم کرد. فیومئذ لایعذب عذابه أحد. هیچکس نمیتونه به خوبی من انتقام بگیره. بنده‌ی منو اذیت میکنید؟ چنان پدری ازتون دربیارم که هیچکس به خواب هم ندیده باشه.&lt;br /&gt;دلتو شفا میدم عزیز من غصه نخور. فقط کافیه از این به بعد فقط به من فکر کنی. یه کاری کن در مقابلم قرار نگیری. مثل اونا نشی. این رحمتی که بهت دارم رو غنیمت بدون و سعی کن از دستش ندی. من از گناهای تو میرنجم. منو نرنجون. باشه؟ تو فقط بیا به سمت من‌، اونوقت ببین چطور حالت بهتر میشه. چطور با داشتن من بی‌نیاز میشی از هرچی و هر‌کی غیر از منه. بیایی‌ها! منتظرتم. باشه عزیزم؟...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدایا! توفیقم بده &lt;a href="http://www.backupflow.com/g.htm?id=16469"&gt;صبوری&lt;/a&gt; کنم تا &lt;a href="http://www.backupflow.com/song/27505.htm"&gt;سنگ صبور&lt;/a&gt;ی چون تو دارم. خدایا! به هر کی از عشق میگم ملامتم میکنه و &lt;a href="http://www.backupflow.com/song/27506.htm"&gt;زخم زبون&lt;/a&gt;م میزنه، به هر کی میگم آتش عشق &lt;a href="http://www.backupflow.com/song/36785.htm"&gt;خاکستر&lt;/a&gt;م کرده بهم میخنده و مسخره‌ام میکنه. تنها تویی پناهم ای مهربانترین مهربانان. مبادا از من رو برگردونی و منو به حال خودم واگذاری و فراموشم کنی...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-5038931997097129561?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/5038931997097129561/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=5038931997097129561&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/5038931997097129561'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/5038931997097129561'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/10/blog-post_03.html' title='نامه‌ای از یک دوست؟!‏'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-4450082667764130709</id><published>2010-10-03T08:27:00.000+03:30</published><updated>2010-10-03T08:27:09.881+03:30</updated><title type='text'>مصیبت بودن</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; text-align: justify;"&gt;کاش خود کشی پایان دادن به مصیبتها بود!&lt;br /&gt;کاش مصیبت دیگر کشی تجربه کردنی نبود!&lt;br /&gt;کاش میتونستم بدونم علت رفتنت چی بود!&lt;br /&gt;کاش میتونستم نبودت رو تاب بیارم!&lt;br /&gt;کاش میتونستم با وجود نبودنت مثل بقیه زندگی کنم!&lt;br /&gt;کاش هیچوقت نیامده بودی!&lt;br /&gt;کاش هیچوقت نیامده بودم!&lt;br /&gt;افول خورشید رو انتظار میکشم در این زندگی سرد، بی‌روح، تاریک، اما گرم، روشن و پرجنب و جوش.&lt;br /&gt;غروب خورشید زیباترین منظره‌ی بودن است. نزدیکترین به نبودن.&lt;br /&gt;دلم رو به این گرم میکنم که اونجا دیگه خورشیدی نخواهد بود. لایرون فیها شمساً و لا زمهریراً.&lt;br /&gt;اینجا جای من نیست. من قواعد اینگونه زیستن را نمیدانم.&lt;br /&gt;دردی جانکاه سراسر وجودم را فراگرفته. تو کردی! تو! تویی که آمده بودی زندگی ببخشی! مرگ بخشیدی!&lt;br /&gt;زندگی بدون مرگ مرگی بدون زندگی است.&lt;br /&gt;کاش زودتر بروم!&lt;br /&gt;کاش هیچوقت نیامده بودم!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-4450082667764130709?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/4450082667764130709/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=4450082667764130709&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/4450082667764130709'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/4450082667764130709'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='مصیبت بودن'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-1276769963820227492</id><published>2010-09-26T14:00:00.000+03:30</published><updated>2010-09-26T14:00:01.936+03:30</updated><title type='text'>دوگانگی شخصیت</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; text-align: justify;"&gt;هومن به من گفت 16 سالشه، در حالیکه 27 سالش بود. هنوز هم اعتقاد داره یه پسر 16 ساله است. من روحی 27 ساله رو در کالبدی 16 ساله میخواستم، در حالیکه او عکس این بود.&lt;br /&gt;حالا و هم همون موقع من هم همینطور بودم و هستم و بعید نیست بمانم. چی باعثش میشه؟ دیگرانی چون من که تعلق خاطرشون به پسرهای زیبا حالت ویژه‌ای داره هم هستند که این دوگانگی رو ندارند. فرق اونها با ما چیه؟&lt;br /&gt;داشتم به این موضوع فکر میکردم و به نظرم رسید خوبه بیام و با شما هم مطرحش کنم. شما که نظر نمیدید. شاید نمیخونید که نظر بدید. اما به نظر من کسانی که مجبور نبوده‌اند در درون خودشون فرو برند، کسانی که خیلی راحت از احساسشون با دیگرانی که پیرامونشون بوده‌اند سخن گفته‌اند و در این مسأله مجبور به پوشوندن بخشی از احساسشون یا تمام اون نبوده‌اند، کسانی که روحشون گیر نکرده و جسمشون اون رو جا نذاشته و جسم و روحشون با هم در حرکت یا سکون بوده‌اند از این دوگانگی شخصیتی رنج نمیبرند. یا مثل کمال چیزی برای پنهان کردن ندارند و نداشته‌اند چون احساسشون تنها افراط در احساسی معمولی، پذیرفته و معقوله و تنها همین افراطه که اون رو تا حدی نامعقول کرده، یا مثل دیگرانی که میشناسیم و احتمالاً شما هم میشناسید انقدر دریده بوده‌اند که لزومی ندیده‌اند شخصیت ناصوابشون رو از کسی پنهان کنند و چیزی رو از کسی مخفی کنند. اینها روحشون هم بزرگتر شده و جسمشون رو دنبال کرده و اونها جسمشون هم در زمان روحشون باقی مونده. منظور من از جسم اون کسی است که در دنیای واقعی زندگی میکنه و از روح اون کسی که احساس رو شامله و به چشم نمیاد. وقتی یه دزد، یه آدمکش، یه جانی بالفطره رو ببینیم هیچ روی صورتش یا جاییش ننوشته این چطور آدمیه. ممکنه دیدنش منزجر کننده باشه، اما نمیشه از ظاهر آدمها باطنشون رو خوند. همینطور کسی از ظاهر کسی نمیتونه بفهمه یه عاشقه، یه دل صاف و رقیق داره، یه بی‌اله یا هیچکدوم اینها نیست.&lt;br /&gt;افرادی چون من واقعیت وجود خودشون رو برای حفظ آبرو پشت نقاب ظاهرشون پنهان میکنند و از حقیقت وجودشون در محیط واقعی با هیچکس حرفی نمیزنند و یک عمر در محیطی چون اینترنت اونچه هستند رو بروز میدند. مگه ما کار ناشایستی میکنیم که این زیبایی تحسین برانگیز رو میپسندیم؟ از دید بعضی بله. از دید کسانی که چنین اغراق آمیز با چنین زیباییهایی برخورد کردن رو عادی نمیدونند و اون رو جز ناشی از انگیزه‌های شهوانی نمیدونند چنین پسندیدنهایی باعث آبرو ریزیه، پس باید اونو پوشوند. گو اینکه در این میان هستند کسانی که انگیزه‌هایی اینچنینی هم دارند و در این میان باز به این پنهان کردن متوسل میشند.&lt;br /&gt;پس در کل ما با دو جور آدم روبرو هستیم. کسانی که ظاهر و باطنشون یکیه و کسانی که ظاهرشون به ناچار نظر عرف معقول جامعه رو تأمین میکنه و باطنشون همونیه که دوست دارند باشه. دسته‌ی اول چه در باطن چیزی برای پنهان کردن نداشته باشند چه از اونهایی باشند که اهمیتی نمیدند جامعه در موردشون چه فکری میکنه وقتی کسانی رو در محیط مجازی می‌یابند که با خودشون هم‌احساس و هم‌اندیشه‌اند خیلی راحت اونها رو به دنیای واقعی دعوت میکنند و از اینکه علاوه بر مصاحبتشون در محیط مجازی حضورشون در محیط واقعی رو هم درک میکنند خوشحال میشن و این باعث نزدیکی بیشتر اونها به هم میشه. اما دسته‌ی دوم شخصیتی دوگانه دارند. با مشنگها یه جور برخورد میکنند و با جادوگرها یه جور. من به غیر بی‌الها میگم مشنگ. خوبه، نه؟! هرچی باشه اونها چیزی رو که ما درک میکنیم درک نمیکنند. منظورم از جادوگرها هم خودمونیم، یعنی بی‌الها. وقتی یه جادوگر بین یه مشت مشنگ باشه طبیعیه که راحت نباشه و خیلی فرق کنه تا زمانی که بین یه مشت هم‌سنخ خودش هست. حالا افراد دسته‌ی دومی که یه عمر عادت کرده‌اند در مقابل مشنگها مشنگانه رفتار کنند و حضور یه جادوگر رو در محیط واقعی اصلاً نیازموده‌اند و عادت کرده‌اند همیشه در دنیای واقعی مثل مشنگها رفتار کنند و غیر از این بلد نیستند طبیعیه که وقتی یه جادوگر میاد و پا به دنیای واقعی میذاره باز هم طبق عادت با او راحت نیستند. اگه قرار باشه ارتباطی هم با او داشته باشند با ظاهر او ارتباط برقرار میکنند. ظاهری که چشم ظاهر بین عادت کرده مشنگ ببینه. دیگه باورشون نمیشه که بابا این جادوگره! با ظاهری که از بس مشنگانه رفتار کرده خودشم شده یه مشنگ که نمیشه با ظاهر یکی دیگه رفتاری جادوگرانه داشت!&lt;br /&gt;واقعیت اینه که چنین افرادی در درون خودشون باقی میمونند و هیچوقت پا به دنیای واقعی نمیذارند. دو تا وجود مستقل و در مقابل هم از اونها ساخته میشه که یکی تو محیط واقعی راحته و یکی تو محیط مجازی. شاید اگه از اول مجبور نبودند عرف معقول جامعه رو رعایت کنند هیچوقت این اتفاق نمی‌افتاد، اما این اتفاق به همین دلیل افتاده و کاریشم نمیشه کرد. اینطور افراد رفتارشون در دنیای واقعی و مجازی به همین دلیل دوگانگی شخصیت دوگانه است. اونقدر از زندگی در دنیای مجازی که اونطور که دوست دارند هست بر خلاف محیط واقعی لذت میبرند که به هیچوجه حاضر نیستند پا به دنیای واقعی بذارند. بذارند هم اونی نمیشن که تو دنیای مجازی هستند، چون بلد نیستند، چون همیشه درگیر رعایت ملاحظات بوده‌اند و به این سبک و سیاق خو کرده‌اند. صمیمیت چنین افرادی با دوستان اینترنتیشون خیلی عمیقتره تا با دوستانشون در محیط واقعی. برای همینه که پرهیز میکنند از اینکه اونها رو با وارد کردنشون به دنیای واقعی از دست بدند.&lt;br /&gt;اگه کسی مثل هومن سفت و سخت میگه من 16 سالمه خوب درست میگه، چون واقعاً 16 سالشه، چون هیچوقت نخواسته از این آرزوش دست برداره که یه پسر 16 ساله‌ی خوشگل باقی بمونه. چون داره با وجودی مجازی زندگی میکنه، وجودی که هیچوقت پا به عرصه‌ی ظهور نمیذاره و همیشه تو همون دنیای خوش و بهشت ساخته شده‌ی خودش 16 ساله باقی میمونه.&lt;br /&gt;البته هومن یه فرق کوچولو با من داره. اونم اینه که وقتی کسی از من بپرسه چند سالته میفهمم منظورش سن جسممه ولی او... حیف قصری که خراب شد!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-1276769963820227492?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/1276769963820227492/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=1276769963820227492&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/1276769963820227492'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/1276769963820227492'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/09/blog-post_26.html' title='دوگانگی شخصیت'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-3727837422450454738</id><published>2010-09-25T09:39:00.002+03:30</published><updated>2010-09-25T09:51:29.970+03:30</updated><title type='text'>قانون</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; text-align: justify;"&gt;چه راحت فراموش میکنند کسانی که هیچوقت فراموش نمیشوند!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-3727837422450454738?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/3727837422450454738/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=3727837422450454738&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/3727837422450454738'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/3727837422450454738'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/09/blog-post_25.html' title='قانون'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-4748362863777580678</id><published>2010-09-25T09:37:00.002+03:30</published><updated>2010-10-13T22:17:26.926+03:30</updated><title type='text'>انقطاع</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; text-align: justify;"&gt;خوب، دوباره بعد از فرونشستن گرد و غبار طوفان برپا شده در وجودی اینچنین ناآرام باز به این نتیجه رسیدم که نه، اینها هم با وجود تفاوتهایی که با قبلیها داشتند سرابی بیش نبودند. دیگه تقریباً به قطعیت رسیده‌ام که باید به هیچکس دلخوش نکنم و هرکجا آبی گوارا چشمان تشنه‌ام رو نوازش کرد مطمئن باشم سرابی بیش نیست. دیگه نه دلی دارم به کسی بسپارم، نه توانی که دوری دلبری رو تحمل کنم، نه رمقی که به پای نامردیها و نامرادیهای این و اون بریزم و نه عمری که در راه رسیدن به غیر خدا تلف کنم. این حالتی است که انگار زمانه بر من نمیپسنده. پس نفر بعدی خودش رو گرم کنه! کتک خور ملس در حال بهبوده و آماده‌ی مشت بعدی. هربار که فکر کردم به زندگی در حال نزدیکتر شدن هستم در واقع به مرگ نزدیکتر شدم. اومدند و با حرفهای خوشمزه‌شون خیالم رو راحت کردند که یار اول و آخر و مقصدی مقصود که پایان تمام جستجوهامه رو پیدا کرده‌ام. کمی که گذشت نفهمیدم چی شد که رفتند. علت، همون نزدیکتر شدنم بهشون بود. دقیقاً عین سراب. رفتند چون از اول هم نیومده بودند. تنها احساس میکردم دارم بهشون نزدیک میشم. هربار که محو شدند منو با تحیری عمیق روبرو کردند و خودم رو در مقابل خودم قرار دادند. ای بابا! یه عالمه حرف بر اساس یه عالمه تجربه جمع شده تو این دل هرجایی که برای هرکسی ارزش قائل شد الا خودش. حیف! حیف عمر رفته، حیف عشق بر باد رفته، حیف امید بستن‌های واهی، حیف از این همه تباهی!&lt;br /&gt;نه دیگه، بسمه! به خاطر خدا هم نباشه به خاطر خودم باید خیال خودم رو راحت کنم و حتی اگه به نظرم رسید که نه دیگه، این یکی واقعاً آبه، حتی اگه دیدم دستانم زیر بارشش خیس شد باز هم نباید گول بخورم. به خدا همه سرابند! از من بپرسید! خود تجربه نکنید!&lt;br /&gt;خدایا! دیگه در دلم رو سفت میگیرم. توفیقم بده به عهد و پیمانم وفا کنم! به هر که رحمتش رو نثارم کرد پشت کنم! تو چشمای کسی که از صمیم قلب به من عشق ورزید و دلم رو به دست آورد نگاه کنم و شجاعانه بگم چرا دروغ میگی؟ چرا فریب میدی؟ چرا با نسیم روحبخشت به من دل‌مرده امید میدی تا دوباره اغوایم کنی؟ دیگه فهمیده‌ام چه کنم. باید دل نسپرد، به هیچکس که وقتی سپردی بخشی از وجودت در او حلول میکنه و وقتی رفت بخشی از وجودت رو هم با خودش میبره. من که میدانم همه رفتنیند و هیچکس پای ماندن با من و در کنار من رو نداره، من که به این قطعیت رسیده‌ام چرا باز دل ببازم؟ بخشی رو هم باید برای خودم نگه دارم. شاید ته دیگ وجود من گرچه سیرم نمیکنه اما خوشمزه‌تر از تمام آنچه از دست رفت باشه!&lt;br /&gt;خدایا! تو خودت میدونی تو این شش ماه بر من چه رفته. آرش آمد و رفت. فرید آمد و رفت. دیگران آمدند و رفتند و خوردند و خراب کردند و کشتند و ویرانه‌ای بیش برجا نگذاشتند. کاروانسرایی مخروبه حالا بیقوله‌ای شده خلوتگاه اسرار گذشته‌های من که تنها با حضور تو حیات می‌یابه و تنها با نور تو گرم میشه. ببخش که اعتماد کردم. ببخش که جایگاهی که روزگاری معمور بود و من مأمور حفاظت از عمرانش رو مهمانسرای هر بی‌سر و پایی کردم و اونها رو بر تو مقدم داشتم. بیا! کجا بیای؟ تو که خرابه نشین نیستی! اما مگه خرابی با حضور تو توان ماندن داره؟ مگه جز با حضور تو عمران می‌یابه؟ بیا! من خراب کردم، تو آباد کن! بیا که توان من در خراب کردن بر باد رفت و تنها تو میتونی بیای و رونق گذشته رو به این دل بی‌صاحب بازگردانی. بیا و صاحب و مصاحبم شو که تنها تو رو میپذیرم و از غیر تا ابد بریده‌ام! خدایا! توفیق وفا به چنین عهدی رو هم خودت مرحمت کن! رب هب لی کمال الإنقطاع إلیک!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-4748362863777580678?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/4748362863777580678/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=4748362863777580678&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/4748362863777580678'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/4748362863777580678'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='انقطاع'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-9190364765060860678</id><published>2010-08-22T14:42:00.000+04:30</published><updated>2010-08-22T14:42:53.275+04:30</updated><title type='text'>تقابل</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; text-align: justify;"&gt;برای جدی گرفته شدن کاش تنها جدی گرفتن کافی میبود!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-9190364765060860678?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/9190364765060860678/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=9190364765060860678&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/9190364765060860678'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/9190364765060860678'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/08/blog-post_22.html' title='تقابل'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-1926299637213366581</id><published>2010-08-20T03:21:00.000+04:30</published><updated>2010-08-20T03:21:16.180+04:30</updated><title type='text'>فراموش شدن</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; text-align: justify;"&gt;چقدر بده کسی برای آدم انقدر خاص باشه. چقدر بده آدم روی کسی حساب  جداگانه‌ای باز کنه، براش بشه یه دوستی که اگه همه نباشند و او باشه، براش  کافی باشه. چقدر بده موجود ضعیف و سرشار از نقصی مثل خودت برات بشه کعبه‌ی  آمال، بشه کسی که خیال کنی هر وقت دردی داری میتونی بری پیشش و دردت رو بهش  بگی و مطمئن باشی گوش میکنه، با تو محزون میشه، با تو به فکر فرو میره و  به حل مشکلت فکر میکنه، درکت میکنه و میشه کاملاً هم احساس خودت. چقدر بده  که فکر کنی چون کسی برات خاص شده تو هم براش خاص شده‌ای، چون روش یه حساب  دیگه‌ای باز کرده‌ای و از دیگران جداش کرده‌ای او هم به تو یه دید  جداگانه‌ای داره. چقدر بده نیاز به یک دوست صمیمی، یه رفیق همیشگی و  ماندگار. چقدر بده حسادت ورزیدن و رشک بردن به اینکه او به دیگران توجه  میکنه و دیگران به او و تو در این میان جایگاهی نداری، جایگاهی که زمانی با  تقدیم گوشهات برای شنیدن، عقلت برای راه حل دادن، دلت برای درک کردن و هم  احساس شدن و چشمهات برای با او گریستن به دست آورده بودی. چقدر بده احساس  یکی بودن کردن با کسی که انگار فراموشت کرده. مخصوصاً اگر این یکی دونستن  از جانب او آغاز شده باشه. چقدر بده از تخت به زیر آمدن، از خر مراد به  پایین افتادن، زمین خوردن و تباه شدن. چقدر بده هم احساس شدن با این ترانه  که میگه وقتی میبینمت با دیگرونی، تو اوج گریه‌هام میخوام بخندم. چقدر سخته  تحمل شنیدن صدای صحبت کردن و قهقهه سر دادن کسی که روزی نه چندان دور و چه  بسا همچنان امروز برات همه چیز بود، یار، غمخوار، مدد کار، همدل، همزبان،  هم مسیر و همراه با دیگرانی که میدونی به اندازه‌ی تو دوستش ندارند و بهش  اهمیت نمیدند. چقدر سخته تحمل فراموش شدن. چقدر بده آدم تو آب خفه بشه و  بدونه فقط یک وجب با سطح آب فاصله داره. چه زمانه‌ای شده! هر چند توقعم رو  به تنها یک وجب بالاتر اومدن رسوندم و از اون همه بلند پروازی گذشتم باز از  همین هم محروم موندم. او خیلی روزه که اومده. چقدر سالم شده! انگار اصلاً  آدم دیگه‌ای شده. آدمی بدون هیچکدوم از مسائلی که قبلاً باهاشون درگیر بوده  و نمیدونسته برای رهایی از اونها باید چه کنه و آیا اصلاً امیدی برای پشت  سر گذاشتنشون داره یا نه. چقدر سخته دو تا پرنده باشید عین هم توی یه دام  اسیر. مدتی به هم و شاید تو بیشتر از او به او دلداری بدید. تمام وجودتون  بشه تلاش برای آزاد کردن هم. و بعد بدون اینکه چیزی بگه ببینی رها شده و  رفته و دیگه سراغی هم از تو نمیگیره. ببینی داره با پرنده‌هایی میپره که  هیچوقت اسیر نبوده‌اند. با کسانی هم کلام و هم دل شده که هیچوقت به  اندازه‌ی تو درکش نکرده‌اند و حتی امروز هم نمیکنند. شاید هم خبر نداری. او  از قبل و حتی زمانی که فکر میکردی تنها یارشی با اونها صمیمی‌تر از تو  بود. تو به هوای بی‌کسی او تمام تلاشت رو به میدون میاوردی و او... حالا  دیگه دردی نداره که سراغی از تو بگیره. چه خوب که دردی نداره. و چه بد که  من مونده‌ام و دام و فراموش شدن. کاش لااقل صیاد سراغی ازم میگرفت. لااقل  کارم یه سره میشد.&lt;br /&gt;از قبل تو بلاگش عضو شده‌ام. برای همین هر وقت پست جدیدی آپ میکنه برای منم  میاد. ولی مثل اونوقتا خوشحال نمیشم. با کلی نگرانی و دلهره شروع میکنم به  خوندن. اما هر بار خرابتر از قبل میشم. حواسم بود که این روزها تولدشه.  دیدم به همین مناسبت پست جدیدی زده. چقدر حرفهاش همچنان دلنشین و تحسین  برانگیزه! اما وقتی قراره فراموش شده باشم... یه قسمتهاییش بدجوری وادارم  میکنه بهش جواب بدم. بگم آخه این کیه که انقدر تو دلت جا کرده؟ این کیه که  شده رقیب من؟ شایدم چون من رقیبش شدم مهمون دو روزه‌ی قلبت شدم؟! و آیا  اصلاً هیچوقت شدم؟ این کیه که انقدر دلچسب ازش تعریف میکنی؟ آخ کاش  میتونستم بفهمم. یعنی میتونه منظورش از این یه نفر من باشه؟ ببین چی گفته:&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;باید از خیلی ها تشکر کنم که در ساخت این من شرکت داشتن، از همه ی دوستان  دیروز و امروز و علی الخصوص خود شما که داری اینجا رو میخونی! میدونم خیلی  خیلی بهم لطف کردی، خیلی مهربونی کردی و میدونم که من هیچوقت در توانم نیست  که اینو برات جبران کنم، ازت میخوام هر چی من بدجنس و بی محبت بودم تو مثل  قبل به من فکر کنی و یادت بیاد که یه گوشه ای توی تنهایی همیشگی خودش  جای بودن تو رو خالی کرده، به این فکر کنی که ممکنه زندگیش غمناک باشه یا  روزگار باهاش راه نیاد و بعد بخاطر همه چیز ببخشیش.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خیلی بده با شنیدن این حرفها مثل اسفند روی آتیش بشم، نه؟ خیلی بده به  دونستن و اطمینان پیدا کردن از اینکه منظورش منم آرامش پیدا کنم، اینطور  نیست؟ خیلی بده واقعاً دلم بخواد جواب این سؤال رو بدونم که منظورش از این  شما واقعاً منم یا نه، درسته؟ میخوره من باشم، نمیخوره؟ خیلی خیلی بهم لطف  کردی، خیلی مهربونی کردی... خدای من! یعنی واقعاً اگه اینا رو به من گفته  باشه... آره حتماً که میبخشمش. اما اگه واقعاً احساسش نسبت به من اینگونه  است پس چرا از وقتی برگشته هیچ خبری ازم نگرفته؟ دریغ از یه نامه یا یه  آفلاین خشک و خالی. نه ژاکف! چی میگی؟! معلومه که منظورش تو نیستی. اوه  خدای من! یعنی باز تنها شدم؟ باز از جایی که حسابشو نمیکردم خوردم؟ و من  یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لایحتسب!&lt;br /&gt;چطور میشه مطمئن شد؟ خوب، اون ایمیل نداده تو بده! مطمئن باش با مهربونی  جوابت رو خواهد داد. احتمالاً خواهد گفت البته که تو هم یکی از اونایی.  شایدم نگه، اونوقت لااقل تکلیفت رو میدونی. طوری نیست، میری سراغ یکی دیگه.  مسأله‌ای نیست، به هر حال او همچنان دوست تو باقی خواهد موند. حالا خیلی  به هم نزدیک نباشید. زمانی خیلی به هم کمک کردید. شاید او بیشتر به تو کمک  کرده باشه تا تو به او. مطمئنی اینطور نبوده؟ خوب، حالا بهره‌ی لازم رو از  هم برده‌اید و او به یه پله بالاتر پریده دیگه، ناراحتی؟ باید خوشحال باشی  که آزاد شده.&lt;br /&gt;اما آیا میتونم با این خوشحالی ناراحتی خودم رو فراموش کنم؟ میتونم قبول  کنم کسی که زمانی برای هم برادر بودیم و از برادر نزدیکتر حالا شده باشه  کسی مثل دیگران یا براش شده باشم خاطره‌ای فراموش شده؟ میتونم قبول کنم کسی  که برام همچنان خاصه منو به چشم یه آدم معمولی ببینه؟ کسی که دیگه نیازی  بهش نداره و دیگه لازم نیست گوش به شکوائیه‌هاش بسپاره. دیگه لازم نیست  بشینه و دردی مشترک رو از زبانش بشنوه و علاجی براش پیدا کنه. چه میکنی  ژاکف با خودت؟ برادر کدومه؟ این همیشه احساس تو بوده نسبت به او. چرا  انتظار داری دیگران هم نسبت به تو همیشه همون احساسی رو داشته باشند که تو  نسبت بهشون داری؟&lt;br /&gt;خیلی دارم مقاومت میکنم. خیلی دلم میخواد یه ایمیل بلند و بالا بدم و همه  چیز رو توش بنویسم، یه دعوای مفصل، یه قهر سنگین. کاش غروری داشتم که ازش  مایه بذارم. هر روز حالم سنگینتر میشه. چرا؟ به چه جرمی؟ به جرم عاشقی! کم  جرمیه؟! یه توصیه دارم به کسانی که اندک مهر ورزی‌ای میبینند. اگر میخواهید  طرف عاشقتون بشه به محض اینکه احساس کردید کوچکترین علاقه‌ای بهتون داره  بهش پشت کنید! حالش میشه مثل من. اگه تنها به یه دوستی صمیمانه رضایت میداد  تبدیل میشه به کسی که جز به داشتن تمام شما رضایت نخواهد داد!&lt;br /&gt;آه! چه دردی میکنم! مالکین ابو غریب باید بیان غربت رو از من بیاموزند و به  قربانیانشون هدیه کنند. آه! یا مالک! لیقض علینا ربک! اما چه سود که پاسخی  جز انکم ماکثون نخواهم شنید؟! باید ماند و سوخت و به ناتوانی در ساختن  رضایت داد. این جهنمی است که از دنیا شروع شده و تا ابد ادامه پیدا خواهد  کرد. این جزای کسی است که غیر خدا رو بر مسند خدایی نشانده و عمری رو در  پرستش بتها گذرانده...&lt;br /&gt;سینه خواهم شرحه شرحه از فراق / تا بگویم شرح درد اشتیاق&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-1926299637213366581?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/1926299637213366581/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=1926299637213366581&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/1926299637213366581'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/1926299637213366581'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/08/blog-post_20.html' title='فراموش شدن'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-5187650393385700510</id><published>2010-08-19T15:27:00.000+04:30</published><updated>2010-08-19T15:27:39.679+04:30</updated><title type='text'>Tait Hughes Geijer</title><content type='html'>&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/TG0LAJehJ8I/AAAAAAAAADE/G6bTiNC64k0/s1600/modelmonday037.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://1.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/TG0LAJehJ8I/AAAAAAAAADE/G6bTiNC64k0/s320/modelmonday037.jpg" width="212" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="direction: ltr; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; text-align: left;"&gt;&lt;i&gt;Dear Jaackov, I think it is better to have  loved and lost than to have never loved at all. At least in your old age  you could look back and say you had lived. While in high school I had a  secret love affair with my best friend and it continues to be a secret.  He had Tait’s likeness which is why I am so attracted to Tait.  Eventually he painfully rejected me as he could not accept his feelings  for me. I carried the guilt and self hate for decades.&lt;br /&gt;And now, after the failed marriages and the stormy relationships  inbetween, the thoughts of fragrent hair and skin, soft voices and  playful glances will sometimes burst into tearful smiles. As an old man  with my youth far behind, I now sit and sleep alone with my memories and  a pint of bitters to warm my soul. I guess a part of me is forever  stuck in that other place and time with all of it’s beautiful memories. I  cherish those memories. He was my first love and the best.&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; text-align: right;"&gt;&lt;i&gt;ژاکف عزیز، من فکر میکنم بهتره عاشق شده باشیم و عشقمون رو از دست داده باشیم تا اینکه اصلاً هیچوقت عاشق نشده باشیم. حداقل وقتی پیر میشی میتونی به گذشته نگاه کنی و بگی زندگی کرده‌ای. وقتی دبیرستان بودم یه عشق بازی پنهانی با بهترین دوستم داشتم که همچنان پنهانی باقی موند. او خیلی به Tait شبیه بود و برای همینه که انقدر Tait جذبم میکنه. سرانجام او منو پس زد چون نمیتونست احساسش رو نسبت به من قبول کنه و این برام خیلی دردناک بود. من تقصیر رو گردن خودم انداختم و تا دهها سال از خودم متنفر بودم.&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;و حالا، بعد از ازدواجهایی ناموفق و ارتباطاتی پرآشوب، فکر کردن به مو و پوست خوشبوی او و صدای نرم و نگاههای شیطنت آمیزش گاهی به لبخندهایی اشکبار بدل میشه. بعنوان یه پیرمرد که خیلی از جوونیم میگذره، حالا میشینم و تنها با خاطراتم و جرعه‌ای از شرنگی تلخ که روحم رو گرم کنه میخوابم. انگار بخشی از من تا ابد در آن زمان و مکان با تمام خاطرات زیبای اون باقی مونده. من اون خاطرات رو گرامی میدارم. او اولین و بهترین عشق من بود.&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; text-align: justify;"&gt;خدای من! چقدر اشک ریختم با حرفهای این پیرمرد زجر کشیده! کسی که خیلی به من شبیهه و هنوز با خاطراتی خوش روزگار میگذرونه. خاطراتی که برای من حتی اونقدر طول نکشید که تبدیل به خاطره بشه. زودتر از اونچه به دست بیارم از دست دادم و قبل از اونکه اخت بشم پس زده شدم. کاش تونسته بودم از افشای عمق احساسم نسبت به کسانی که از دستشون دادم پرهیز کنم!&lt;br /&gt;سعی کردم ترجمه‌ی خوبی ارائه بدم. در عین حال اصل حرفها انقدر زیبا و عمیق بود که نخواستم از دستشون بدید. چقدر خوبه که شما هم بیایید نظر بدید و بگید کدوم رو میپسندید، هیچوقت عاشق نبودن یا عشق رو به بهای از دست دادن تجربه کردن و گرمایی موقتی رو آزمودن؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-5187650393385700510?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/5187650393385700510/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=5187650393385700510&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/5187650393385700510'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/5187650393385700510'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/08/tait-hughes-geijer.html' title='Tait Hughes Geijer'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/TG0LAJehJ8I/AAAAAAAAADE/G6bTiNC64k0/s72-c/modelmonday037.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-4813116482312100272</id><published>2010-08-15T02:37:00.000+04:30</published><updated>2010-08-15T02:37:07.675+04:30</updated><title type='text'>واسه همیشه بای</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; text-align: justify;"&gt;&lt;i&gt;وقتی فکر میکنی خیلی تنهایی به این فکر کن که وقتی تنها نبودی مردم باهات چیکار کردن، خودت میگی غلط کردم.&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;مثل خیلی از حرفهای دیگه‌اش نغز و پر مغز، کوتاه و پر معنا و تأمل برانگیز بود. مدتی است با هم حرف نزده‌ایم. یکی از بهترین دوستانمه. کسی است که خیلی حرفاش به دلم میشینه و منو به فکر فرو میبره. از سن خودش عاقلتر و فهمیده‌تر به نظر میاد. همین خیلی وقتها بین ما فاصله انداخته. منی که سرشار از احساس میشم و با عقل فاصله میگیرم طبیعی است که حرفهای عاقلانه‌اش دردمندم کنه و از او هم چون عقل دورم. یه فرق عمده‌ای که با من داره اینه که تمام بیوفاییهایی که دیده رو از چشم خودش میبینه و خودش رو مقصر میدونه که از دیگران طلب عشق کرده، خواسته‌ای بیهوده و بیفایده. در حالیکه من آدمی و پری رو طفیل هستی عشق میدونم و بیوفایی ندیدن در مقابل دلبستگیهام رو حق خودم. نمیتونم تسلیم این حقیقت بشم که وفا صفتی است که بر قامت هیچکس دوخته نشده و همین خرابم کرده و میکنه و باعث میشه همیشه در جستجوی یک وفادار واقعی همچنان تلاش کنم. هرچه بیشتر تلاش کرده‌ام و میکنم کمتر می‌یابم. همه رو سراب یافته‌ام. اما باز تعمیم یک تجربه رو نمیتونم بعنوان یک حقیقت بپذیرم. حقیقتی که او پذیرفته همچنان برای من در حد یک تئوری است و هرچه هم بر درست بودنش صحه بذارم باز ته دلم امیدی به وجود استثنائی برای رد کردن این اصل باقی است. همین باعث میشه او آینده‌اش رو بر این اصل پایه ریزی کنه و زندگیش به گونه‌ای دیگه شکل بگیره و دیگه دلتنگی‌ای رو تجربه نکنه و از هیچکس توقعی حتی معقول هم نداشته باشه که با برآورده نشدنش نابود بشه. در حالیکه من همچنان از بی‌مهریهای دوران بغض میکنم و اون علامت تعجب همیشگی بر سر در دلم آویخته میشه. چطور میتونم تسلیم امر امرائی بشم که بر من ناتوان تاختند و باقیمونده‌ی آرزوهام رو به تاراج بردند؟ چطور میتونم به هجومشون صحه بذارم؟ این بیعت با غاصبین خلافت نیست؟ بله، علی هم میتونست شده به ظاهر بیعت کنه و زندگی خوش و بی‌دغدغه‌ای رو تجربه کنه، نمیتونست؟ اما بر حق باید ایستاد و بر باطل باید شورید. اگه من قبول دارم که بر من جفا رفته چرا باید ملامت ملامتگران سستم کنه و باعث بشه از موضعم کوتاه بیام؟ آیا من تنها کسی نیستم که با ایستادگیم بر این موضع همچنان از اون دفاع میکنم؟ پس اگر من هم کوتاه بیام دیگه چه کسی حق رو از باطل بشناسه و از اون دفاع کنه؟ بذار هر کی هر چی میخواد بگه، من علم ظلمی که بر من روا شده رو هیچگاه زمین نخواهم گذاشت.&lt;br /&gt;اما این حرفش یه جور دیگه هم منو رنجوند. مردم باهات چیکار کردند! کدوم مردم؟ قبول دارم از دست خیلیها رنجیده‌ای. اما از من هم رنجیدی؟ آیا من هم نارفیق بودم؟ آیا من میون بگو همه‌ی اونهای دیگه کسی نبودم که به تک‌تک حرفهات فکر میکردم و هیچکدوم رو بی‌پاسخ نمیذاشتم؟ آیا من به جای نفرت عشق به تو رو در دلم نکاشتم؟ کجا بیوفا شدم؟ کجا برام معمولی شدی؟ کجا فراموش شدی؟ در مقابل، خودت چه کردی که اینطور دیگران رو تماماً به یک چوب میرانی؟ گفتی یک ماه میرم، چقدر وقت شد؟ توقع من بیش از روزی نیم ساعت نبود، بود؟ اما با نبودت ساختم. از دست بی‌مروتیهای دنیا سوختم و کسی نبود که دردم رو پیشش بگم، حتی تو. اینها بی‌مهری نیست؟ حالا که ظاهراً اومده‌ای، شد قبل از هر کار دیگه‌ای یه ایمیل بهم بزنی بگی آقا من اومدم، نگران نباش! ببخش دیر شد و فقط همین؟ اگر من جای تو بودم چه میکردم جز اینکه برم سیل ایمیلهای روی هم تل انبار شده رو یک به یک بخونم و با دقت جواب بدم؟ تو کردی یا خواهی کرد؟ وقتی بودی غیر از این کاری میکردم؟ در برابر احترام قائل بودنم برای خودت تا چه حد پاسخ مناسب دادی؟ من رو هم قاطی مردمی کردی که باهات چیکار کردند؟ تو نکردی؟&lt;br /&gt;البته این حرفها به این معنی نیست که این همه زحمتی که برام کشیدی رو زیر سؤال ببرم. اما این حرفت خیلی برام سنگینه که تمام سعی من بشه کاری که وقتی به یاد میاری بگی عجب اشتباهی کردم هوس کردم تنها نباشم. شد درد دل کنی و بی‌محلیت کنم؟ در عوض خیلی از درد دلهای من بی‌جواب نموند؟ اگه کسی قراره جزو این "مردم" باشه منم یا تو؟&lt;br /&gt;هدف من از این حرفها اینه که میگم خیلی وقتها شاید ما خودمون رو داریم به تنها بودن میزنیم و انگار دوست داریم خیلیهایی که واقعاً ما رو از تنهایی در میارن هرچند تنها بعنوان یه همدل باصفا و بامرام که همه جوره گوش دلشون رو به حرفهای ما داده‌اند و میدند و استقبال هم میکنند ندید بگیریم. شاید دوست داریم این تئوری رو حتی با وجود مثال نقض ثابت شده تلقی کنیم و اونو به دیگران هم تلقین کنیم. اینطوری خیالمون راحت میشه فهمیده‌ایم مشکل از کجاست و با پرهیز از اون نخواهیم گذاشت دوباره به وجود بیاد. هر کسی رو قبول نداشته باشی و رد کنی من لااقل خودم میدونم چه احساسی نسبت به کسانی مثل خودم دارم که طعم تلخ بیوفایی و بی‌مهری این دنیای بی‌مروت به کامشون ریخته شده. میدونمم که تا بحال با چنین کسانی چطور برخورد کرده‌ام. همونطوری که دوست داشته‌ام اونها با من برخورد کنند. برخوردی که هیچوقت بطور کامل و خیلی وقتها حتی بطور ناقص تجربه نکرده‌ام.&lt;br /&gt;حالا ژاکف! چرا اومده‌ای و دق و دلی‌های شخصیتو داری تو بلاگت خالی میکنی؟ یه ایمیل بهش بده و حرفهاتو بهش بزن. بهتر نیست؟ یادتون نره که قراره دیگه برم تو لاک خودم. دیگه قراره برای خودم بنویسم. دیگه قراره توقع مهر و وفا از هیچکس نداشته باشم. آره قراره خودمم بر اساس همون تئوری‌ای عمل کنم که ته دلم براش امید مثال نقضی رو دارم. اگر هیچکس نباشه خودم لااقل خودم رو بعنوان مثال نقض قبول دارم. البته نه حالامو که دیگه از این من پر جنب و جوش امیدوار هیچ چیز باقی نمونده. یکماه پیشم رو. این تنها راهی است که برای به دست آوردن سلامتیم سراغ دارم. تنهایی با همه‌ی تلخیهاش خیلی شیرینتر از بودن در کنار سرابهایی است که ابتدا امیدوار میکنند و بعد با ناامید کردن پاره‌ای از وجودم رو هم با خود میبرند. اینا رو هم اینجا برای خوندن کسی میذارم که شاید مثل بقیه سراب نباشه. میدونم که او هم دیگه هیچوقت به اینجا پا نخواهد گذاشت. او هم به دیار سلامت شتافت. مسلمه که دیگه هیچوقت سلامتیشو با بودن با من معاوضه نخواهد کرد. منی که دردمندم و دردهای خودش رو به یادش میارم. چه لزومی داره دوباره به این گوشه‌ی تنهایی و دلتنگی سری بزنه؟ نه ژاکف! بنویس! خیالت راحت! تنها تویی که میای و این حرفها رو بازخوانی میکنی. خودتی و خودت. ببین تنهایی چقدر خوبه! ببین وقتی کسی نباشه دل آزاری هم نخواهد بود! کیو میخوای رفیق‌تر و یکدل‌تر از خودت؟ همه رو فراموش کن که در نظر همه فراموش شده‌ای. تا کی میخوای دیگران رو از خودت بیشتر دوست بداری؟ مطمئن باش هیچکس خودش رو دست تو نخواهد داد هرچند خودت رو دستش بسپاری، همونطور که تا به حال نداده. پس اشتباه نکن! اشتباهت رو تکرار نکن! تو خودت باش و خودت تا سلامت بمانی و سلامتی رو تجربه کنی. میدونم که حالت خیلی خرابه. اما اگه به این نسخه عمل کنی سلامتیت رو بتدریج باز خواهی یافت. یادته که این نسخه رو دلسوزانه برای او هم پیچیدی؟ غافل از اینکه او خودش قبل از تو به همین رسیده بود.&lt;br /&gt;دل بیچاره‌ی من! برای همیشه از ذهن و دل همه خط خوردی! باورش سخته نه؟ &lt;span style="font-family: tahoma,new york,times,serif;"&gt;خوب دیگران دارن کار  درستی میکنند!!! و تو هم که نمیتونی قبول کنی کار عجیبی نمیکنی. ولی خوب باید قبول کنی، اگرچه سخته دیگه. باشه! غلط کردم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-4813116482312100272?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/4813116482312100272/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=4813116482312100272&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/4813116482312100272'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/4813116482312100272'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/08/blog-post_15.html' title='واسه همیشه بای'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-2580807588383114103</id><published>2010-08-15T01:04:00.000+04:30</published><updated>2010-08-15T01:04:58.557+04:30</updated><title type='text'>پناهنده بر مزار شهدا</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; text-align: justify;"&gt;اگه ساعت دوازده نیمه شب رو جدا کننده‌ی دو روز از همدیگه بدونیم باید بگم دیروز، اما من عادت دارم اذون صبح رو شروع روز جدید حساب میکنم. با این حساب باید بگم امروز. به هر حال روز جمعه 22 مرداد 89 که به حساب من میشه امروز از صبح به دلم افتاده بود برم بهشت زهرا یه سر به شهدا بزنم. وقتی آدم دلش میگیره و تنهایی و درد بی‌مهری و بیوفایی امانش رو میبره به هر وسیله‌ای پناه میبره تا به آرامش برسه. به خودم گفتم شاید بتونم از اونها کمکی بگیرم. هر چی باشه طبق قول صریح خود خدا اونها زنده‌اند و به زندگی جاوید رسیده‌اند. احتمالاً از حال و روز من هم خبر دارند و اونچه بر ما میره رو میبینند. اگر کسانی بودند که به خدا وفادار بوده‌اند و از طرف خدا برگزیده شده‌اند حتماً دیگه نامردی از اونها نخواهم دید. میتونم باهاشون درد دل کنم و به جای اینکه بهم بتوپند دلداریم بدند. خدا رو چه دیدی، شایدم یه فرید 17 ساله به تورم خورد که جای خالی امید بر باد رفته‌ام رو پر کرد. کسی که رفاقت با او برام نافع باشه و بتونه من رو هم با خودش پرواز بده. با این افکار روزنه‌ای از امید وارد قلبم شد. به خاطر آوردم که وقتی به فرید فکر میکردم از جسمم چقدر فاصله میگرفتم. او شاید اینطور نبود. ارتباط جسمی برای او بیشتر مد نظر بود و من تنها به یار بودن او میتونستم بسنده کنم. نه شاید به طور کامل اما بیشتر از او. هنوز که اسمشو میبرم دلم میلرزه. اما خوب، نشد که یار بشه. شاید او هم گامی بود برای پیمودن، هرچند خیلی برام گرون تموم شد. بعد از او دیگه پشت دستمو داغ کردم به هیچ یار زمینی‌ای دل خوش نکنم و دنبال هیچکس نباشم. حالا که قراره یارم آسمانی باشه دیگه چه فرقی میکنه جسمش کجا باشه و چطور؟ مهم اینه که هر وقت بخواد میبینه و میشنوه. هنوز یه مشکلاتی هست. بلد نیستم این رابطه رو تجربه کنم. نمیدونم وقتی دلم میخواد باهاش حرف بزنم میتونم حرفهامو از دل بگذرونم و او تنها به همین وسیله ازشون آگاه بشه یا نه. سروش پیغامم رو بهش میرسونه یا نه. اصلاً قبول میکنه با منی که فاصله‌ام با او به اندازه‌ی آسمان است با زمین ارتباطی برقرار کنه و رفاقتی به هم بزنه یا نه.&lt;br /&gt;دلم میخواست بعد از نماز برم. از فیض سحرگاهان برخوردار میشدم و اون موقع شاید حال دیگه‌ای داشت. ولی شهدا که دیگه اسیر نیستند تا لازم باشه ملاحظه‌ی قبل از ظهر رو بکنم. خوابمم میومد. خواب بعد از سحری تو ماه مبارک حکم خواب بعد از ظهر در غیر ماه مبارک رو داره. حسابی میچسبه. این شد که خوابیدم. حدود ساعت 3 بعد از ظهر باز هوایی شدم و به خودم گفتم هر طوری هست باید برم و دست به دامنشون بشم. راه افتادم. سراغ کی برم حالا؟ پیش خودم گفتم هر کی خودش داوطلب باشه این سنگ گنده رو از جلوی پام برداره لابد خودش میاد دنبالم و میبردم پیش خودش. بیشتر از اینکه در طلب معشوق باشم در طلب یار بودم. کسی که ببردم پیش کسی که خودش باهاش عشق بازی کرده، معشوق اول و آخر. کسی که مجبور نباشم در کنار او به دیگری بیندیشم. کسی که تنها رفیق درد دلهام باشه و به جرعه‌ای از اون شراب روحانی که خودش هم چشیده باشه مهمانم کنه. منم هوایی کنه و یار راهم باشه. کسی باشه که بتونم مطمئن باشم سرش به تنش می‌ارزه و رفیق بامعرفت و مورد تأیید خدا است. میخواستم بشم ولی ولی خدا تا بلکه بشم ولی خدا. چه میشه کرد؟ رفاقت نزدیکترین راهی بود که به نظرم میرسید، اما رفاقت با کسانی که بهترین خلق خدا باشند. کسانی که هرطوری دلشون خواست باهام رفتار نکنند و حرف نزنند. کسانی که مشغله‌های دنیایی مانع با اونها بودنم نشه. کسانی که از دیگرانی که امتحانشون کرده‌ام به خدا نزدیکتر باشند، بهترین خلق خدا.&lt;br /&gt;چه حال خوبی بود! تصمیم خوبی گرفته بودم. از اولم نباید خودمو علاف زمینی‌ها میکردم. امشب شاید اولین شبی است که بعد از وداع فرید کمی مزه‌ی امید به زندگی رو دارم میچشم. نه اینکه حاضر باشم کسی رو جایگزینش کنم که نوع انتخابم رو عوض کرده‌ام. اگه قراره او نباشه به تنها کسی که میتونه جای خالی او رو پر کنه امید بسته‌ام. تنها کسی که حاضرم در دلم به جای او بنشانم. چقدر خوبه آدم دنبال سکس نباشه تا بتونه به این جایگزینی خیلی راحت رضایت بده. مسلماً هیچکدوم از زمینی‌ها به شیرینی فرید نبوده‌اند، نیستند و فکر هم نمیکنم در آینده بتونند باشند. خدا حفظش کنه! عجب تافته‌ی جدا بافته‌ای است! اما حیف که انقدر می‌ارزید که حتی با بذل تمام وجود خودم هم نتونستم به دستش بیارم. عجیبه که چطور خود خدا پس با شهادت به دست میاد. یعنی میخواست بهم بگه از خدا هم بیشتر می‌ارزه؟ یا باور نکرده بود که تمام وجودم مال او شده؟ ولش کن! دوباره حالم خراب میشه.&lt;br /&gt;ماشین رو گذاشتم و با مترو رفتم. سختی زیارت هرچه بیشتر باشه ثوابشم بیشتره. مگه خیلی از شهدای ما از خیلی از امامزاده‌ها چی کمتر دارند؟ امامزاده شرافتش به نسبتشه و شهید به همتش. کدوم افضله؟ از مترو هم که اومدم بالا ماشینها رو ندیده گرفتم و پیاده به راهم ادامه دادم. هم راهی نبود و هم پیاده رفتن رو میپسندیدم. میخواستم تو راه با خودم فکر کنم. حالا چی میشه؟ میان به استقبالم؟ چه نیازی دارند؟ اما آیا نیاز من رو هم لحاظ نمیکنند؟ کسی هست از بینشون که اصلاً حال و روزم رو بفهمه و بهش توجهی نشون بده؟ کسی هست که دلش به حال من بسوزه و توجهم رو بپذیره و قبول کنه راهیم کنه و تو این راه همراهم باشه؟ از زمینی‌ها که خیری ندیدم، آیا آسمانیها بر سر سفره‌ی پرنعمت همیشه پهنشون من ناقابل رو هم مهمان خواهند کرد؟ مفاتیح رو هم با خودم برده بودم تا اگر به فضل و احسان مهمانم نمیکردند باج بدم و تو رو درواسی بذارمشون. اما نه، به نظر خونگرمتر از اونی میومدن که نیاز به باج دادن داشته باشه. چه نوایی! چه شور و حالی! رفتم و خودمو بین قبرهاشون پناه دادم. راه میفتم بی‌هدف، مقصد راهو نمیدونم. کاش میشد آروم بگیرم، اما چه خوب که نمیتونم. هیچوقت با آرامش میونه‌ای نداشتم. زندگی سرد و بی‌روحی که هیچ ارزشی نداره و اصلاً خواستنی نیست. انگار دست خودم نبود کدوم وری برم. رفتم و همینطوری بدون اینکه رمق حرف زدن داشته باشم از نظرم درد دلهایی رو میگذروندم. من از دنیا دل آزرده و فراری به شما پناه آورده‌ام. هل من ناصر ینصرنی؟ از میان شما کسی هست به حال من نظری کنه؟ کسی هست منو با راه و رسم عاشقی آشنا کنه و امیدوارم کنه؟ کسی هست منو هم به همون راهی ببره که خودش رفته؟ تو همین حال و هوا بودم که دیدم میون قبرا جای باصفایی هست و از همون صندلیهای فلزی گذاشته‌اند. جای خلوت و خوبی بود. نظرم رو جلب کرد. گفتم بشینم یاسینی بخونم و آسایشی پیدا کنم. نشستم. دلم خیلی آروم شده بود. انگار بوی بهشت از میون این جمع به مشام میرسید. روی قبرها رو میخوندم تا ببینم بلکه کسی اسمش فرید باشه. وقتی به همون قبر جلوی خودم نگاه کردم خیلی متعجب شدم. انگار واقعاً کسی منو به اونجا هدایت کرده بود. برادر همکلاسی دبستانم بود که حالا قاری معروفیه. باورم نمیشد. خیلی منقلب شدم. انقدر که نتونستم چیزی بخونم. عجب! شما گردن گرفتی؟ شما قراره هدایت من رو به عهده بگیری؟ اما من هیچوقت در زمان حیاتش باهاش روبرو نشده بودم. تنها میتونستم گریه کنم. چشمه‌ای که بعد از رفتن فرید بر اثر بهتی عمیق اونچنان خشک شده بود که در اوج بیقراریهام هم چیزی نمیجوشید حالا به پای اسماعیلی پر آب شده بود. چه آرامشی پیدا کردم! برای اولین بار یه روح آسمانی منو به سوی خودش دعوت کرده بود و انگار حرفهام رو هم نگفته شنیده بود. نتونستم چیزی بگم. تنها گریستم. به یاد شهیدی افتادم که وقتی دبستان بودم بیش از همه با من ایاق بود. چه بی‌عرضه بودم! او از من چی بیشتر داشت؟ حالا کجاها رفته! من در حضیض مذلتم و او در اوج عزت. اما رفاقت راهها رو کوتاه میکنه. نمیکنه؟ امیدم به انقلابی است که رفاقت با این بزرگواران درم به پا کنه. بنازم به بزم محبت که آنجا، گدایی به شاهی مقابل نشیند. خیلی گشتم، اما پیداش نکردم. اما خیلی هم فرقی نمیکرد. مهم این بود که اونجا قطعه‌ای از بهشت بود. در میان کسانی بودم که میدونستم همه‌شون اون بالاهان. گرمای مهرشون رو حس میکردم. مهری که ازم دریغ شد. راه میرفتم و اشک میریختم. چندتا مزار شهید گمنام پیدا کردم. نشستم و یاسین رو شروع کردم. اگه نه اسمی داری نه نشانی بدون که هر که باشی به یادت هستم و برگ سبزی رو تقدیمت میکنم. میدونم که نیازی نداری، اما شاید به همین نیازم رو باور کنی. امیدم به اینه که وقتی زمینی‌ها دل آزار شده‌اند شما که واصلید هوای دلم رو داشته باشید. اگه شما هم ناامیدم کنید دیگه به کی میتونم امید ببندم؟ خیلی باهاشون حرف زدم. خواسته‌هام رو بهشون عرضه کردم. یاسین رو نیمه کاره گذاشتم. میخواستم بقیه‌ی این دسته گل رو در جایی دیگر بکارم. جلوتر که رفتم دیدم روی پلاکی نوشته مزار شهید حسین فهمیده. هنوز تو افکار خودم بودم. رهبر ما آن طفل سیزده ساله است که... شاید یه پسر سیزده ساله‌ی آسمانی بتونه دردم رو بفهمه و دوا کنه. شاید برای جبران بی‌مهریهای پسرهای سیزده ساله‌ی زمینی باید به یه پسر سیزده ساله‌ی آسمانی متوسل شد. اما دیگه انگار سن و سال هیچ نقشی نداشت. مگه روح سن و سال داره؟ رفتم سراغش. بغضم باز پاره شد. سیل اشک امانم رو برید. من که بیش از سه برابر تو عمر کرده‌ام کجام و تو کجا؟! همونقدر که تو بالا رفتی من پایین رفتم. خاک بر سر من! حسین جان! محمد حسین عزیز! مرا دریاب! من نفهمیدم. الان تو موقعیتی هستم که نیاز دارم کسی از سر ترحم یا ملاطفت منو بالا بکشه. خودم نمیتونم. بقیه‌ی یاسین رو ادامه دادم. إن اصحاب الجنة الیوم فی شغل فاکهون. هم و أزواجهم فی ظلال علی الأرائک متکؤون. لهم فیها فاکهة و لهم ما یدعون. سلام قولاً من رب رحیم. اون چیزی که من میدونم و میخونم رو تو داری تجربه میکنی. خدا که دروغ نمیگه. تو هر چه بخواهی داری. اگر و لهم ما یدعون درسته پس میتونی حاجت منم برآورده کنی. فقط کافیه بخواهی. پس اگر نگرفتم معلومه نخواسته‌ای. نکنه انقدر رحم نداشته باشی! حسین! من یاسین خوندم برات! چه کنه کسی که دستش از دنیا و آخرت کوتاهه جز این بی‌تابیهای بچه‌گانه؟ خانمم گفت تو رفتی اونجا برا شهیدا خط و نشون بکشی یا رفتی زیارت کنی؟ چه کنم؟ نیازمندم. کاش دوستانم اینجا رو نخونند که همشون از این نیاز چماق ساختند و تو سرم زدند. چه آبادی تو! ببین تو همین چند دقیقه که من اونجا بودم چقدر آدمهای جور و واجور اومدند و برات فاتحه خوندند و التماس دعا گفتند و رفتندا! وقتی من بمیرم کی سراغی از من میگیره؟ وقت زنده بودنم کسی به یادم نیست چه برسه بعد از مرگم. چقدر فرقه بین من و تو! اما خداییش بیا و بزرگی کن و منم به برادری بپذیر! نه منی که هستم، منو اونطور بساز که لیاقت داشته باشم. تو واسطه شو! چون به درخت گل رسیدی دامنی پر کن هدیه‌ی اصحاب را!&lt;br /&gt;هر چه خواستنی بود خواستم، از فرید تا برادری با بهترینها، از دنیا تا آخرت. تو راه برگشت حسابی سبک شده بودم. چه خوب شد رفتم! عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. خدا نیامرزدت صدام که انقدر جنایت کردی، اما چه گوهرهای نابی رو بهمون ارزانی داشتی! از خودم تعجب میکنم که چرا زودتر به این بزرگواران پناهنده نشده بودم. هنوز سبکم. یعنی حال سنگین این یکماه دیگه برای همیشه از من زدوده شد؟ نمیدونم. شاید هنوز چون اثر بوی خوش بهشت از بین نرفته درد ندارم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-2580807588383114103?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/2580807588383114103/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=2580807588383114103&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/2580807588383114103'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/2580807588383114103'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/08/blog-post_14.html' title='پناهنده بر مزار شهدا'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-5540721242472441005</id><published>2010-08-13T13:21:00.000+04:30</published><updated>2010-08-13T13:21:00.418+04:30</updated><title type='text'>تنهایی</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; text-align: justify;"&gt;امروز دو تا آفلاین گرفتم از یکی از کسانی که تو لیست یاهو مسنجرم هستند. نمیشناسمش، یادم نیست با هم چه حرفهایی زده‌ایم، یادم نیست کجا آیدیش رو پیدا کردم و چطور شد که به لیستم اضافه‌اش کردم، اما با حرفهاش خوب ایاق شدم. حیفم اومد ثبتشون نکنم، مخصوصاً که وصف حال این روزهامم هست. گفته بود:&lt;br /&gt;&lt;i&gt;مرا اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟! نمی دانم مرا ایا گناهی هست..؟ که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟ مرا اینگونه باور کن&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;این روزها انقدر احساس تنهایی میکنم که انگار هیچوقت نمیکردم. نه کسی رو دارم که بهش دل ببندم و از او دلبستگی‌ای رو انتظار داشته باشم، نه کسی رو دارم که از نامردیها و نامرادیهای دوران پیشش گلایه کنم. نه گوشهایی که زمانی حرفهامو میخریدند دیگه حوصله‌ی شنیدن حرفهامو دارند و نه دیگه اثری از کسانی که زمانی دلبستگیهام رو با نوازشهایی متقابل پاسخ میدادند&lt;i&gt; &lt;/i&gt;باقی مونده. وقتی به گذشته نگاه میکنم میبینم همیشه به سرابهایی دل خوش کرده‌ام که هیچوقت چیزی بیش از یک سراب نشدند و نبودند. خوب که نزدیک شدم به یکباره محو شدند و من تشنه رو غرق در حیرت کردند. هر کدوم به نوعی دل آزار شدند. کمی تنها، کمی بیکس، کمی از یادها رفته. کمی که چه عرض کنم؟! انگار سالها است از خاطره‌ها جدا افتاده‌ام. وقتی به امید یافتن راهی برای خلاصی از این بند و بن‌بست یا کلامی دلنواز که مرهمی بر سینه‌ی چاک چاکم باشه گوش به شنیدن کلام خدا، این تنها چراغ روشنی بخش می‌سپارم هم چیزی جز حرفهایی مشابه و پندهایی همیشگی نصیبم نمیشه. همه انگشت اشاره‌شون رو به سمتم میگیرند و میگن تو تو تو! این تویی که باید تغییر کنی تا همه چیز به کامت بگرده و از عذاب رها بشی. عذابی که درش داری میسوزی و روز و شب نداری زاییده‌ی افکار و خیالات خودته. رهاش کن تا رها بشی. اما تمام ناتوانی من در همین رها کردنه. مگه من گرفته بودمش که رهاش کنم؟ این اوست که اسیر منه یا منم که اسیر اویم؟ به جای فکر کردن و راهکار دادن برای رها شدن بهم حمله میکنند، سرزنشم میکنند، تقبیحم میکنند. همون بهتر که ساکت باشه این دل. دیگه میخوام زبان در کام کنم و وانمود کنم همه چیز خوب داره پیش میره. لااقل با سرزنشها و حرفهای سنگین دوستانی دلسوز اینطور نمیرنجم! نمک به زخمم می‌پاشند و منی که تشنه‌ی شنیدن کلامی در مذمت رفتاری که زمانه با من داشت نشسته‌ام رو به محکوم کردن خودم مهمان میکنند. باشه، منم ساکت میشم. منم میرم تو لاک خودم. میرم تو خونه‌ای که برای خودم ساخته‌ام. بلاگی که هیچوقت حرفی خلاف درد دلهام نمیزنه. اصلاً بذار هیچکس نخونه و ندونه! برای خوندنهای آینده‌ی خودم مینویسم. بلاگ اسم دیگه‌ی چاهی است که مولایم وقتی بی‌کس و تنها میشد به امید شنیدن متقابل حرفهای خود با او نجوا میکرد. از بعد همسرش کی تنها نبود؟ بهتره بگم از بعد از رسول خدا هر دو تنها شدند. من هم به او اقتدا میکنم. بذار منم جز چاه همدمی نداشته باشم! لااقل هیچوقت در مقابلم قرار نگرفته و نخواهد گرفت.&lt;br /&gt;چقدر زیبا است این حرفها! خیلی خوب باهاشون ارتباط برقرار میکنم. انگار کسی از قول من حرفی زده. اگه تجربه‌ی امروزم رو نداشتم میرفتم و سر حرف رو باهاش باز میکردم. خدا رو چه دیدی؟ یه وقتم همدل خوبی از آب در اومد. اما نه دیگه، اگه از من میشنوید میگم مطمئن باشید هیچکس همدل نیست. نه با کسی دلدادگی متقابلی رو تجربه خواهید کرد و با هم تا آخر باقی خواهید موند و نه از جور و جفای زمانه برای کسی خواهید گفت که کاملاً درک کنه و بر دردهاتون صحه بذاره و تنها زمانه رو مقصر بدونه. از من بپذیرید! از منی که عمرم رو صرف کسب تجربه کردم. ساده هم به دست نیاوردم. بابتش قیمتی گزاف پرداختم. عمرم رو، خواسته‌هام رو، امیدم رو، نشاطم رو، زندگیم رو، سلامتم رو، همه چیزم رو. هیچوقت هیچکس رو به هیچ نیتی نپسندید! کعبه‌ی آمال و انتهای مقصد انگار اصلاً زاده نشده، کسی که ختم کلام و پایان بخش جستجوها باشه. قبولش سخته، میدونم. اما مطمئن باشید اگر با زبون خوش نرفت تو گوشتون زمانه با سیلی حالیتون میکنه. پس همون بهتر که دردتون رو پیش خودتون نگه دارید و هیچکس رو نه محرم بدونید نه مرهم. نیاز به داشتن عشق رو میفهمم. اما انگار تنها باید سرکوبش کرد. وقتی زخم میخوری نیاز به درد دل و سنگ صبور رو میفهمم. اما باید دردت رو تو دل خودت نگه داری و به کسی بروزش ندی. و الا هر کسی به نحوی نمک می‌پاشه و وضع بدتر میشه که بهتر نمیشه.&lt;br /&gt;خداییش این حرفها حرفهای منم هست. خیلی زیبا و درست گفته. حیف که هیچکس منو باور نمیکنه. دیگه گفته بود:&lt;br /&gt;&lt;i&gt;گاهــــــي دلم براي خودم تنگ ميشود... گاهـــي دلم براي باورهاي گذشته ام تنگ ميشود.... گاهــــــــــي دلم براي پاكيهاي كودكانه ي قلبم ميگيرد.... گاهي دلم از رهگذراني كه در اين مسيـر بي انتها آمدند و رفتند، خسته ميشود.... گاهـــــــي دلم از راهزناني كه ناغافل دلم را ميشكنند میگیرد.... گاهــــــــي آرزو ميكنم اي كاش... دلــــــي نبود تا تنگ شود... تا خسته شود... تا بشكند&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;چرا دلم برای خودم تنگ نشه وقتی تنها کسی هستم که داره؟ هر چی بدی کشیدی تقصیر این دل تو و تقصیر سادگیته. اما این شب تار هیچوقت به سپیدی نخواهد گرایید. چقدر شنیدن صدای ناله‌ای که بلد نبوده‌ام بیانش کنم از زبان دیگران شیرینه! یادتون باشه! به دیگران دل نبازید! به دلباختیگیهاشون گوش بدید! به صدای شکسته شدن خود از وجود دیگران.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-5540721242472441005?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/5540721242472441005/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=5540721242472441005&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/5540721242472441005'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/5540721242472441005'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/08/blog-post_13.html' title='تنهایی'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-964683358413656269</id><published>2010-08-04T15:17:00.000+04:30</published><updated>2010-08-04T15:17:19.679+04:30</updated><title type='text'>نفسهای آخر</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; text-align: justify;"&gt;از لحاظ ادبی فکر کنم باید بگم حضیض، اما متناسب با تضاد موجود در جای جای زندگی در این دنیای بیرحم ترجیح میدم بگم در اوج ناتوانی و ضعف حاصل از بیمرامیها و نامهربانیهای روزگار خطاب به اونی که قرار بود زندگی بخش باشه ولی ناباورانه تیر خلاص رو بهم زد میگم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كي مهربونيتو گرفت / از من غرقابه‌ي درد&lt;br /&gt;كي دستاي عزيزتو / تبر براي ساقه كرد&lt;br /&gt;كينه رو كي ياد تو داد / تو هم شدي مثل همه&lt;br /&gt;از تن گرم عاشقت / كي ساخته يك مجسمه&lt;br /&gt;نميشه باورم تويي / نه اينكه چشماي تو نيست&lt;br /&gt;تو طاقتت نبود منو / ببيني با چشماي خيس&lt;br /&gt;قد تموم درد من / تو داشتي كهنه مرهمي&lt;br /&gt;ديروز بودي مرگ غمم / امروز تولد غمي&lt;br /&gt;از لب قصه ساز تو / مونده صداي دشمني&lt;br /&gt;سخته كه باورم بشه / تو همون عاشق مني&lt;br /&gt;نميشه باورم تويي / نه اينكه چشماي تو نيست&lt;br /&gt;تو طاقتت نبود منو / ببيني با چشماي خيس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چقدر راحت فراموش شدم! هنوز نفهمیده‌ام چه اتفاقی افتاده. هنوز منگم. هنوز باور ندارم چیزی رو تجربه کرده باشم که هیچوقت باور نداشتم. فکر نمیکنم دیگه بتونم کمر راست کنم. احتمالاً نفسهای آخره، انشاء الله.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-964683358413656269?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/964683358413656269/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=964683358413656269&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/964683358413656269'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/964683358413656269'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='نفسهای آخر'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-3890686834743628043</id><published>2010-07-30T04:51:00.000+04:30</published><updated>2010-07-30T04:51:52.762+04:30</updated><title type='text'>آگهی</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; text-align: justify;"&gt;نظرتون راجع به این آگهی چیه؟&lt;br /&gt;پیر پسری هستم چهل ساله، طعم شیرین و آرامش بخش رسیدن را نچشیده، از دنیا جز بی‌مهری و بی‌وفایی ندیده و از عشقی متقابل کام نگرفته. پسری میخواهم ترجیحاً دوازده تا شانزده ساله، خوشگل، باادب، باوفا، باوقار و باشخصیت که خلأ وجود من در زندگی خود را تجربه کرده باشد، در به در به دنبال من بگردد، حاضر باشد تا ابد با من بماند و به غیر من هم نظری نداشته باشد. کسانی که عشق را با سکس یکی میدانند خواهشاً تماس نگیرند. داوطلبین ترجمه‌ی خود را از واژه‌ی عشق بعنوان شروع ارتباط از طریق ایمیل به اینجانب ارسال نمایند تا در صورت پذیرش با آنان تماس گرفته شود. با امید به لبریز بودن دلهایمان از رضایت.&lt;br /&gt;ول نمیکنی ژاکف؟! هنوز طاقت آسیب دیدن داری؟! خسته نشده‌ای؟! باورت نشده نیست؟!&lt;br /&gt;یا شانس و یا اقبال، یه وقتم دیدی خورشید ما بالاخره روزی از پشت کوه قاف طلوع کرد!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-3890686834743628043?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/3890686834743628043/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=3890686834743628043&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/3890686834743628043'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/3890686834743628043'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/07/blog-post_30.html' title='آگهی'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-8950527585255862942</id><published>2010-07-25T12:33:00.000+04:30</published><updated>2010-07-25T12:33:47.974+04:30</updated><title type='text'>نفرت</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; text-align: justify;"&gt;رهایی ممکن نخواهد بود مگر با زدودن تمام تعلقات. برای یک عاشق این کار به گونه‌ای راحتتر و به گونه‌ای سختتره. راحتتره چون دیگران باید ذهن و دلشون رو از خیلی چیزها رها کنند. در حالیکه او تنها به یک چیز تعلق داره. یکبار تمام دنیا در نظرش بی‌مقدار شده و تنها یک نفر تمام دنیای او شده. پس کافیه تنها از همون یک نفر بگذره. و سختتره چون گذشتن از عشق کار ساده‌ای نیست. چطور ممکنه کسی از تنها آرزوش بگذره؟ این یعنی از خود گذشتن. از خیلی چیزها شاید بشه گذشت. اما از خود گذشتگی کار هر کسی نیست.&lt;br /&gt;معشوقهای مجازی این دنیای بی‌رحم، سنگدل و بیوفا اما خوشبختانه کار رو برای او راحت و راه رو هموار میکنند. دل میبرند خیلی راحت. زخم میزنند، جریحه دار میکنند و میگذرند. چنان راحت فراموش میکنند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. تو میمانی و دلی که دیگر مال تو نیست. مال هیچکس نیست. بی‌صاحب است. حیران میشوی و سرگردان که چه کنی. نمیدانی تقصیر تو بود که دل بستی یا او که دل ربود. ارزنده‌ترین گوهر خود را به بهای داشتنش به او سپردی و او گرفت و برد و نه دل را پس آورد نه از آن تو شد. هیچ! باختی! باز مثل گذشته. ناباورانه از کسی که حسابش رو نمیکردی خوردی، از کسی که برات عزیزترین بود.&lt;br /&gt;این سرنوشت کسانی است که دل را با غیر صاحبش تاخت میزنند. به نااهل میسپارند. به نامرد میفروشند. وه که چه سخاوتمندند به حال خود کسانی که آنرا تنها برای خود نگه میدارند تا در آن آینه‌ی جمال خدا را ببینند! به یگانه بازرگان تاریخ گذشته، حال و آینده که رجوع میکنیم میبینیم راز ثروتمندی خود را اینگونه بیان میکند:&lt;br /&gt;و لبئس المتجر أن تری الدنیا لنفسک ثمناً&lt;br /&gt;چه بد معامله‌ای است که دنیا را بهای خود بدانی&lt;br /&gt;دنیا یعنی ما سوی الله. یعنی معشوقهای زمینی. یعنی بتهایی که میپرستی. از پول و ثروت و جاه و مقام بگیر تا دختر و پسر. و چه لذتی داره این گوهر ناب رو در مخفی‌ترین پستوهای وجود خود پنهان کردن و جز با تنها محرم پنهانی خود به اشتراک نگذاشتن. خوش به حال کسانی که به جای دنیا دنیا در نظرشان جلوه نکرد و به جای هر کسی معشوقی زمینی را گلچین نکردند. خوش به حال کسانی که به جای نگاه به دور و بر خود و تنها عمری رو دور خود چرخیدن یکبار هم به آسمان نگاه کردند. خوش به حال کسانی که عظم الخالق فی أنفسهم فصغر ما دونه فی أعینهم.&lt;br /&gt;از من بپرسید نفرت خوبه یا بد؟ شما چه جوابی براش دارید؟ اگر منبع کثرت ما یک وجود وحیده چون عاشق خودمونیم باید عاشق دیگران هم باشیم. پس اگر نفرت داریم بدونیم با خودمون هم سر ناسازگاری داریم. اما دیگرانی که با عشق به او میسازند. اگر عشق به خود رو هم از عشق به او برگیریم دیگه به هیچکس نه بی‌دلیل عشق میورزیم و نه از کسی بی‌دلیل نفرت خواهیم داشت.&lt;br /&gt;اما دنیا، حب الدنیا رأس کل خطیئة، پس انسان عاقل تمام خیر رو در نفرت از دنیا میبینه. اینه تنها منبع آرامش بخش. وقتی هیچکس رو محرم ندونستی غیر از اون ذات یگانه به آرامش میرسی که ألا بذکر الله تطمئن القلوب.&lt;br /&gt;میخوای برات ثابت کنم که هیچکس به تو عشق نخواهد ورزید؟ مگه نه اینه که ألا إلی الله تصیر الأمور؟ مگه نه اینه که سراغ هرکی بری آخر به خدا خواهی رسید؟ پس اگر به دنیا رو کردی به تو پشت خواهد کرد تا از او رنجیده بشی تا غیر او رو بخوای تا خدا رو بخوای. علت این همه پشت کردن دنیا به بی‌پناهانی چون ما که ازش عشق میطلبیم هم همینه. و این قانونی است لایتغیر.&lt;br /&gt;بیایم از همین حالا تصمیم بگیریم با اطمینان کامل از بیوفایی دنیا از هر آن چیزی که در اون به نظرمون میاد حذر کنیم و از اون بالاتر از اون نفرت داشته باشیم. از اینکه خودش مستقل از مخلوق بودن و وابسته بودن به کسی که لیاقت دلبری داره به نظرمون بیاد. برای ما پسرها نوک پیکان این حمله باشند، برای پول لاورها پول، برای مقام لاورها مقام، برای شهرت لاورها شهرت و غیره.&lt;br /&gt;بیاییم رها بشیم! مطمئن باشیم این دنیا تنها میفریبد، آسیب میزند و میگذرد. اونوقت ببینیم چطور ذلیلانه به طمع فریبی دیگر به سمتمون خواهد اومد. باید مقاومت کرد. باید مستقیم بود. باید مرد بود که مرد حرفش رو عوض نمیکنه. حرفی که بهش رسیده. حالا یا عقل داشته و آسیب ندیده یا گزند زمانه عاقلش کرده. به قول حبیب ز بس بیداد کردی روز و شب دل / دل دیوانه‌ام آخر شد عاقل. اما دیگه بیایم عاقل باشیم. دیگه تجربه شده رو باز تجربه نکنیم. نفرت حاصل از بی‌مهریها، بیوفاییها، دل آزردگیها و سرگردانیهایی که کشیده‌ایم رو سرمایه‌ی راه کنیم و تردید به خودمون راه ندیم. بدونیم که هر بار متفاوت از گذشته با لعابی تازه اطمینان میبخشد. کافیه مطمئن نشیم. زرنگ باشیم و گول نخوریم. سخته، خیلی سخت. اما مطئن باشیم به ما هیچ چیز ارزانی نخواهد داشت. به کی ارزانی داشت که به ما بداره؟&lt;br /&gt;تنها حال خوش زمانی است که از دنیا نفرت داشته باشی. اینو از من دلسوخته به یادگار داشته باش. نفرتت دائمی و روز افزون باد!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-8950527585255862942?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/8950527585255862942/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=8950527585255862942&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/8950527585255862942'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/8950527585255862942'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/07/blog-post_25.html' title='نفرت'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-4066908543336835226</id><published>2010-07-07T15:23:00.000+04:30</published><updated>2010-07-07T15:23:25.624+04:30</updated><title type='text'>The Boy Next Door</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; text-align: justify;"&gt;سابقه‌ی ذهنی من نسبت به این عنوان باعث شد وقتی اونو تو بلاگی دیدم بیشتر تأسف بخورم تا اونو یه پست قابل قبول و دوست داشتنی بدونم. اما جدید بودن و عکسهایی که ازش گذاشته بود به من فهموند که تا به حال ندیدمش. با اینحال هنوز اون رو یه چیزی تو همون مایه‌ها میدونستم. رفتم تو imdb که درباره‌اش تحقیق کنم. اونجا هم چیزی ننوشته بود. جز اینکه یه &lt;a href="http://www.imdb.com/video/wab/vi1261962009"&gt;لینک&lt;/a&gt; برای دیدن این فیلم بطور کامل گذاشته بود! برام عجیب بود، اما خوب چون جزء فیلمای کوتاه بود میشد قبول کرد. رو لینک کلیک کردم. وای خدا! چه اینترنت افتضاحی! اصلا نمیشد سر و ته فیلم رو در آورد.&lt;br /&gt;یه &lt;a href="http://applian.com/replay-media-catcher/index_downloadhelper.php"&gt;نرم افزار&lt;/a&gt; پیدا کردم که تونستم باهاش اونو دانلود کنم و سر فرصت ببینم. listeningم خیلی افتضاحه. اما جسته و گریخته یه چیزایی فهمیدم. اونقدر که مشتاق شدم زیرنویسشو داشته باشم. تو اینترنت دنبالش گشتم و سایتشو پیدا کردم. خوشبختانه اونجا تونستم &lt;a href="http://theboynextdoor-film.com/TBNDmovie.zip"&gt;لینک&lt;/a&gt; دانلودش رو با زیرنویس انگلیسی پیدا کنم. برام عجیب بود که نسخه‌ای که تو imdb بود از اینکه تو سایتش گذاشته بودند کاملتر بود. وقتی دوباره به بلاگ مراجعه کردم دیدم ای بابا! همینجا که &lt;a href="http://rs987l3.rapidshare.com/files/404728386/T.B.N.D..mkv"&gt;لینکش&lt;/a&gt; بود! از هول حلیم نیفتی تو دیگ!&lt;br /&gt;شروع کردم به دیدن. مرتب وایمیسوندم تا سر فرصت نوشته‌ها رو بخونم. خدای من! چه حرفی! چه جمله‌ای! اینا چی دارن میگن به همدیگه؟! خدایا! این Gregor کیه؟! عجب فیلمی ساخته!&lt;br /&gt;برگشتم تو سایتش و چندتا نظر دادم. یه فیلم anti-gay که من هیچوقت ندیده بودم. شاید از دید یه کارشناس هنوز نپخته باشه اما از دید من آماتور محشر بود. با جای جای این فیلم ارتباط برقرار میکنم. کلش حدود ده دقیقه است. اما یک دنیا مفهوم پشتش خوابیده.&lt;br /&gt;مشتاقم اونو ببینید و همینجا نظر بدید. گرچه بلاگ من انقدر متروکه و خاک گرفته که این انتظار خیلی بعیده. اما خیلی دلم میخواد بدونم کسانی مثل خودم بعد از دیدن این فیلم کوتاه چه تعبیراتی در موردش میکنند و چه نظراتی راجع بهش میدند. تأثیر گذارترین بخشش براشون کدوم قسمت بوده و غیره. خوبه که تو &lt;a href="http://theboynextdoor-film.com/"&gt;سایت خودش&lt;/a&gt; هم بریم و همین نظرات رو منعکس کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/TDRXqQfTJ1I/AAAAAAAAAC8/Zrq_Zk58bys/s1600/The+boy+next+door+%286%29.png" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="156" src="http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/TDRXqQfTJ1I/AAAAAAAAAC8/Zrq_Zk58bys/s320/The+boy+next+door+%286%29.png" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-4066908543336835226?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/4066908543336835226/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=4066908543336835226&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/4066908543336835226'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/4066908543336835226'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/07/boy-next-door.html' title='The Boy Next Door'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/TDRXqQfTJ1I/AAAAAAAAAC8/Zrq_Zk58bys/s72-c/The+boy+next+door+%286%29.png' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-5544946181533314122</id><published>2010-07-07T12:57:00.004+04:30</published><updated>2010-07-07T14:25:10.642+04:30</updated><title type='text'>Jonathan Gregory Brandis</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size: 11pt; text-align: justify;"&gt;محو تماشای زیباییهای او بودم. چه قدرتی داره خدا! چه موهبتی! خوش به حال اطرافیانش! چه زیبایی آرامش بخشی! پسری به نام Jonathan Gregory Brandis در فیلمی به نام Ladybugs چه جلوه‌گری‌ای کرده بود! اون موقع اصلاً به موضوعش کاری نداشتم و فقط از دیدن تصاویر زیبای او بهره میبردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/TDQ034UvlHI/AAAAAAAAAC0/ac1dsxx91H8/s1600/ladybugs+%283%29.png" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="182" src="http://1.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/TDQ034UvlHI/AAAAAAAAAC0/ac1dsxx91H8/s320/ladybugs+%283%29.png" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;علاوه بر او دختری زیبا هم توجهم رو به خودش جلب کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/TDHp4EUlwBI/AAAAAAAAACE/6Ro0ZUmN0oQ/s1600/ladybugs+%288%29.png" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://1.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/TDHp4EUlwBI/AAAAAAAAACE/6Ro0ZUmN0oQ/s320/ladybugs+%288%29.png" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;تو این فکر رفتم که کدوم خوشگلترند و اینکه چقدر شبیهند. بعد که داستانو خوندم دیدم مربی یه تیم فوتبال دخترونه برای اینکه بتونه از پس اداره‌ی تیم بربیاد تصمیم گرفته از پسرش که بازیکن خوبی بوده کمک بگیره و اونو به شکل یه دختر وارد تیم کنه. بیخود نبود که انقدر زیبایی این دختر به دلم نشست. خدای من! چه بهشتی ارزانی اونور آبیها کرده‌ای! آدم این عکسا رو قاب کنه بذاره رو دیوار خونه‌اش. دیگه غمی در دلش باقی میمونه؟ هر وقت دلش گرفت بیاد و ببینه که دنیا تنها زشتی نداره.&lt;br /&gt;خوب که داستان فیلمو خوندم سراغی از این بازیگر گرفتم. چیز دیگه‌ای توجهم رو به خودش جلب کرد. شوکه شدم. علاوه بر روز تولد روز مرگش رو هم نوشته بود! خودکشی علت مرگ ذکر شده بود. خیلی شوکه شدم. تمام اونچه از زیبایی او به دست آورده بودم به یکباره از دست رفت. تمام دلخوشیم به دل آزردگی بدل شد. آخه چرا؟!&lt;br /&gt;رفتم تحقیق کردم. در سن بیست و هفت سالگی خودش رو به دار زده. توضیحی که پیدا کردم این بود:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="direction: ltr; text-align: left;"&gt;&lt;i&gt;Brandis did not leave a suicide note, although friends were quoted as saying he was lonely and depressed about his career, which had slowly declined in recent years. One friend admitted that Brandis drank heavily, and had even mentioned that he might commit suicide. He was also said to be upset when his appearance in Hart's War, a role he hoped would be his comeback, was cut from the film.&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: ltr; text-align: left;"&gt;&lt;i&gt;Following Brandis's death, Paul Petersen, president of A Minor Consideration, an organization that deals with issues affecting child actors stated, "Speculations as to the underlying cause of this tragedy are exactly that: speculations. It serves no purpose to leap to conclusions for none of us will really know what led Jonathan to his decision to take his life."&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;برام خیلی دردناک بود که زندگی کسی که خودش بهشت رو به دیگران عرضه کرده بود باید انقدر جهنم شده باشه که تصمیم به خودکشی بگیره.&lt;br /&gt;بذار هرکی هرچی میخواد بگه. من به گریستن به او افتخار میکنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/TDHtQ9TPZsI/AAAAAAAAACU/jvf244eiZMM/s1600/Jonathan+Brandis2.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://2.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/TDHtQ9TPZsI/AAAAAAAAACU/jvf244eiZMM/s320/Jonathan+Brandis2.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/TDHtYM_aVCI/AAAAAAAAACc/dbsWo4U9Xwo/s1600/jonathan-brandis-pics-013.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="200" src="http://2.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/TDHtYM_aVCI/AAAAAAAAACc/dbsWo4U9Xwo/s200/jonathan-brandis-pics-013.jpg" width="170" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-5544946181533314122?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/5544946181533314122/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=5544946181533314122&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/5544946181533314122'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/5544946181533314122'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='Jonathan Gregory Brandis'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/TDQ034UvlHI/AAAAAAAAAC0/ac1dsxx91H8/s72-c/ladybugs+%283%29.png' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-2809650615172948893</id><published>2010-06-14T11:44:00.001+04:30</published><updated>2010-06-14T12:04:48.714+04:30</updated><title type='text'>سر سازش</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: Arial Unicode MS; font-size: 11pt; text-align: justify;"&gt;چه روزایی خوش بود دلی که شد هوادارش / رو بدیهاش چشاشو بست آخرم شد گرفتارش&lt;br /&gt;چه دورانی سر شد همه خواب و همه رؤیا / دیگه اون قلب خوش باور شده بیزار از این دنیا&lt;br /&gt;سر سازش نداره دلش از جنس دیواره / اینم از بخت بد روزگاره&lt;br /&gt;چه شومه این دنیا که خوشیش با این و اونه / باسه ما سر سوزن نمیذاره&lt;br /&gt;سر سازش نداره دلش از جنس دیواره / اینم از بخت بد روزگاره&lt;br /&gt;چه شومه این دنیا که خوشیش با این و اونه / باسه ما سر سوزن نمیذاره&lt;br /&gt;تک و تنها سر کن آخه دنیا بلا داره / اونی که دوره از این جمع نه اسیره نه آواره&lt;br /&gt;این از رسم امروز عاشقی قیمتش چنده / اگه عشقت باهات خندید یه روزم به تو میخنده&lt;br /&gt;سر سازش نداره دلش از جنس دیواره / اینم از بخت بد روزگاره&lt;br /&gt;چه شومه این دنیا که خوشیش با این و اونه / باسه ما سر سوزن نمیذاره&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;دیگه بهتر از &lt;a href="http://rapidshare.com/files/398820160/Ali_Takta_-_Sare_Sazesh_-_www.N-music.blogfa.com.mp3"&gt;این&lt;/a&gt;م میشه گفت؟ با تشکر از دوست عزیزم &lt;a href="http://myview.ir/"&gt;مسلم&lt;/a&gt; و علی تکتا...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-2809650615172948893?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/2809650615172948893/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=2809650615172948893&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/2809650615172948893'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/2809650615172948893'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/06/blog-post_14.html' title='سر سازش'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-4959652784700684840</id><published>2010-06-13T15:03:00.004+04:30</published><updated>2010-06-13T15:13:18.593+04:30</updated><title type='text'>مناجات + گلایه</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: Arial Unicode MS; font-size: 11pt; text-align: justify;"&gt;خدایا! چه حالی دارم! تو میدانی! هیچوقت نخواستم رابطه‌ام با او یه رابطه‌ی معمولی باشه. اما او از من یه رابطه‌ی معمولی میخواد. چقدر سخته آدم سالهای سال به امید خوب شدن هوا سر در لاک کنه و وقتی به هوای خوب بودن هوا سر از لاک بیرون میکنه سیلی بخوره! دل آدم به چی خوش باشه؟ به چی؟&lt;br /&gt;خدایا! چه حالی دارم! تنها تو میدانی و بس! تو میگی ألیس الله بکاف عبده؟ خیلی دلم میخواد باور کنم صرف حضور تو برام کافیه و میتونه کافی باشه. اما چه کنم که نیست؟ مشکل کجا است؟ حرف تو که دروغ نیست. پس مشکل کجاست که من انقدر تنهام؟ مشکل کجا است که باید برم به کسانی دل خوش کنم که اینطور دل آزار میشن؟ این دفعه هم از جایی خوردم که فکرشو نمیکردم. چرا بی‌محلی میکنی با من؟ چرا اقبالم رو با ادبار پاسخ میدی؟ آیا به جبران خطاها و غفلتها بر من رو ترش میکنی؟ آیا خواسته‌ی تو برگشت من نیست؟ اگر قراره برگردم وقتی به سمت تو میام چرا از من رو برمیگردونی؟ چرا برام کافی نیستی؟ چرا نمیتونم تنهاییمو با تو مداوا کنم؟ مشکل کجاست خداییش؟ تا کی این همه ستم کشیدن؟ تا کی دل نبستن و بی‌یار موندن؟ خدایا! عمرم رفت! در اوج تنهایی با بی‌کسی ساختن رو کی تاب میاره که من بیارم؟ نه یک سال، نه دو سال،... یک عمر! خدایا! رحمی! ترحمی! خدایا! به خودت قسم کم آورده‌ام. ناز تا کی؟ بر من سرشار از نیاز رحم کن!&lt;br /&gt;آیا این تضرع مرا میشنوی؟ یا آنقدر خوار و ذلیل شده‌ام که گوشهای تو هم شنوای من نیست؟ چرا هیچ نشانه‌ای از تو نمیبینم؟ از اقبال تو یا لااقل قبول اقبال من. خدایا! من تنهام به خدا! من عشق ندارم، یار ندارم، رفیق ندارم، هیچ ندارم. اگه تو قراره همه چیز باشی کوشی پس؟ کجایی که من درکت نمیکنم؟ کجایی که من نمی‌یابمت؟ کجایی که هرچه میخوانمت نه جوابی میشنوم، نه نشانه‌ای میبینم، نه آرامشی می‌یابم؟ بگو کدامین گناه من برای تو انقدر سنگین بود که مرا فراموش کردی؟ میدانم که تمامی گناهانم سنگین بوده. اما...&lt;br /&gt;خدایا! من به غیر تو کیو دارم؟ الهی و ربی! من لی غیرک؟ به خدا قسم، به جون خودت قسم، به بزرگی و ارتفاع مقامت قسم تنهام! بیچاره‌ام! در نمی‌یابی مرا چرا؟&lt;br /&gt;ای داد بر من! انقدر پیش دیگران از تو دم زدم، شاید به دم زدنم رحم کنی، شاید ببینی اقبال مرا. اما نشد. اما باز جوابی نشنیدم. به خدا دیگه نمیتونم ادامه بدم. یا جان مرا در دم بگیر یا دردم دوا کن. درد من جز به حضور تو مداوا نشود. کاش کلیم الله بودم. خوشا به حال موسی. میگی همیشه جوابتو میدم تو نمیشنوی؟ خوب یه جوری جواب بده که بشنوم. آخه من با تو درد دل نکنم با کی درد دل کنم؟ آخه تو به داد من نرسی کی میرسه؟ بهترینشون رو هم تجربه کردم. باور کن هیچکسو ندارم. هیچکس رو. اگه قراره التماست کنم هیچ ابایی ندارم. اگه قراره به عظمتت اعتراف کنم هیچ شکی به دل راه نمیدم. کجایی تو آخه؟ کجایی عزیزترین؟&lt;br /&gt;آه! مگه نه اینه که در علو خود دنی هستی؟ خوب من نباید این دنو رو لمس کنم، تجربه کنم، به عینه ببینم و به همین مقداری که درک میکنم خوش بشم؟&lt;br /&gt;خدایا! تو خود شاهد باش که من خواستم بیایم و تمام همتم را هم به کار بردم. اما تو خود مرا قبول نکردی. تو خود اقبال مرا ندید گرفتی. اما... نباید ظن من به تو اینگونه باشه، نه؟ اگر کسی هر که میخواد باشه به سمت تو بیاد تو ده برابر او به سمتش خواهی رفت. نه؟ پس چرا من حست نمیکنم؟ پس چرا من از تنهایی در نمیام؟&lt;br /&gt;آخ خدا! کاش میتونستم دوباره به خواب برم. به همون خوابی که انقدر شیرین بود. خیلی کوتاه بود. خیلی. کاش تو در میافتی وقتی دیگران درنمیافتند! کاش تو مرا در پناه خود میگرفتی وقتی دیگران پناهم نمیدادند! کاش تمام اون صفاتی که از خودت در دعای جوشن کبیر لیست کرده‌ای رو میتونستم تجربه کنم! یا انیس من لاانیس له! این تنها عبارتی است که دوبار گفته‌ای. پس کو؟ به خودت قسم انیسی ندارم. پس چرا دلم به تو انس نمیگیره؟ چرا آرامشت رو بر قلب پریشانم نازل نمیکنی؟ چرا مرا در نمیابی؟ خدایا! زندگی بدون تو رو نمیخوام. لااقل مرگم رو برسون. این تنهایی منو دق میده. چرا درکم نمیکنی؟ چرا؟ :((&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-4959652784700684840?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/4959652784700684840/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=4959652784700684840&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/4959652784700684840'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/4959652784700684840'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/06/blog-post_13.html' title='مناجات + گلایه'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-8301424200968057403</id><published>2010-06-13T12:11:00.002+04:30</published><updated>2010-06-13T15:17:43.088+04:30</updated><title type='text'>تنهایی تا ابد با گوجه اضافه!‏</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: Arial Unicode MS; font-size: 11pt; text-align: justify;"&gt;فکر نمیکردم دیگه نیازی باشه به اینجا برگردم. وقتی آدم کسی رو پیدا میکنه که حاضره به حرفهاش گوش بده هرچند تلخ باشه، با اونها ارتباط برقرار کنه و اونها رو کاملاً درک کنه، تحلیل کنه و بهشون پاسخ مناسب بده، وقتی کسی رو پیدا میکنه که تا این حد باهاش همدله و هم‌رأی دیگه چه نیازیه بیاد بشینه سر چاه درد دل کنه تا به انعکاس و بازتاب صدای خودش دلخوش کنه؟ بعد از مدتها تنهایی دلم خوش شده بود که کسی رو برای خود یافته‌ام. من که از خیر عشق گذشته بودم و تنها به یاری قناعت کرده بودم. یاری که خوب درکم کنه و به جای چاه بیجان جواب دلتنگیهامو بده، انیس و مونسم باشه و تو این وادی غربت از درد بی‌درمان تنهایی خلاصم کنه. آه! چه زود گذشت! چه زود از خوابی اینچنین خوش بیدار شدم!&lt;br /&gt;چه بیوفا شده‌ای دنیا! چه بیوفا بوده‌ای! چه خوب کارتو بلدی! انقدر خودت رو زیبا جلوه میدی که دیگه نمیشه در برابرت مقاومت کرد و بعد اونچنان به یکباره نیش زهر آگینت رو فرو میکنی که آدم اصلا نمیفهمه از کجا خورده. اوه مای گاد! ای پناه بی‌پناهان! حیف که نمیشه بهت مراجعه کرد. نه از طریق ایمیل، نه از طریق یاهو مسنجر، نه از هیچ طریق دیگه‌ای که من بلدم. اوه! چه دردی میکنه، جای خالی انیسی قرین که از تنهایی درم بیاره!&lt;br /&gt;یعنی واقعاً تموم شد؟ پرونده‌ی این یکی هم بسته شد؟ چه جالب! هرکدوم به نوعی! این یکی به خاطر خودم تنهام گذاشت! به خاطر اینکه وابسته‌اش نشم. به خاطر اینکه به جای او با خدای خود دلخوش باشم! اوه! چه دردی میکنه، جای خالی خدا! سلام خدا! خوبی؟... لابد خوبه، حتماً جواب سلاممم داد. آخدا خیلی تنهام. لابد میگه نگران نباش، من از تنهایی درت میارم. چطوری؟!... نمیدونم! نه در میاره. تو نمیفهمی و همچنان خودتو تنها احساس میکنی. خدا هیچکسو ندارم. لابد میگه من کستم. بپر تو بغلم! چطوری؟ من که بلد نیستم! لابد میگه... چی میگه راستی؟! نمیدونم. از یه خدا شناس بپرسم لابد میتونه جوابمو بده... لابد، لابد... تا کی؟ تا کی به مجاز دل خوش کردن و با خیالات انیس بودن؟ تا کی به جای یار حرف زدن و در تخیلات غوطه خوردن؟... یا لیتنی مت قبل هذا و کنت نسیاً منسیاً.&lt;br /&gt;چرا نمیخوای باور کنی ژاکف که هیچکسو نداری؟ چرا نمیخوای باور کنی که قراره تا ابد تنها باشی؟ بابا این همه نمونه! بازم دنبالشی؟ شاید این یکی فرق کنه؟ نه به خدای احد و واحد هیچکس مال تو نیست! نه تو مال کسی هستی نه کسی مال تو. چرا نمیخوای باور کنی هیچ انیسی نخواهی داشت؟ باز میخوای امتحان کنی؟ تا کی؟...&lt;br /&gt;باشه بابا، باور کردم! غلط کردم! دیگه قبول! سگ فهم شدم! اوه مای گاد! چه دردی میکنه "وجود" داشتن!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-8301424200968057403?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/8301424200968057403/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=8301424200968057403&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/8301424200968057403'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/8301424200968057403'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='تنهایی تا ابد با گوجه اضافه!‏'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-3528242304452984259</id><published>2010-04-21T10:53:00.000+04:30</published><updated>2010-04-21T10:53:05.862+04:30</updated><title type='text'>جهالت</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-family: Arial Unicode MS; font-size: 11pt;"&gt;دوباره برگشتم به گذشته و &lt;a href="http://mem2-jaackov.blogspot.com/2008/11/hi-khubi-mohsen-jan-sharmandeh-az.html"&gt;چتم رو با محسن&lt;/a&gt; به طور کامل دوباره خوندم. خدایا! چه موجودیه این انسان؟! یعنی واقعاً من تا این حد نفهم بوده‌ام؟! یعنی این حرفها رو من زده‌ام؟! البته! از منی آنچنان چنین یاوه سراییهایی برمی‌آمد و همچنان برمیاد اگر تو به دادم نرسی و منو به حال خود رها کنی. خدایا! مباد چنین باشه! خدایا! دستم به دامنت. منو هر روز عاقلتر از قبل قرار بده و آزادتر از هر قید و بندی. اونروز دلم برای خودم سوخت. اما امروز گفتم بیچاره محسن! بر شنیدن چه اراجیفی صبر کرد! چقدر دیر خداحافظی کرد! حتماً آرش بیچاره هم چنین حرفهایی رو ازم شنید که ازم رنجید. من فکر کردم محسن به من گفت "گم شو!". اما امروز وقتی بیشتر دقت کردم و از دید کسی که به منت خدا دیگه عاشق نیست اون متن رو خوندم دیدم نه بابا! بیچاره شاید داشته جواب سؤالمو میداده و من بد فهمیدم.&lt;br /&gt;خدایا! این بند شدنها بیچاره میکنه. نذار دیگه بند کسی بشم! تنها رهایی است که میتونه قابلم کنه بند تو بشم. رهای رهایم کن از هر قید و بندی.!چه شخصیتی از انسان تباه میکنه و چه موجود بی‌قابلیت و جاهلی میسازه این بند بودنهای نادرست! وقتی دیگران از بیرون نگاه کنند حق دارند ریشخندم کنند. حق دارند بگن دیوانهه رو ببین! وقتی خودم درگیرم گفتار و رفتارم خیلی موجه به نظر میاد. به نظر میرسه این دیگرانند که نمیفهمند، در حالیکه این پندار خودمه که خرابه. تراوشات یک ذهن معیوب طبیعی است که رفتاری نامعقول باشه. محسن بیچاره! دیگه هم پیداش نشد.&lt;br /&gt;خدایا! خیلی بهت نیاز دارم. خیلی. کار خیلی خرابه. یه عمر خراب کردم و اگر تو عنایت نکنی نمیتونم از قعر این چاه جهالت در بیام. منو نمیران جز در اوج عقل و بندگی خود و آزاد از هر قید و بندی و جز با دلی خالی از غیر و پر از تو! یا رب العالمین...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-3528242304452984259?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/3528242304452984259/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=3528242304452984259&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/3528242304452984259'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/3528242304452984259'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/04/blog-post_7074.html' title='جهالت'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-1669494376075960988</id><published>2010-04-21T10:50:00.001+04:30</published><updated>2010-06-13T15:19:50.545+04:30</updated><title type='text'>محسن</title><content type='html'>&lt;div style="font-family: courier new; font-size: 85%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="direction: ltr; text-align: left;"&gt;&lt;span style="color: cyan;"&gt;- hi&lt;br /&gt;- khubi mohsen jan?&lt;br /&gt;- sharmandeh az babate diruz&lt;br /&gt;- keh majbur shodam beram&lt;br /&gt;+ hi&lt;br /&gt;+ khahesh&lt;br /&gt;- naghashie jalebieh. misheh raje' behesh tozih bedi?&lt;br /&gt;+ ina 2 ta az shakhsiat haye ye ketab hastan&lt;br /&gt;- cheh ketabi?&lt;br /&gt;+ hamin!&lt;br /&gt;+ fantasy&lt;br /&gt;- raje' beh chieh? misheh raje' beh dastanesh begi kheyli mokhtasar?&lt;br /&gt;+ 1 pesare ke majboore baraye nejate joone doostesh, dastyare 1 shabah she&lt;br /&gt;- oh cheh jaleb&lt;br /&gt;- un poshtieh shabaheh ast?&lt;br /&gt;+ na&lt;br /&gt;+ oon yeki az doostashe&lt;br /&gt;- ok&lt;br /&gt;- ahle ketabi pas&lt;br /&gt;+ oohoom&lt;br /&gt;- zabune in ketab englisieh?&lt;br /&gt;+ man tarjome khoondam&lt;br /&gt;- ajab! in ax ro ham tush gozaashteh bud?&lt;br /&gt;+ na baba&lt;br /&gt;- khob, hatman beh yeki az khosusiaate akhlaghie man pey bordi ta hala. man yeh sareh soal mikonam :D&lt;br /&gt;- ok, pas in ax ro az tu ketabe aslesh gir avordi. na?&lt;br /&gt;+ na baba&lt;br /&gt;+ too google search kardam&lt;br /&gt;- oh ic&lt;br /&gt;- khob englisit dar cheh vaziatieh?&lt;br /&gt;+ yani chi?&lt;br /&gt;- yani inkeh englisit khubeh ya badeh. matnhaye englisi ro rahat mituni bekhuni ya nah...&lt;br /&gt;+ bad nist&lt;br /&gt;- yeh vaght ageh havas konam mitunam bahat englisi harf bezanam?&lt;br /&gt;+ ok&lt;br /&gt;- it's cool :)&lt;br /&gt;- khob rafti soraghe blog-e man?&lt;br /&gt;+ fekr konam 1 bar!&lt;br /&gt;- mageh gharar bud chand bar?&lt;br /&gt;+ :D&lt;br /&gt;- :)&lt;br /&gt;- khob chizi azash ro khundi?&lt;br /&gt;+ kam&lt;br /&gt;+ oon moghe vaght nadashtam&lt;br /&gt;+ sorry&lt;br /&gt;- ok, np. gharar nist mehmune emruzo fardaye ham bashim. dorosteh?&lt;br /&gt;bana bar in forsat ziadeh. bezar tu oghate feraghatet bekhun&lt;br /&gt;+ ok&lt;br /&gt;- merci&lt;br /&gt;- khob misheh begi kodum ghesmatesho khundi?&lt;br /&gt;+ avvalash&lt;br /&gt;- yusof va zoleykha ro?&lt;br /&gt;+ faghat chand khat&lt;br /&gt;- ok, ageh hanuz unghadresho nakhundei keh beh nazar dadan bereseh sabr mikonam ta vaght koni va az un bishtar bekhuni&lt;br /&gt;- ميدوني بلاگ من بازتاب افکار و احساسات منه&lt;br /&gt;- مثل چاهي که توش درد دل ميکنم&lt;br /&gt;- خوب سرعت اينترنتت خوبه؟&lt;br /&gt;+ 52&lt;br /&gt;- kbps?&lt;br /&gt;+ oohoom:((&lt;br /&gt;- geryeh chera?&lt;br /&gt;+ kame&lt;br /&gt;- baba adsl-e 512 dari digeh chi mikhay?&lt;br /&gt;+ man ke nadaram!&lt;br /&gt;- oh manzuret kilo bit per second bood?!!!&lt;br /&gt;- man fekr kardam manzuret kilobyte per second-eh&lt;br /&gt;+ na baba&lt;br /&gt;- chera enghadr kam? in keh az dial-up ham kamtareh!&lt;br /&gt;+ :((&lt;br /&gt;- what's the type of ur connection? poole adsl 64 dadei? chetor connection-i dari?&lt;br /&gt;- begardam. enghadr geryeh nakon&lt;br /&gt;+ ok&lt;br /&gt;+ u bachhe dari?&lt;br /&gt;- areh&lt;br /&gt;- 3 ta&lt;br /&gt;- yeh dokhtar&lt;br /&gt;- do ta pesar&lt;br /&gt;- javabe man chi shod?&lt;br /&gt;+ soalet ro nafahmidam&lt;br /&gt;- no'e connection-et chieh? adsl ya dial-up?&lt;br /&gt;+ dial-up&lt;br /&gt;- khob pas chera enghadr kam? dial-up chand k vasl mishi?&lt;br /&gt;- manzuram ineh keh moghe'e connect shodan mineviseh chand 33600, 56200 chand?&lt;br /&gt;+ 52kذحس&lt;br /&gt;- khob ageh vaghean ba in sor'at vasl sheh keh aghallan bayad 13k/s biad&lt;br /&gt;+ 13 chi?&lt;br /&gt;- kilobyte&lt;br /&gt;+ man chemidoonam&lt;br /&gt;+ !!!&lt;br /&gt;- hala chera narahat mishi?&lt;br /&gt;- kash mitunestam barat kari konam&lt;br /&gt;- account-e rapidshare dari?&lt;br /&gt;+ in chie aslan?&lt;br /&gt;- rapidshare.com yeh site-e ma'rufeh keh khalghollah file-ashuno tush upload mikonand&lt;br /&gt;- baraye inkeh digaran betunand ba dashtane account un file-ha ro download konand&lt;br /&gt;+ ino midoonam. ziad azash chiz miz danlod kardam&lt;br /&gt;+ vali account نمي دونم چيه&lt;br /&gt;- khob chetori download kardei?&lt;br /&gt;+ فکر کنم فري دانلود رو زدم&lt;br /&gt;- ahan&lt;br /&gt;- khob man dishab barat tush chizi ro upload kardam&lt;br /&gt;+ چي؟&lt;br /&gt;- albateh nemidunam, chon shenakhtam nesbat beh to kamel nist mitunam in link ro behet bedam download koni ya nah&lt;br /&gt;- omidvaram narahat nashi&lt;br /&gt;- http://rapidshare.com/files/164200063/Gay_Themed_Movie_-_Eban___Charley_-_Deleted_scenes_4_-_Tendresse_Et_Jeu.avi&lt;br /&gt;+ :-/&lt;br /&gt;- man donbale yeh rabete nazdik az chenin no'i hastam&lt;br /&gt;- esmesh albateh ta haddi moshakhas konandeh ast&lt;br /&gt;- vali...&lt;br /&gt;+ بذار بياد&lt;br /&gt;- خوب اين که تا صبح طول ميکنشه تا بياد :)&lt;br /&gt;- bebinam cheh film-hayi ro ta beh hal az unayi keh didei pasandidei? aslan chetor filmhayi ro mipasandi?&lt;br /&gt;+ هرچي قشنگ باهش&lt;br /&gt;+ باشه*&lt;br /&gt;- omidvaram ba didane in chizi keh barat upload kardeam azam naranji&lt;br /&gt;- khob ma'lumeh&lt;br /&gt;- vali ghashang az nazare to chieh?&lt;br /&gt;+ نميدونم!&lt;br /&gt;- khob misheh unayi keh rut ta'sir gozaashteand ro nam bebari?&lt;br /&gt;+ ممم...تاثير چه جوري؟&lt;br /&gt;- yani baes shodeand beh yadet bemunand va ba'de didane film begi ajab filmi bud&lt;br /&gt;+ من تقريبا همه فيلما رو ميگم عجب فيلمي بود!!&lt;br /&gt;- :)&lt;br /&gt;- خوب بذار از خودم برات بگم&lt;br /&gt;+ f',&lt;br /&gt;+ بگو&lt;br /&gt;- من از وقتي از تو کوچکتر بودم، حدوداً 12 سال داشتم تلويزيون برام خيلي جالب بود. اون موقع واقعا يه پديده‌ي بي‌نظير و نويي بود&lt;br /&gt;+ چه جالب&lt;br /&gt;- ما مثل بسياري از خونواده‌هاي مذهبي تلويزيون نداشتيم قبل از انقلاب&lt;br /&gt;- بعد که انقلاب شد پاي اين جعبه‌ي جادويي هم به خونه‌ي ما راه پيدا کرد&lt;br /&gt;- سه شنبه شبها تلويزيون فيلم ميذاشت&lt;br /&gt;- چه فيلمايي&lt;br /&gt;- من غرق ميشدم&lt;br /&gt;- واقعا غرق ميشدم&lt;br /&gt;- خودمو جاي شخصيتهاي اون فيلمها ميذاشتم. اکثر اون شخصيتها هم هم سن و سال خودم بودند. حالا که فکر ميکنم اين برام خيلي عجيبه که چطور اينطور بود&lt;br /&gt;- شايد اونچه از زژيم سابق باقي مونده بود که مربوط ميشد به بزرگترها درش صحنه‌هايي بود که نبايد پخش ميشد&lt;br /&gt;- اون موقع هنوز از سانسور هم خبري نبود&lt;br /&gt;- اين بود که به اينطور فيلمها رو مياوردند و مجبور بودند فيلمهايي رو نشون بدن که مخاطبشون و طبيعتا شخصيت اولشون بچه‌ها باشند&lt;br /&gt;- ok?&lt;br /&gt;+ اوکي&lt;br /&gt;+ !!&lt;br /&gt;- خلاصه من ميديدم و محو شخصيت پردازي اونها ميشدم&lt;br /&gt;- يعني محو شخصيتي که از اونها ساخته بودند. شخصيتي که طبيعتا با واقعيت اونها خيلي فاصله داشت&lt;br /&gt;- اونها هم مثل من بچه‌هايي معمولي بودند. ولي من اونها رو طور ديگه‌اي ميديدم&lt;br /&gt;- اونها رو قهرمان ميپنداشتم&lt;br /&gt;+ خب&lt;br /&gt;- قهرمانهايي که تنها تو قصه‌ها ميتونستند پيدا بشن، اما حالا به واقعيت در اومده بودند. اگه اونها واقعيت نداشتند که نميشد ازشون فيلم گرفت&lt;br /&gt;- اين تو زندگي به من خيلي ضربه زد&lt;br /&gt;- اعتماد به نفسم رو ازم گرفت&lt;br /&gt;- پيش خودم فکر ميکردم خيلي بي‌عرضه هستم&lt;br /&gt;+ چرا؟&lt;br /&gt;- چون نميتونستم کارهايي رو انجام بدم که اونها ميتونستند&lt;br /&gt;- مثلا يادمه يکيشون آويزون به طناب به راحتي از روي رودخونه‌اي رد شد. ولي من هميشه از چنين کارهايي و از ارتفاع وحشت داشتم&lt;br /&gt;- و يه چيز ديگه هم بود&lt;br /&gt;- ما مجبور بوديم تو مدرسه کچل کنيم&lt;br /&gt;- ولي اونا آخر زيبايي بودند&lt;br /&gt;- زيبايي‌اي که من نه تنها در خودم و همکلاسيام بلکه تو رؤيا هم نديده بودم&lt;br /&gt;- و من از ته دل آرزو ميکردم کاش جاي اونها بودم&lt;br /&gt;- هستي؟&lt;br /&gt;+ آره&lt;br /&gt;+ بگو&lt;br /&gt;- آره خلاصه. يادمه ميرفتم جلوي آينه خودمو ميديدم. اونها رو به ياد مياوردم. خيلي تحت تأثير قرار ميگرفتم&lt;br /&gt;- رسيدن به اونها و دوست شدن با اونها وقتي نميشد مثل اونها شد شده بود آرزوي دست نيافتني من&lt;br /&gt;- اين شب و روز رو از من گرفته بود&lt;br /&gt;- تازه ميومد حالم جا بياد که سه شنبه‌ي بعدي فرا ميرسيد با قهرماني جديد&lt;br /&gt;- نميدونم چقدر وقت اينطوري گذشت&lt;br /&gt;- من در تمام اين چند وقت محو بودم. هر روز با قهرماني جديد. قهرمانهايي که دست يافتن به اونها شده بود آرزوي من&lt;br /&gt;- من بزرگ شدم. اما اين حس هيچوقت از من بيرون نرفت&lt;br /&gt;- دلم ميخواست بهشون نزديک باشم. لااقل يکيشونو فقط براي خودم داشته باشم&lt;br /&gt;- چقدر لذت ميبردم وقتي تو رؤياهام يه سلام خشک و خالي يا يه لبخند معمولي از يکي از اونها دريافت ميکردم&lt;br /&gt;- اما اين رؤياها هيچوقت به واقعيت نميپيوست.&lt;br /&gt;- اين تأثير پذيري انقدر شديد بود که باعث شده بود تمام زندگي من بشه داشتن يکي از اونها&lt;br /&gt;- وقتي به زيباييشون فکر ميکردم واقعا از اينکه اينطوري بودم خجالت ميکشيدم&lt;br /&gt;- خيلي زياد&lt;br /&gt;- دلم ميخواست من هم تو سرزمين اونها بدنيا اومده بودم&lt;br /&gt;- مثل اونها زيبا ميبودم&lt;br /&gt;- سرشار از کمالاتي که هرگز نميتونستم در خودم ايجاد کنم&lt;br /&gt;- دلم گرفت باز. ميشه کمي تو حرف بزني و نظر بدي تا من باز بتونم ادامه بدم؟&lt;br /&gt;+ يعني منظورت اينه که به زيبايي و قدرت هاي اونها حسودي ميکردي؟&lt;br /&gt;- واقعا&lt;br /&gt;- شده به تو چنين حسي دست بده؟&lt;br /&gt;- اصلا از اينکه اينطوري بودم واقعا از خودم بدم ميومد&lt;br /&gt;+ نه&lt;br /&gt;- هيچوقت زيبايي پسري تو رو تحت تأثير قرار نداده؟ نخواسته‌اي جاي او باشي؟&lt;br /&gt;+ چرا. خيلي زياد. اتفاقا تو مدرسمون يکي از اولي ها خيلي صورت زيبايي داره. تقريبا همه ازش خوششون مياد. حتي مدير و معاون!&lt;br /&gt;+ ولي دوست دارم جاي اون باشم! چون همه بهم نگاه ميکنن&lt;br /&gt;+ محسن افشاني رو مي شناسي؟&lt;br /&gt;- آره&lt;br /&gt;+ تقريبا شبيه به اونا. فقط موهاش تقريبا زرده&lt;br /&gt;- محسن واقعا دوست داشتنيه. من ترانه‌ي مادري رو به عشق اون ميديدم&lt;br /&gt;- به نظر تو زيبا نيست؟&lt;br /&gt;+ آره. اينم مثل اونه. حتي از اون زيباتر&lt;br /&gt;- :x&lt;br /&gt;- خلاصه جونم برات بگه که زيبايي پسرها به اين طريق شد همه چيز من&lt;br /&gt;- از اون به بعد اونچه منو مجذوب ميکرد زيبايي اونها بود&lt;br /&gt;- اين همه سال گذشته، اما من هنوز همونم که بودم&lt;br /&gt;- هميشه بدنبال ديدن و بهره بردن از اين زيبايي بوده‌ام&lt;br /&gt;- و برام آرزو بوده که بتونم با پسري به اون زيبايي دوست باشم&lt;br /&gt;- وقتي بتدريج بزرگتر شدم و نتونستم به آرزوم برسم و کسي رو پيدا کنم، از توقعاتم کمي کاستم.&lt;br /&gt;- حالا اگه خارجي هم نباشه طوري نيست. عوضش همزبون خوبيه&lt;br /&gt;- حالا اگه خيلي هم زيبا نبود مسأله‌اي نيست&lt;br /&gt;- ميدوني بتدريج شدم يه boylover&lt;br /&gt;- کسي که صرف پسر بودن طرف براش کافي بود&lt;br /&gt;- کافيه يه دل عاشق داشته باشه. کافيه بتونم داشته باشمش. و همونقدر که دوستش دارم دوستم بداره&lt;br /&gt;- کسي که باوفا باشه و با من بمونه&lt;br /&gt;- کسي که از عشق شناخت داشته باشه و قدرشو بدونه&lt;br /&gt;- شايد من فقط جسممه که بزرگ شده&lt;br /&gt;- و روحم همچنان تو همون سن باقي مونده&lt;br /&gt;- اينه که همصحبت و ياري تو همون سن و سال رو ميخواد&lt;br /&gt;- بذار يه چيزي رو بگم&lt;br /&gt;+ بگو&lt;br /&gt;- chera invisible hastam?&lt;br /&gt;- baraye inkeh nemikham ta vaghti to hasti ba kase digei harf bezanam&lt;br /&gt;- chera? chon una aadam bozorgan&lt;br /&gt;- amma to faghat 16 saleteh&lt;br /&gt;- شايد درست نباشه من اينطوري خودم رو مطرح کنم&lt;br /&gt;+ بچه هات چند سالشونه؟&lt;br /&gt;- نميدونم در مورد من چي فکر ميکني. خيلي دلم ميخواد بدونم. اما اين حقيقته&lt;br /&gt;- 8 سال. اولي دختره و کلاس دوم ميره&lt;br /&gt;- دومي اسمش احمده و پيش دبستاني ميره&lt;br /&gt;- 6 سالشه&lt;br /&gt;- سومي هم که دلم خيلي براش ميره 3 سالشه و تو خونه اسا&lt;br /&gt;- است&lt;br /&gt;+ عکساشون رو داري؟&lt;br /&gt;- خونه دارم&lt;br /&gt;- ميخواي؟&lt;br /&gt;+ اگه ممکنه!&lt;br /&gt;- البته&lt;br /&gt;- برات ميارم&lt;br /&gt;+ مرسي&lt;br /&gt;- خوب ميشه حالا با اين حرفهايي که زدم نظرت رو راجع به خودم بدونم؟&lt;br /&gt;- خواهش قابلي نداره&lt;br /&gt;+ فکر کنم زيبايي رو دوست داري. مخصوصا زيبايي پسر ها رو. تا حدي مذهبي هستي. آرزوت اينه که&lt;br /&gt;+ پسرت يکي از اون پسراي زيبا شه. درسته؟&lt;br /&gt;- :)&lt;br /&gt;- خوب راستش بيشتر از اينکه در مورد پسرم نظري داشته باشم به نياز خودم فکر ميکنم. نياز به داشتن&lt;br /&gt;+ چند ساله ازدواج کردي؟&lt;br /&gt;- 8 ساله تقريبا&lt;br /&gt;- دلم ميخواد بهم بگي تا چه حد منو درک ميکني و تا چه حد ميتوني تأييدم کني&lt;br /&gt;- ممکنه؟&lt;br /&gt;+ يعني چه طوري؟&lt;br /&gt;- چي چطوري؟&lt;br /&gt;+ چه طوري بگم؟&lt;br /&gt;- يعني بهم بگو اين احساسات اگه در من باشه تو نسبت به من چه احساسي خواهي داشت؟ منو چطور آدمي ميدوني؟&lt;br /&gt;+ ممم...نميدونم بگم شا نه&lt;br /&gt;+ يا نه*&lt;br /&gt;- چرا نگي؟ من صداقتم رو نثارت کردم تا تو هم با من صادقانه از درونياتت بگي&lt;br /&gt;- بگو ديگه پسر&lt;br /&gt;- من منتظرم بشنوم و مشتاق&lt;br /&gt;+ گي!!&lt;br /&gt;+ :-S&lt;br /&gt;- ميشه بيشتر توضيح بدي؟&lt;br /&gt;+ gay&lt;br /&gt;- خوب گي چي؟&lt;br /&gt;+ همين ديگه&lt;br /&gt;- ميشه حرفت رو کامل بزني لطفا؟ من نميفهمم&lt;br /&gt;+ حس مي کنم بچه بازي&lt;br /&gt;- خوب... اگه باشم؟&lt;br /&gt;+ هيچي!&lt;br /&gt;- عيبي داره؟&lt;br /&gt;+ نميدونم&lt;br /&gt;- تو چي؟&lt;br /&gt;+ يعني چي تو چي؟&lt;br /&gt;- تو گي نيستي؟&lt;br /&gt;+ فکر نکنم&lt;br /&gt;- ok&lt;br /&gt;- پس بذار باز هم توضيح بدم&lt;br /&gt;- من در تمام عمرم با هيچ همجنسي سکس نکرده‌ام&lt;br /&gt;- هرگز&lt;br /&gt;- اگه من از "داشتن" حرف ميزنم مسلما منظورم چيزي غير از سکسه&lt;br /&gt;- ميتوني اين چيز ديگه رو حدس بزني؟&lt;br /&gt;+ نه&lt;br /&gt;- ميدوني دو نفر وقتي ميتونند هميدگرو داشته باشند که دلشون از همديگه پر شده باشه. همين&lt;br /&gt;- اين معني واقعي داشتنه&lt;br /&gt;- داشتني که من هميشه به دنبالش بوده‌ام&lt;br /&gt;+ يعني چي&lt;br /&gt;- سکس خلاف شرعه و من هم طبيعتا نميتونم به دنبالش باشم&lt;br /&gt;+ دلشون از همديگه پر شده باشه. ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- يعني دلبسته به هم شده باشند. راضي از اينکه همديگرو دارند. کسي جايي هست که دلش براي تو بتپه. کسي که بدوني تا او رو داري تنها نيستي&lt;br /&gt;- من از عشق حرف ميزنم&lt;br /&gt;- عشقي که کاملا با سکس فرق داره&lt;br /&gt;- متأسفانه نوجوونها و جوونهاي امروز فقط به فکر سکس هستند. سکسي که چيزي پشتش نيست. کارشونو ميکنند و بعدشم از هم جدا ميشن. بدون اينکه احساسي رو تجربه کنند. احساس دوست داشتن. احساس با کسي بودن. احساس هم نفس بودن و از اون مهمتر همدل بودن&lt;br /&gt;- ميفهمي چي ميگم؟ يا هنوز در عشق به بلوغ نرسيده‌اي؟&lt;br /&gt;+ يا هنوز چي؟&lt;br /&gt;+ آها&lt;br /&gt;+ نميدونم. منظورت اينه که تا حالا عاشق شدم يا نه؟&lt;br /&gt;- راستي عکسي از بچه‌هام رو برات پيدا کردم. البته کيفيتش خيلي خوب نيست. ولي اگه قول ميدي تو اينترنت جايي نذاريش بهت بدم&lt;br /&gt;+ البته&lt;br /&gt;- آره. اصلا تا حالا عاشق شده‌اي؟&lt;br /&gt;+ نميدونم. معني عشق رو نميدونم&lt;br /&gt;- عشق از جنس نيازه&lt;br /&gt;- ميشه توصيفش کرد. اثراتش رو گفت&lt;br /&gt;- اما نميشه تعريفش کرد&lt;br /&gt;+ سمت راستيه کيه؟کلاس قرمزه&lt;br /&gt;+ لباس*&lt;br /&gt;- احمد&lt;br /&gt;+ بچه هاي نازي داري&lt;br /&gt;+ :-*&lt;br /&gt;- خوب ميدوني. دلم ميخواد اون کليپي که داره دانلود ميشه رو ببيني&lt;br /&gt;- ممنون :)&lt;br /&gt;+ من بچه خيلي دوست دارم&lt;br /&gt;+ بي خيال. بريم سر عشق!!&lt;br /&gt;+ 22 درصد گذشته تازه!&lt;br /&gt;- اون دو تا عاشق هم شده‌اند. رفتارهاي عاشقانه‌اي با هم دارند. سکس درش نيست. اما مملوه از عشق&lt;br /&gt;- شايد بعد از ديدن اين کليپ بتوني نسبت به احساس من نسبت به کسي که دلم ميخواد داشته باشم شناخت بيشتري پيدا کني&lt;br /&gt;- از اثرات عشق اينه که بخواي طرفت تمام فکر و ذکرش بشه تو همونطور که اون شده تمام فکر و ذکر تو&lt;br /&gt;- عشق تجربه کردنيست. احساس کردنيست. اما تعريف کردني نيست&lt;br /&gt;- ببين در وهله‌ي اول ميخوام با هم قراري بذاريم&lt;br /&gt;- قراري که ريشه‌ي هر ارتباط درست و عاشقانه‌ايه&lt;br /&gt;- دلم ميخواد اون کسي که سالهاست دنبالش ميگردم تو باشي. چون واقعا ديگه خسته شده‌ام&lt;br /&gt;- ميخوام با هم قرار بذاريم که چيزي جز صداقت بينمون نباشه&lt;br /&gt;- اين خيلي مهمه&lt;br /&gt;- رفتي؟&lt;br /&gt;+ نه&lt;br /&gt;+ هستم&lt;br /&gt;+ من نميتونم بيام سر قرار&lt;br /&gt;- معلوم ميشه همه‌ي حرفاي منو نميخوني&lt;br /&gt;+ ميخونم!&lt;br /&gt;- کي از سرقرار اومدن حرف زد؟&lt;br /&gt;+ =))&lt;br /&gt;+ اشتباه خوندم&lt;br /&gt;+ شرمنده&lt;br /&gt;+ ميخوام با هم قرار بذاريم که چيزي جز صداقت بينمون نباشه&lt;br /&gt;+ اين جمله رو&lt;br /&gt;+ ببخشيد&lt;br /&gt;- ok :)&lt;br /&gt;- خوب حالا ميشه نظر بدي؟&lt;br /&gt;+ درباره تو؟&lt;br /&gt;- آره و درباره‌ي حرفهام. اينکه چنين قراري رو قبول ميکني يا نه و غيره&lt;br /&gt;+ خب. من دوغ مروغ تو کارم نيست. صداقت حله&lt;br /&gt;+ ولي عشق رو شک دارم&lt;br /&gt;+ ببين، اين فيلمه رو من نميتونم ببينم&lt;br /&gt;+ 3 ساعت ديگه مونده&lt;br /&gt;+ رفتي؟&lt;br /&gt;- نه ببخشيد تلفن بود&lt;br /&gt;- خوب نميتوني صبر کني تا بياد؟&lt;br /&gt;+ نه&lt;br /&gt;- ميخواي بري؟&lt;br /&gt;+ الان نه&lt;br /&gt;- خوب خودت ميتوني بري. و ميتوني دانلودت رو باز بذاري تا بياد&lt;br /&gt;+ ولي به زودي ميرم&lt;br /&gt;+ تا ساعت 8 بايد وايسم&lt;br /&gt;+ !!&lt;br /&gt;+ بايد کامپيوتر روشن و تو اينترنت باشه&lt;br /&gt;+ من که adsl knhvl&lt;br /&gt;- اگه کسي خط تلفن رو احتياج نداره ميتوني کامپيوترت رو روشن بذاري و بري&lt;br /&gt;+ ندارم&lt;br /&gt;+ احتمالا احتياج دارن&lt;br /&gt;- خوب برات يه کاري ميکنم&lt;br /&gt;- flashget dari?&lt;br /&gt;- ba chi download mikoni aslan?&lt;br /&gt;+ دارم&lt;br /&gt;+ فلش گت دارم&lt;br /&gt;- ok&lt;br /&gt;+ اولش هم امتحان کردم. ولي با اون نشد&lt;br /&gt;- khubeh, man alan yeh taghyiri midam&lt;br /&gt;- bebin ba flashget mituni bazesh koni va ageh vasatesh vayseh mituni edamasho bare digeh keh online mishi begiri ya nah&lt;br /&gt;- khabaresho behem bedeh&lt;br /&gt;+ خب چه جوري ببرمش تو فلش گت/&lt;br /&gt;+ ؟&lt;br /&gt;- يه خورده صبر کن&lt;br /&gt;+ اوکي&lt;br /&gt;- url hamuneh&lt;br /&gt;- hamun ro beh flashget begu download koneh&lt;br /&gt;- albateh harvaght goftam, hanuz kaaram tamum nashodeh&lt;br /&gt;+ آدرسش رو که ندارم&lt;br /&gt;- alan ba browser dari dl mikoni?&lt;br /&gt;- dadam keh behet&lt;br /&gt;- dobareh bedam?&lt;br /&gt;+ همون دانلود معموليه&lt;br /&gt;- ok&lt;br /&gt;- http://rapidshare.com/files/164200063/Gay_Themed_Movie_-_Eban___Charley_-_Deleted_scenes_4_-_Tendresse_Et_Jeu.avi&lt;br /&gt;- بيا پسر&lt;br /&gt;- ino tu flashget paste kon, baladi keh&lt;br /&gt;- bebin mituneh begiresh ya nah&lt;br /&gt;+ وايسا&lt;br /&gt;+ شد&lt;br /&gt;- :)&lt;br /&gt;- ببين اگه وايسوني باز ميتوني راش بندازي&lt;br /&gt;- اگه ميشه که خيالت راحت باشه&lt;br /&gt;- aslan bezar 10 thread-eh biad&lt;br /&gt;- :D&lt;br /&gt;+ بابا ميدونم&lt;br /&gt;- enghadr delam lak zadeh baraye inkeh kasi ro keh asheghesh hastam az nazdik dar aghush begiram va baghal konam&lt;br /&gt;- کاش کسي رو پيدا کنم&lt;br /&gt;- کاش کسي رو پيدا کرده باشم&lt;br /&gt;- محسن من. ميتونم اينطوري خطابت کنم؟&lt;br /&gt;- ميتونم تو رو مال خودم بدونم؟&lt;br /&gt;+ ik,c c,ni!&lt;br /&gt;+ هنوز زوده!!&lt;br /&gt;- :) باشه. آدم به اميد زنده است&lt;br /&gt;- صبر ميکنم&lt;br /&gt;- تا خوب منو بالا و پايين کني.&lt;br /&gt;- ببيني مي‌ارزم يا نه&lt;br /&gt;- اما... همش من حرف ميزنم. و به نظر نميرسه تو هنوز امتحانت رو شروع کرده باشي&lt;br /&gt;- ميتونم يه چيزي ازت بپرسم؟&lt;br /&gt;+ bepors&lt;br /&gt;- تو تا حالا با کسي سکس کرده‌اي؟&lt;br /&gt;+ na&lt;br /&gt;- خوبه :)&lt;br /&gt;- اگه کسي ازت چنين چيزي بخواد... بهش چه جوابي ميدي؟&lt;br /&gt;+ gom sho!&lt;br /&gt;+ bayad beram&lt;br /&gt;+ bye&lt;br /&gt;- خداي من! من که نگفتم از تو چنين چيزي ميخوام!!!&lt;br /&gt;- :o&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;قربون خودم برم که انقدر تنهام! قربون دل خودم برم که انقدر بی‌صدا شکست!&lt;br /&gt;یه روز کامل از این جریان میگذره. اما من هنوز حالم جا نیومده. سرم درد میکنه. انگار فنراش در رفته. یه چیزی توش داره لق‌لق میکنه.&lt;br /&gt;میگم خوبه یه کاری بکنم! صداقتو بذارم کنار. اصلا وانمود کنم یه پسر 16 ساله هستم. چطوره؟ برم تو کار فریبکاری، نیرنگ، ریا، دروغ و خلاصه دقیقا 180 درجه چرخش کنم. خوبه، نه؟ خوب، عرضه و تقاضاست دیگه. باید نیاز بازار رو دید و سنجید و جنسی رو ارائه کرد که مشتری میخواد. غیر از اینه؟!&lt;br /&gt;اما نه! من آدمش نیستم. "ولش کن!" بعد از اینکه تونستم بعد از اون تلوتلو خوردنا یه خورده خودمو جمع و جور کنم، این چیزی بود که به ذهنم رسید. بچه‌ها! این راه به بن‌بست می‌انجامه! باور کنید! من امتحانش کرده‌ام. شما دیگه آزموده رو نیازمایید! خواهش میکنم! بخاطر خودتون میگم.&lt;br /&gt;میخوام از هر چی چته فاصله بگیرم. میخوام دیگه به هیچ پسری فکر نکنم. میخوام حتی از بی‌ال بودن هم استعفا بدم. مگه یه آدم چقدر توان شکسته شدن داره؟ چند بار؟ و هر بار چقدر سنگین؟ نه آقا جون ما نیستیم.&lt;br /&gt;اصلا از عدد 16 متنفرم. از عددای 12 تا 16. از جنس پسر. اصلا نخواستیم آقا! خر ما از کرگی دم نداشت. همون که گفتم. "ولش کن!". اگه قراره اینطوری بهم فشار بیاد خوب همینطوری که کمتر فشار میاد. خلم مگه؟! سری که درد میکنه رو که چکش نمیزنند!&lt;br /&gt;تو راه بودم که پشت یه وانت این عبارت رو دیدم:&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;روزگار آیینه را محتاج خاکستر کند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;چه خوب! :) اگه واقعاً اینطور باشه روز پادشاهی ما هم فرا خواهد رسید. نه؟ پس چرا عجله کنیم؟&lt;br /&gt;بعدش رفتم سراغ وحشی. چقدر با شعراش تو این آدرس ارتباط برقرار کردم!:&lt;br /&gt;&lt;div style="direction: ltr; text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://delevahshi.blogfa.com/post-13.aspx"&gt;http://delevahshi.blogfa.com/post-13.aspx&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;خدا خیرش بده حسین رو. وقتی ازش خواستم بهم زنگ بزنه و او علیرغم کارهایی که داشت اینکار رو کرد و من کمی آروم شدم.&lt;br /&gt;خوب، میرم که برای همیشه ببوسم بذارم کنار. همه چیز رو. بی‌ال بودن رو. پسرها رو. سنای پایینتر از 18 سال رو. مارهای خوش خط و خال این دنیا رو که جز زهر در انبان ندارند. اول میبینی چه خوب در مقابلت میخرامند و بعد به یکباره بدون اینکه آمادگیشو داشته باشی نیش زهرآگینشون رو فرو میکنند.&lt;br /&gt;حیف که ساحت مقدس بلاگ من کشش حرفهای زشت رو نداره، و الا دربارشون میگفتم آنچه رو که به حسین منتقل کردم.&lt;br /&gt;خدایا! آیا میتونم؟ میتونم جوری نباشم که یه عمر بودم و جوری بشم که یه عمر نبودم؟ حسین که میگفت نمیتونی. اما... خدایا! شاید این خیری بوده از جانب تو یا شری بوده از ناحیه‌ی دیگران تا به خیری منجر بشه از جانب تو. نه؟ اگه نیشم نمیزدند شاید هیچوقت سراغ خونه‌ی حکیم رو نمیگرفتم. عسی أن تکرهوا شیئاً و هو خیر لکم و عسی أن تحبوا شیئآً و هو شر لکم. ای حکیم بنده نواز! مرا دریاب!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-1669494376075960988?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/1669494376075960988/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=1669494376075960988&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/1669494376075960988'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/1669494376075960988'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2008/11/hi-khubi-mohsen-jan-sharmandeh-az.html' title='محسن'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-1981023370367468317</id><published>2010-04-21T09:29:00.001+04:30</published><updated>2010-04-21T10:42:02.082+04:30</updated><title type='text'>آزادی</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: Arial Unicode MS; font-size: 11pt; text-align: justify;"&gt;آزاد آزادم ببین، چون عشق درگیر من است&lt;br /&gt;دیگر گذشت آن دوره که تقدیر زنجیر من است...&lt;br /&gt;تا به حال سعی کرده‌ایم از قید و بند عشقهای زمینی خلاص بشیم و آزادی رو به معنی واقعی تجربه کنیم؟ آزادی از هر اسارتی. اسارتی که از عشق به ممکنات حاصل میشه. ممکن الوجودهایی که میتونستند وجود نداشته باشند و خللی هم در کائنات ایجاد نمیشد. اونوقت ما به چیزی بند شده‌ایم که به همین دلیل ممکن الوجود بودنش آرامش بخش نیست. باید به کسی بند شد که همیشه همراهمون باشه و هر وقت خواستیم دم دستمون باشه. کسی که اگر همه فانی بشند و فقط ما بمونیم بتونیم مطمئن باشیم چون ما هستیم پس او هم هست. اگر عشق میخواهیم اوست تنها عشق واقعی و غیر از او نمیتونه شرائط لازم رو در این نوع رابطه احراز کنه. خوش به حال کسی که بتونه آزاد آزاد بشه و عشق زمینی رو به سخره بگیره. چقدر فرقه بین چنین کسی و کسی که عشق زمینی او رو اسیر خودش کرده...&lt;br /&gt;این ترانه رو میتونید از &lt;a href="http://www.backupflow.com/g.htm?id=27234"&gt;اینجا&lt;/a&gt; با صدای زیبای احسان خواجه امیری مستقیماً گوش کنید.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-1981023370367468317?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/1981023370367468317/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=1981023370367468317&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/1981023370367468317'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/1981023370367468317'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/04/blog-post_9731.html' title='آزادی'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-3584351266629835853</id><published>2010-04-21T09:19:00.001+04:30</published><updated>2010-04-21T10:42:38.059+04:30</updated><title type='text'>نمک نشناسی</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-family: Arial Unicode MS; font-size: 11pt;"&gt;به گذشته‌ها فکر کن! فکر کن چند بار غذا خورده‌ای! تا بحال چقدر ظرف به خاطرت کثیف شده! چند بار کسانی به خاطر تو سر ظرفشویی ایستاده‌اند! چند بار کمرشون درد گرفته و پیش خودشون گفته‌اند عیبی نداره، همینه دیگه، عوضش بچه‌ام سیر شد و حالا میتونه بشینه سر کاراش، سر درس و مشقش، بچه‌ام خسته است، از صبح تا حالا کار کرده و حالا وقت استراحتشه. مادری که خودش از صبح یه ریز سر پا بوده، گرد گیری، جارو کشی و خیلی کارهای دیگه کرده، به این امید که شب که اعضای خونواده دور هم جمع میشن وجودشون در کنار هم با جوی سرشار از محبت به همشون گرمی، نشاط و آرامش بده و در این میان این مادره که دلش رو به بقیه خوش میکنه. بقیه‌ای که وقتی از راه میرسند شاید اصلا توجه نداشته باشند که از صبح تا بحال چه کارهایی انجام شده. فکر کنند ما داریم از صبح تا شب دنبال یه لقمه نون کلی اینور و اونور میریم، خوش بحال مادر ما که تو خونه است و اصلا از این چیزها خبر نداره. غافل از اینکه وقتی خسته میشی، خونه محل رفع خستگیته، اما در عین حال محل کار کسی که استراحتی نداره. کار خونه هم تمومی نداره. از اینور میشوری و میروبی، از اونور دوباره جاش میاد. تو خودت وقتی کاری رو با دقت و وسواس به انجام میرسونی و احساس رضایت میکنی اگه نتیجه‌ی زحمتت بر باد بره چه حالی داری؟ اصلا حالشو داری دوباره از اول همون کار رو حتی بدون دقت اولیه انجام بدی؟ اما مادرت هر روز و هر هفته داره همون کارها رو با همون دقت و وسواس انجام میده. وقتی لباستو که تازه اتو کرده از راه که میرسی پرت میکنی یه وری اونو برمیداره، تا میکنه و میذاره سر جالباسی، اصلاً هم به روی مبارک خودش نمیاره که بابا اینو من همین امروز صبح اتو کردم. چند دفعه شد از فوتبال بیای یا از مدرسه بعد از دعوای مفصل با بچه‌ها یا تنها به خاطر بی‌توجهی به اینکه چقدر زحمت کشیده شده تا این لباسها انقدر تمیز و مرتب تحویلت داده شده با مادرت مواجه شده‌ای و حتی شرم نکردی که ببخشید سعی میکنم دیگه مراقب لباسهام باشم، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده؟ شد یه بار خودت اونها رو اتو بزنی؟ شد یه بار تو خونه تو جارو رو به دست بگیری؟ شد یه بار یه خسته نباشید به مادری بگی که هیچ وظیفه نداره کلفتیتو بکنه؟ هیچ شد ازش تشکر کنی؟ شد یه شب شامت حاضر نباشه؟ وای! چه شام خوشمزه‌ای! دلش به همین هم خوش میشد. شد دلشو خوش کنی؟ یا احساس کردی وظیفه داره؟!&lt;br /&gt;ظرفها تمیز، قاشقها مرتب، سفره رو انداخته، میگه بفرمایید تنها نوش جان کنید. بعد هم این خودشه که سفره رو جمع میکنه و ظرفها رو میشوره. کاش میشد فردا کمی بیشتر بخوابه! اما نه! از صبح زود باید بیدار بشه، بچه‌ها رو راه بندازه و بعدشم که دیگه وقت خواب نیست.&lt;br /&gt;هنوز صدای ناله‌ی کتری آب روی بخاری قدیمی خونه‌ای که دیگه از آن من نیست گوشم رو نوازش میده. نوازشی سنگین، درد آور، چالش برانگیز، در خود فرو برنده، موعظه کننده و فراموش نشدنی. میگفت من دارم جوش میام تا اون هدفی که برام پیش بینی شده رو برآورده کنم. چایی میخوری، نوش جان! تو چی؟ تو کجایی؟ فرسنگها دور از هر عمل گرما بخش! در سرماهای جانسوز تاریکیهای جهل خود فرو رفته! اما باز منو داری کردند. باز بهم پشت نکردند. شاید برگردی. اونوقت پشیمون میشیم از اینکه در خدمت رسانی به تو کوتاهی کردیم. پس ما امیدوارانه کار خودمون رو انجام میدیم. اما... کو؟ تا به کی؟&lt;br /&gt;هنوز هم بشقاب کثیف میکنم. بیچاره مادر که شستنش سر جاشه. خدای من بر لسان عقل من حکمفرما میشه. کی به تو بهترین غذا رو نخوروندم که از تو جز بدترین عمل رو ندیدم؟ شد یکبار، لااقل یکبار انرژی حاصل از اون رو صرف مخالفت با من نکنی؟ بیچاره مادر! اگه میدونست حتی یه دونه بشقابمم نمیشست. گاهی دلم به حال تمام کسانی که در پروروندن و پروار کردن من تلاش کرده‌اند و میکنند میسوزه. حتی اون گوسفند که من گوشتش رو میخورم هم لعنتم میکنه. خاک بر سرم! خاک بر سر هر چی ناسپاسه! اما مگه غیر از من ناسپاسی هم هست؟ یکی منم یکی ابلیس. بقیه، هرچقدر هم که بد باشند، اونقدرها بد نیستند... :((&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-3584351266629835853?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/3584351266629835853/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=3584351266629835853&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/3584351266629835853'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/3584351266629835853'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/04/blog-post_21.html' title='نمک نشناسی'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-3016610010043529544</id><published>2010-04-21T09:15:00.000+04:30</published><updated>2010-04-21T09:15:20.313+04:30</updated><title type='text'>رسوایی کلیسا</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-size: 11pt; font-family: Arial Unicode MS;"&gt;اخیراً &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=JUhiXLrLFig"&gt;ویدئو&lt;/a&gt;یی از تجاوز یک کشیش 82 ساله به پسری 19 ساله تو اینترنت پخش شده و پشت بندشم امروز یاهو &lt;a href="http://news.yahoo.com/s/ap/20100421/ap_on_re_la_am_ca/lt_brazil_church_sex_scandal"&gt;خبر&lt;/a&gt;ی رو از قول Associated Press نقل کرده بود. نمیدونم چرا وقتی نوبت کشیشها میشه پسر 19 ساله که به حکم اگر نگیم تمام اکثر کشورها به سن قانونی (age of consent) رسیده و دیگه میتونه خودش برای خودش تصمیم بگیره که چه بکنه و چطور سکس داشته باشه میشه کسی که ازش سوء استفاده‌ی جنسی میشه، یعنی درباره‌اش از واژه‌ی abuse استفاده میکنند که در غیر این مورد تنها برای زیر سن قانونی استفاده میشه مگر اجبار و عنفی در میون باشه. در این ویدئو گرچه بیشتر تصاویر تار و مبهم دیده میشه اصلاً زور و اجبار به چشم نمیخوره. در خبر بعدی اما ممکنه اینطور بوده باشه. اما یه مسأله هست. اونهم اینه که از کجا معلوم تمام اون پسرهایی که مورد سوء استفاده‌ی جنسی واقع شده‌اند واقعاً از این کار ناراحت بوده باشند؟&lt;br /&gt;حالا از پسر 12 ساله میگذریم. چطور وقتی این اتفاق در خارج از کلیسا میفته هیچ کس صداش در نمیاد و خیلی طبیعی و قانونی به نظر میرسه، اما وقتی یه کشیش اینکار رو میکنه اینطور تو بوق و کرنا میکنند؟! من نظرم این نیست که حرمت کلیسا رو کشیشهایی حق دارند اینطور پایمال کنند و معتقدم باید صدای همه در بیاد. اما آیا تنها در این مورد؟ اگر این کار حرمت داره نه تنها برای کشیش کاتولیک که برای تمام پیروان کاتولیک اونها هم این حرمت وجود داره. پس چرا انقدر ساده با اون برخورد میکنند و حتی در قانونی که تصویب میکنند اون رو مجاز میشمرند؟! فقط کشیشه که حق نداره گناه کنه؟!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-3016610010043529544?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/3016610010043529544/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=3016610010043529544&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/3016610010043529544'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/3016610010043529544'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='رسوایی کلیسا'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-1160087582774475317</id><published>2010-03-12T22:50:00.009+03:30</published><updated>2010-03-13T00:39:57.653+03:30</updated><title type='text'>استخر</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-size: 11pt; font-family: Arial Unicode MS;"&gt;به دنبال دسته گلی که پسرم تو مدرسه آب داده و نگرانیهای حاصل از اون سه جلسه من و همسرم به صلاحدید مدیر مدرسه به مدرسه مراجعه کردیم برای راهنمایی گرفتن و گفتگو با مدیر برای یافتن منشأ مشکل. خوبه، پول حسابی میگیرن، اما تا اونجایی که در توان دارند برای هر کدوم از بچه‌ها هر قدر که لازم باشه وقت میذارند. اینکه خود مدیر اختصاصاً برای رفع مشکل بچه‌ی ما و صحبت اختصاصی در این خصوص وقتش رو در اختیار ما قرار بده و ما هر سؤالی که داریم به راحتی بتونیم از او بپرسیم و او هر سؤالی که به نظرش مرتبط میاد رو از ما بپرسه و راهنماییمون کنه و بیش از سی سال تجربه‌ی خودش و همکارانش رو به رایگان در اختیارمون بذاره و سعی کنه مسأله هر طور که هست حل بشه چیزیه که هر جایی به دست نمیاد. به راحتی میتونست بگه آقا بچتون چنین خلاف فاحشی کرده و ما دیگه نمیتونیم نگهش داریم. در اون صورت بی‌انصافی‌ای هم نکرده بود. حق داشت. باید جلوی خلاف گرفته بشه و بچه‌ی ما اخراج بشه تا سایر بچه‌ها بتونند روند طبیعی رشد و تربیتشون رو به سلامت سپری کنند. البته این تهدید رو کرده که اگر نتونیم در تغییر این مسیر موفق بشیم مثل چوپانی که چاره‌ای نداره جز اینکه مواظب همه‌ی گله باشه او رو از بقیه‌ی بچه‌ها دور کنیم و به فکر تغییر مدرسه‌اش باشیم تا در کنار بچه‌هایی که با اونها راحتتر هست و ممکنه براشون مشکل ساز بشه قرار نداشته باشه، اما خداییش تمام تلاشش رو داره میکنه تا این اتفاق نیفته. او با توانی که در جلب نظر دانش آموزان داره و تجربه‌ای که پس از گذشت این همه سال و سر و کله زدن با بچه‌هایی با خلقیات و روحیاتی متفاوت و بعضاً نابهنجار کسب کرده و کار علمی‌ای که در این زمینه توسط خود او و دیگران انجام گرفته سر صحبت و گفتگو رو با پسرم باز کرده، برای او حسابی جداگانه باز کرده، روشهایی که در منحرف کردن فکر و رفتار او از این مسیر بلده رو داره روی او اجرا میکنه و از ما خواسته تا به این روشها هم در خانه پایبند باشیم. عمده‌ی چیزی که از ما خواسته یک چیز بیشتر نیست. با بچه رفیق باشیم و نیاز عاطفیش رو برآورده کنیم. طبق صحبتهای او بچه برای از دست ندادن موقعیت عاطفی‌ای که در اون قرار گرفته سعی خواهد کرد همیشه نظر پدر رو جلب کنه تا این بارش محبت بر او دائمی باشه.&lt;br /&gt;در راستای رسیدن به چنین هدفی موقعیتهایی وجود داره که بعضی از اونها هم توسط خود مدرسه ایجاد میشه. یکی از اونها جلسات استخری است که بعضی از جمعه‌ها بر طبق برنامه‌ای که از طرف خود مدرسه بهمون داده شده درش شرکت میکنیم. جلسه‌ای که در اون پدر با پیشرفت فرزندش در زمینه‌ی شنا آشنا میشه و اگه لازم ببینه بهش کمک میکنه. در مقابل فرصتی است برای پسر که پدر رو در کنار خودش و تنها برای خودش ببینه. بتونه پیشرفتهاشو بهش نشون بده و از طرف او مورد تشویق قرار بگیره. از اونجایی که آموزش شنا جزو برنامه‌های مدرسه است و بطور یه هفته در میون اجرا میشه خود بچه‌ها هم به دور از پدرها به شنا میپردازند. در محیطی که مربی هست و نجات غریق و بقیه همه بچه هستند این زمینه برای بچه ایجاد میشه که هر کسی که داره شنا میکنه قراره آموزش ببینه و کسی از جنس خود بچه‌هاست. چنین بچه‌ای وقتی در جلسات مشترک با پدران هم شرکت میکنه بطور ناخودآگاه این احساس رو میکنه که پدر هم از مقام دست نیافتنی پدری خودش که همیشه امر و نهی میکنه و جایگاه رفیعی داره که نمیشه بهش دست یافت پایین اومده و قاطی ماها شده و او هم انگار یکی از ماهاست. این باعث میشه از لحاظ عاطفی صمیمیت بین پدر و پسر بیشتر بشه. برای همین با اینکه من خیلی اهل شنا نیستم سعی میکنم در تمام جلسات شرکت کنم و تا میتونم بدون اینکه برای پسرم این احساس ایجاد بشه که دارم آموزشش میدم و اینجا هم اومده‌ام که امر و نهی کنم در کنارش باشم و تشویقش کنم.&lt;br /&gt;در میان پسرهایی که میان استخر بعضیهاشون واقعاً تحفه هستند. چشمان نظر باز من هم قلب ستایشگرم رو تغذیه میکنند. من بچه‌ی دبستانی رو برای ستایش هنوز کوچک میدونم. اما بعضیهاشون اونقدر بزرگ هستند که از آب و گل در اومده باشند و زیباییشونو به رخ بکشند. یکیشون اونقدر تعجبم رو برانگیخت که سرم رو بالا کردم و به خدای خودم گفتم: "خدایا! کاری کن که دم مرگ زیبایی باطنم لااقل به اندازه‌ی زیبایی ظاهر این پسر باشه!"&lt;br /&gt;در میان پدرها هم کسی هست که دو تا پسر داره. یکیشون در حد پسر منه و یکیشون بزرگتره. برخلاف پدری که اصلاً بهش نمیاد بتونه پسر زیبایی داشته باشه پسر پرستیدنی است. خدای من! چقدر قدرت داری! بعد از اینکه حسابی خسته شده بودم و سوناهامم رفته بودم رفتم که کنار استخر تا تموم شدن وقت بشینم تا پسرم حسابی شناشو بکنه. دیدم نشسته مثل قرص ماه. باید از او حذر میکردم. باید چشمم رو از نامحرم میپوشوندم. اما این دل بت پرست امان نمیداد. رفتم و کنارش نشستم. نگاهش کردم. معصومیت از تمام وجودش میبارید. اونقدر جذاب بود که دوست داشتم دنیا نباشه، فقط من باشم و او. نگاهم کرد. به او لبخند زدم. دیده بودم خیلی خوب شنا میکنه. سر صحبت رو باهاش باز کردم. گفتم شما اینجا شنا رو یاد گرفته‌اید؟ - بله. - پس من به پسرم که انقدر میترسه امیدوار باشم؟ - بله. تازه اون موقع که ما اینجا بودیم هنوز این استخر رو راه ننداخته بودند. ما کلاس دوم بودیم که این استخر رو درست کردند. - پس بیشتر امیدوار باشم؟ این در حالی بود که به تنها یادآور بهشتی که هزاران ساله ابناء آدم از او اخراج شده‌اند، دور مانده‌اند و دلتنگشند یعنی یک پسر زیبا و دوست داشتنی لبخند میزدم. چه زیبا لبخند میزد! وقتی میخندید مثل پدرش چشمان زیباش بسته میشد. خدایا! من چه میتونم با این موهبت تو بکنم که این دل زیاده خواهم رو راضی کنه؟ دلی که جز به خود بهشت رضایت نمیده. هیچی! تنها میتونستم مناجاتم رو طولانی‌تر کنم. جوابم رو با همون لبخند شیرینش داد. - بله. - شما کلاس چندمی؟ - اول راهنمایی. همین مدرسه درس میخوند. از اول هم تو همین مدرسه بود. - معلمهاتون کیان؟... - خیلی دوست داشتم من هم دوباره برگردم به همین روزگار و قاطی همین بچه‌ها شنا کنم. روزگاریست که تکرار نمیشه. پدر رو دیدم که داشت لبخند زنان به طرف ما میومد. همه چیز از نظر او و پسرش عادی بود. باید هم اینطور میبود. چون من همیشه سعی کرده‌ام طوفان درونم رو همونجا نگه دارم تا کسی آسیب نبینه. اگر پدر هم از اول اونجا بود هیچکدوم از حرفهام هیچ تغییری نمیکرد. نمیتونست تغییر کنه. پسر رو با حرفهای نابهنجار خودم از خودم برنجونم؟ ازم دور شه؟ از طرفی از پسر هم همونقدر خجالت میکشم. او هم به اندازه‌ی پدرش حرفهای ناجور منو میفهمه و به طبیعتم پی میبره. باز ازم دور خواهد شد. باید طوفان رو مهار کرد و خوشبختانه اینکارو کردم. وقتی پدر رسید و کنار پسرش نشست گفتم نه آقا؟ نیست اینطور؟ شما دوست نداشتید برگردید به این دوران؟ نه گرفتاری‌ای، نه کرایه خونه‌ایع نه زن و بچه‌ای. لبخند پدر به نشانه‌ی تصدیق لبخند شیرین پسر رو به یادم آورد. خراب شدم. خدا خانه خرابت کنه که بنای این خراب آباد رو گذاشتی! من ملک بودم و فردوس برین جایم بود. شیطان پست لعین شرور آسیب زننده‌ی رجیم... آورد در این دیر خراب آبادم. و الا من کجا و درگیر شدن با دنیایی که به اون تعلق ندارم کجا! دنیایی که تنها یک پوسته‌ی ظاهری دلفریب و شیرین داره برای آسیب زدن و باطنش جز آتش نیست. دیگه تنم حس و حال موندن نداشت. اونها زودتر رفتند. من هم انگیزه‌ای برای موندن نداشتم. به احمد گفتم بیا بریم. بعد از این تصمیم نوبت بازی مشترک بین پدرها و پسرها شد. ولی من حالم خراب بود. بیچاره پسرم. با اینکه از پس این بازی نه من برمیومدم نه او دوست داشت بمونه. گفتم من حالم خوب نیست. همین که فکر میکردم دوباره برم توی آب انگار سردی آب برام غیر قابل تحمل شده بود. گفت خوب بریم. از روی سکو پا شدیم. منقلب شدم. گریه کردم. خوب شد هنوز صورتم خیس بود تا کسی اشکهامو نبینه. با خودم فکر کردم اگر ما به هیچ عمل صالحی فکر نکنیم مگر به صبر و شکر بر چنین مصیبتی برامون کافیه. رضایتی که مردم عادی شاید لازم باشه برای اکتساب اون از جانب خدا خیلی بیش از ما کار کنند و زحمت بکشند شاید بتونه برای ما با یه صبر دردناک و زجر آور حاصل بشه. خیلی سخته صبر کردن. صبری که من در خودم نمیبینم. کاش میشد یه چشمه از اونور آب رو دید تا کار خیلی راحتتر بشه. اگر اونوریها رو ببینیم دیگه اینوریها به نظرمون نمیان. اما مهم اینه که در مقابل کسانی که به نظرمون میان صبر داشته باشیم.&lt;br /&gt;در خاتمه گفتم خوبه حالا که خود به صورت زیبایی مهمان شدم شما رو هم بی‌نصیب نذارم و از میان دو صورت نیکویی که امروز دیده‌ام لااقل اونی که میتونم رو نشون شما هم بدم تا حق دوستی رو به جا آورده باشم. دیگه تو بهشت، خدای ما چی میخواد به ما بده که بالاتر از این باشه؟ :(&lt;/div&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/S5qm1ixfECI/AAAAAAAAABQ/RT1FvQ41d8I/s1600-h/c31.jpg"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 250px; height: 188px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/S5qm1ixfECI/AAAAAAAAABQ/RT1FvQ41d8I/s320/c31.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5447850138055675938" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-1160087582774475317?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/1160087582774475317/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=1160087582774475317&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/1160087582774475317'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/1160087582774475317'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/03/blog-post_12.html' title='استخر'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/S5qm1ixfECI/AAAAAAAAABQ/RT1FvQ41d8I/s72-c/c31.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-8752513418433291801</id><published>2010-03-10T14:35:00.002+03:30</published><updated>2010-03-10T14:55:52.893+03:30</updated><title type='text'>Clément</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-size: 11pt; font-family: Arial Unicode MS;"&gt;تا حالا یه فیلم عاشقانه دیده‌اید؟ فیلمی که یه طرفش یه دختر باشه و یه طرفش یه پسر. پسری تو سن و سالی که ما دوست داریم باشه. دختری تو سن و سال معمولی و مناسب برای ازدواج.&lt;br /&gt;یه فیلم دیدم. مایه‌ی عشقیش خیلی زیاد بود. عشق بین یه همچین دختر و پسری. وقتی دختر دید که پسر از او خوشش میاد و بهش علاقه داره به او دل بست. باهاش راه اومد. حسابی بهش حال داد و باهاش حال کرد. تا اینکه بیشتر خواست. فکر کرد یه تعطیلات با او بدون حضور هیچ مزاحمی میتونه ماه عسل خوبی باشه. مخصوصا که از طرف خود پسر پیشنهاد شده بود. اما...&lt;br /&gt;پسر چندان متوقع نبود. برای او تنها خوابیدن با اون دختر،‌ بوسیدن، نوازش کردن، در آغوش کشیدن، لب گرفتن و تمام کارهایی که به کمر به بالا مربوط میشد کافی بود. غافل از اینکه دختر رو در بحرانی قرار داده که نمیتونه جز به "رسیدن" به طور کامل به چیزی فکر کنه.&lt;br /&gt;چقدر دردناکه پس زدنهای یک پسر سیزده ساله! چقدر بده که ببینی بیشتر خواستنهای تو آزارش میده! جقدر بده که ببینی نیازهایی داری که او نداره! شاید هنوز براش زوده. شاید از اول چنین چیزهایی رو بعنوان خط قرمز برای خودش قرار داده و اصلا قرار نبوده اونها رو زیر پا بذاره. چقدر بده امید بستن و بعد در عین ناباوری ناامید شدن! چقدر بده احساس کنی رسیده‌ای و اونی که خواسته‌ای رو پیدا کرده‌ای و بعد که میای بساطتو پهن کنی و نفس راحتی بعد از عمری جستجو کردن بکشی ببینی مقصد رو اشتباه گرفته‌ای! اونقدر خسته‌ای که دیگه نای حتی یک قدم برداشتن رو هم نداری. چقدر بیرحمند پسرها! چرا حتی سعی نمیکنند ما پسر پرستها رو درک کنند؟! چرا حتی لحظه‌ای به خودشون اجازه نمیدند خودشونو جای ما بذارند؟!&lt;br /&gt;دختر! تنها تو نبودی که گریستی. این بلا سر من هم اومده. نه یکبار و دوبار. تو این دنیا هر چی ظاهر دوست داشتنی‌تری داشته باشه باطن بی‌رحم‌تری داره. شاید کلیت نداشته باشه. اما بدون که پسرها لااقل استثناء نیستند. دختر! تنها تو نبودی که گریستی. من هم با تو گریستم. باز با تو به بیرحمی این دنیای بی‌وفا. به دنیایی که میفریبد و وقتی فریفته شدی و دل باختی آسیب میزند و میگذرد.&lt;br /&gt;خدایا! ما پسر پرستها رو به جرعه‌ای از خواستنی بودن خود مهمان کن تا چنان از عقل تهی بشیم که تا آخر دنیا دیوانه‌وار تنها به دنبال تو بیاییم. ای باوفا! ای خالق تمام پسرهای بی‌وفا! ما را دریاب!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-8752513418433291801?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/8752513418433291801/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=8752513418433291801&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/8752513418433291801'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/8752513418433291801'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/03/clement.html' title='Clément'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-9127159070506210098</id><published>2010-03-10T10:08:00.004+03:30</published><updated>2010-03-10T11:26:58.729+03:30</updated><title type='text'>نیاز به همجنس</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-size: 11pt; font-family: Arial Unicode MS;"&gt;از قدیم گفته‌اند:&lt;br /&gt;کبوتر با کبوتر باز با باز، کند همجنس با همجنس پرواز&lt;br /&gt;اینجا جنسیت به معنی هم‌نوع بودن اومده. اما واقعاً از هر لحاظی اگر دو تا موجود به هم شبیه‌تر باشند درکشون هم از هم بهتره. اینطور نیست؟&lt;br /&gt;میخوام مثال بزنم تا مطلب بهتر منتقل شه. در مورد یک پسر وقتی شهوتش به اوج میرسه وسیله‌ی لذت بردنش دم دسته. درسته از لحاظ روحی ارضاء نمیشه، ولی میتونه با خیالات خودش رو از این بابت مشغول کنه و از لحاظ جسمی هم هرچند نه کامل ولی به خوبی خودش رو ارضاء کنه. در مورد یه دختر چی؟ درسته، او هم میتونه با خودش ور بره. البته نه به اون خوبی. شاید نیاز به ابزاری داشته باشه. وسیله‌ای که بتونه از اون کمک بگیره. در این مورد هم ارضاء کامل نیست.&lt;br /&gt;خود ارضائی چیزی نیست که بتونه مطلوب باشه. اون کسی که یه سکس درست و حسابی میخواد هیچوقت نمیتونه خودش رو برای خودش کافی بدونه. وجود یک روح دیگه در کنار خودش نیازی است که نمیشه از اون گذشت. اما آیا اینکه این روح دارای درک، تفکر و احساس چطوری باشه مهم نیست؟&lt;br /&gt;نیاز روحی در کنار نیاز جسمی برای داشتن یک ارتباط کامل چیزی است که باید برآورده بشه.&lt;br /&gt;جسم چی میخواد و روح چی میخواد؟ جسم زیبایی ظاهری رو میبینه. طرف خوشگل باشه، خوش هیکل باشه، پوست لطیف، نرم، گرم، سفید و با کیفیتی داشته باشه، ترکیب بندی صورت و اندامش جذاب باشه. دهنش بو نده. جسم خوشبویی داشته باشه. موهاش همونی باشه که باید باشه، در فرم، رنگ، لطافت و غیره. روح چی؟ یک سری خصوصیات اخلاقی، مثل وفا، ادب، معرفت، خوش قولی، خوش خلقی، صبر و خیلی چیزهای دیگه. یک سری هم‌خوانی ها. این همونیه که میخوام بگم.&lt;br /&gt;برای داشتن ارتباطی عمیق، لذیذ و دلنشین، به نظر من اون چیزی که از همه مهمتره همین هم‌خوانی و هماهنگی روحی است. البته این هیچوقت نتونسته معیارهای جسمی در انتخاب رو از نظر من کنار بزنه. اما این اتفاق در بسیاری از موارد مخصوصا در مورد دخترها انجام میشه. وقتی نگاه میکنیم میبینیم بسیاری از پسرهای جامعه‌ی ما که میرند خواستگاری دختری خیلی خداییش زشتالو هستند. با یه من عسلم نمیشه خوردشون. حال آدم به هم میخوره و هر طوری میخوای این زشتی رو ندید بگیری میبینی نمیشه. اما دختر به خاطر خصوصیات روحی او بهش رضایت میده. دخترها هم البته عمدشون حرفی از لحاظ جسمی برای گفتن ندارند. این خصوصیات به نظر میرسه در جامعه‌ی ما تحت الشعاع خصوصیات روحی در بسیاری از موارد ندیده گرفته میشند و دختر میگه میخوام یه عمری باهاش "زندگی" کنم. خیلی هم بیراه نمیگن. خیلی جایی برای انتخاب نیست. همه همینیم. چاره‌ای نیست. من اما هیچوقت نتونستم از ایدآلهام حتی برای جسم طرف هم دست بردارم. باید لااقل حداقلی رو برآورده کنه.&lt;br /&gt;از بحثمون دور نشیم. این هماهنگی، فهمیدن حرف طرف، فکر کردن به همون طرزی که من فکر میکنم، مهم بودن همون چیزی که برای من مهمه برای او، یکدل بودن، داشتن احساس مشترک و غیره همون چیزیه که قوام و دوام یک ارتباط رو تضمین میکنه. این ارتباط خیلی شیرین میشه و پیوند تنها در این صورته که حاصل میشه.&lt;br /&gt;حالا سؤال من اینه که فکر میکنید یه پسر با یه پسر هم‌آهنگتره یا با یه دختر؟ همینطور یه دختر با یه دختر هم‌آهنگتره یا یه پسر؟ کاری به سکس ندارم. مسلما گرایش جنسی به طور طبیعی در یک پسر به یه دختر بیشتره و در یه دختر نسبت به پسر. نظر من این هماهنگی و هم‌خوانیه است. چرا به طور طبیعی حتی در خارج از کشور دخترها بیشتر با دخترها دوست میشن و پسرها بیشتر با پسرها؟ چرا هر کدوم از بچه‌های من تو یه مهمونی میرن هم‌سن و سال و هم‌جنس خودشونو تا بتونند پیدا میکنند و اگه قراره با کسی حال کنند و سرگرم بشند ترجیح میدن از همه لحاظ به خودشون نزدیکتر باشه؟&lt;br /&gt;ازدواج به ما تحمیل میکنه با جنس دیگه‌ای جفت بشیم. بدون ازدواج نمیشه سکس داشت. سکس وقتی است که میخوای با کسی اوج نزدیک شدن رو تجربه کنی. به کسی میتونی نزدیک بشی که از لحاظ جسمی بپسندیش و از لحاظ روحی باهاش خودت رو نزدیک احساس کنی. با کسی که میتونه از همه لحاظ درکت کنه، مثل تو فکر و احساس کنه، همدرد تو باشه، از جنس تو باشه. اما با کسی از جنس تو باشه نمیتونی ازدواج کنی و نزدیک بشی. اینها رو کنار هم بذارید. چی از توش در میاد؟ من کجا رو دارم اشتباه میکنم؟ یه عمره از این دور متناقض رنجیده‌ام.&lt;br /&gt;یه دختر وقتی توسط یک پسر بطور کامل درک میشه که من اعتقاد دارم به همین دلائلی که گفتم بطور کامل امکان پذیر نیست راضی میشه. اما وقتی ببینه بعلت همین عدم درک بطور کامل هیچ پسری نمیتونه بطور کامل به او نزدیک بشه، با او پیوند بخوره و این پیوند رضایتش رو حاصل کنه طبیعیه که بره سراغ موجودی که باهاش قرابت کاملتری داره. میره سراغ یه دختر. میگه تو همون درکی رو داری، همون مشکلاتی رو داری که منم دارم. به کی بگم وقتی نمیتونند بفهمند حتی اگه بخوان؟ با این مشکل چه کنیم؟&lt;br /&gt;اما این وسط یه موجود دیگه هم هست که از ما درک کاملی داره. درکی کاملتر از هر موجود دیگه. جسم و سکس رو که کنار بذاریم، اگر برای رسیدن بتونیم وسیله‌ی دیگه‌ای غیر از سکس رو در نظر بگیریم، یک درک کامل از لحظه لحظه‌ی ما برای او وجود داره. جالبه که در مواقعی که ما حتی خودمون هم اونقدر گیجیم که شاید نتونیم از مشکل خودمون تصور کامل و درستی هم داشته باشیم باز او درد ما رو میدونه، میفهمه و راه حلش رو بطور کامل میدونه. به چنین کسی نمیشه رسید، اما میشه بهش بیش از هر کس دیگه‌ای نزدیک شد. چطوری؟ هممون میدونیم. کافیه طبق دستور او رفتار کنیم. همین!&lt;br /&gt;با سکس چه کنیم؟ نیاز به رسیدن رو میشه آیا تنها با او برآورده کرد؟ میشه نیاز جسمی رو با کسی برآورده کنیم که در او انتظار رسیدن رو جستجو نکنیم و نیاز روحی رو با او؟ جسم راه خودش رو بره و روح هم راه خودش رو؟&lt;br /&gt;روح برای پیوند خوردن روح دیگری رو میطلبه. آیا میشه این روح دیگر رو به جای کس دیگه او در نظر گرفت؟ مگر نه اینه که او از جنس روح ماست؟&lt;br /&gt;شما را به خدا مرا در این نبرد افکار تنها نگذارید! با من حرف بزنید! بگید چطور ادامه بدم! من با ادبیات دست و پا شکسته‌ی خودم دارم سعی میکنم تمامی افکار و احساساتم رو در قالب الفاظ بیان کنم تا شما هم با من هم رأی بشید و ادامه بدید. نخونید و برید! بگید چه باید کرد! بحث کنید! بذارید به نتیجه برسیم!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-9127159070506210098?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/9127159070506210098/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=9127159070506210098&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/9127159070506210098'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/9127159070506210098'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='نیاز به همجنس'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-6874444073723744827</id><published>2010-01-27T17:36:00.002+03:30</published><updated>2010-01-27T18:21:03.334+03:30</updated><title type='text'>کوزه گری که در کوزه می‌افتد!</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-size: 11pt; font-family: Arial Unicode MS;"&gt;دیروز نشسته بودم پشت میز کارم که موبایلم زنگ خورد. از مدرسه‌ی پسرم بود. گفت جناب مدیر میخواهند با شما جلسه‌ای داشته باشند. فردا ساعت 11 صبح. هر دوتون باید باشید، هم پدر، هم مادر‎! یه لحظه دلم هری ریخت پایین، به خودم گفتم چی شده یعنی؟! گفتم فردا ساعت 11 صبح من سر کارم. نمیشه پس فردا بیایم؟ یا ساعتشو عوض کنید؟ گفت نه! مسأله‌ای پیش آمده که باید حتماً فردا بیایید. اگر نمیرسید بیایید فردا اصلا فرزندتان هم نیاد!&lt;br /&gt;خشکم زد! خدایا! چه غلطی کرده تو مدرسه که مدیر داره اینطوری با من صحبت میکنه؟ کاش مرده بودم و این روز رو نمیدیدم. خدا نگذره از اون کسی که منو به زور وادار به ازدواج کرد! آخه به تو چه که من زن میخوام یا نمیخوام؟ تو وکیل وصی مردمی؟ از وقتی ازدواج کرده‌ام زندگی ندارم. آزادیم ازم گرفته شد. آسایشم ازم سلب شد. به کی میتونستم بگم که والا بلا من اون نیازی رو که شما در من فرض میکنید رو در خودم احساس نمیکنم. مگه تو اخته‌ای که زن نمیخوای؟! چی میتونستم جوابشونو بدم؟ بگم یه پسر میخوام که تا آخر عمر برام یه پسر همه جوره خواستنی باقی بمونه و چون نمیشه نمیتونم بهتون جواب مثبت بدم؟ بی‌پولی رو بهونه کردم. جواب دادند که خیلیها هیچی نداشتند و بعد از ازدواج به همه چیز رسیدند. دست آخر که هیچ تیری تو چله‌ام باقی نموند مجبور شدم زیر بار برم. در مقابل حرف یه مشت بزرگتر فامیل که جوونی مثل تو نباید حرفی بزنه! آخه چرا تحمیل کردید؟ جواب خدا رو کی میخواد بده؟ &lt;br /&gt;هیچی امروز رفتیم مدرسه... تموم شدم! پسر من دوستشو برده تو دستشویی، ازش خواسته شرتشو بکشه پایین... خدای من! پسر من؟!&lt;br /&gt;درسته من یه بی‌الم. اما عمرا با کسی کاری نکردم. خدایا! این جزای یه عمر صبر کردن منه؟! یادته اون روز که دلم برای حمید میرفت؟ یادته؟ خودش ازم خواسته بود که تا میره دستشویی و برمیگرده یه وقت نکنه برم خونمونا! یادته که نخواستم به گناه بیفتم و کسی رو به گناه بیندازم. میدونستم که این برگرده من خوددار نخواهم بود. با وجود اینکه دلم خیلی میخواست پا رو دلم گذاشتم و ازش گذشتم. آره از دستش فرار کردم! قالش گذاشتم! کیو؟ کسی که یه عمر دنبالش میگشتم و تازه پیداش کرده بودم.&lt;br /&gt;خدایا! تو خودت شاهدی هیچ پسری از دست من گمراه نشد! حالا پسرم که هیچوقت با این مسائل آشناش نکردم رفته داره یکی دیگه رو از راه به در میکنه! منو مرگم بده نباشم این روز رو ببینم!&lt;br /&gt;آخه چرا؟ اگه این بلاگ باعثشه که همش نالیده‌ام. یه عکس لخت توش گذاشتم؟ یه مطلب تحریک کننده توش نوشتم؟ باشه اگه مشکل اینه تعطیلش میکنم. آخه من دارم چوب چیو میخورم؟&lt;br /&gt;خود مدیر باهاش صحبت کرده بود. میگفت کسی تو پیش دبستانی تو یه محل دیگه او رو با چنین مسائلی آشنا کرده.&lt;br /&gt;حال منو در نظر بگیرید. حسین مظلومه یا من؟ حسین در فشار بود یا من؟ بیان منو بکشند، زن و بچه‌ام رو هم اسیر کنند، اما بین ما و خدامون ذره‌ای فاصله نیفته. اونم چنین انحراف عمیقی!&lt;br /&gt;تا صبح قیامت هم بنالم کمه...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-6874444073723744827?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/6874444073723744827/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=6874444073723744827&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/6874444073723744827'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/6874444073723744827'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/01/blog-post_27.html' title='کوزه گری که در کوزه می‌افتد!'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-7426220831033956842</id><published>2010-01-26T13:15:00.004+03:30</published><updated>2010-01-26T14:21:31.135+03:30</updated><title type='text'>إتباع الهوی</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-size: 11pt; font-family: Arial Unicode MS;"&gt;تفاوت انسان و حیوان در اندیشیدن است. وقتی تعقل رو از او بگیرند با حیوان فرقی ندارد. پس بیندیشیم. ببینیم کجاییم، در چه حالیم، به چه مشغولیم، در گذشته چه کرده‌ایم، برای آینده چه برنامه‌ای داریم، چشم انداز رفتار خودمون رو در آینده چگونه میبینیم، به چه چیزهایی تعلق خاطر داریم و فکر میکنیم در آینده به چه چیزهایی تعلق خاطر خواهیم داشت و ...&lt;br /&gt;هر چه بیشتر فکر کنیم به نتایج جالبتر و عمیق‌تری میرسیم. اون چیزی که امروز بهش تعلق خاطر داریم همون چیزی است که شخصیت ما اقتضا میکنه. شخصیت ما رو عادات ما شکل میده. عادات ما همون کارهایی است که بیش از هر کار دیگه‌ای بهش مداومت کرده‌ایم. چه چیزی باعث شده به انجام کاری انقدر اصرار داشته باشیم؟ نگاه کنیم ببینیم شخصیت امروزمان چگونه است! دوستش داریم؟ اگر از همان ابتدای تکلیف به ما میگفتند تو وقتی انقدر سالت میشود چنین شخصیتی پیدا خواهی کرد چه حالی میشدیم؟ نه بابا! این حرفا چیه؟ من و چنین شخصیتی؟! به آنروزمان نگاه میکردیم. روزگاری که هیچ تعلقی نداشتیم. خواسته‌های خود را متناقض با خواسته‌هایی که درست بود میداشتیم نمیدیدیم. سالم بودیم. هیچ چیزی ناراحت کننده نبود. چون تناقضی در زندگی ما وجود نداشت. بتدریج این نفس یاغی شد. خواسته‌هایی پیدا کرد. بر هر اساسی، نیازهایی که در خود احساس میکردیم، لذاتی که دوست داشتیم تجربه‌اش کنیم و به نظرمان می‌آمد نمیشد از دستشان داد، خشمگین شدنهایمان از دست محدودیتهایی که میدانستیم وجود دارند و میخواستیم از دستشان آزاد باشیم، رها باشیم تا هر کاری که دوست داشتیم انجام بدهیم. میدانستیم از رها کردن عنان این نفس سرکش حذر داده شده‌ایم. میدانستیم او به خوبی امر نمیکند. میدانستیم آنچه پروردگار ما برای ما نگه داشته بهتر از چیزهایی است که دوست داشتیم هر طور بود بدست آوریم. میدانستیم حذر دادن او درست است. اما میخواستیم چیزی را که او نمیخواست و دنبال کردیم خواسته‌ی خود را به جای تبعیت از خواسته‌ی او. خود را به دست او نسپردیم، به پای او نباختیم و به او نفروختیم. او گفت من خود مشتری خواسته‌های شما هستم. از خیر آن چیزی که میخواهید بگذرید تا من هم در ازای آنچه از دست داده‌اید بهتر از آن را به شما ارزانی دارم. اما خواسته‌های ما چیزی نبود که بتوانیم قبول کنیم برآورده نشود. از خیر آنها نگذشتیم. طبیعتاً شرشان دامنگیرمان شد. کسب لذت شد عادتمان. این راه را آمدیم تا رسیدیم به انتها. ای وای! بن بست است! کاش نیامده بودیم!&lt;br /&gt;حالا میدانید چه شده؟ شخصیت ماست که دچار تحول شده. ما بی‌ال شده‌ایم! راه آمده را میشود برگشت؟ گمان نکنم. اگر بتوانیم و برگردیم خود او قول داده ما را قبول کند و از آن بالاتر همان مقدار یا بیشتر ما را در راه درست به پیش ببرد. اما آیا این توان در ما هست؟ نباید ناامید بود. باید تلاش کرد. اما آیا توانی برای تلاش کردن در خود میبینیم؟ آن زمان که معبود ما خدای ما بود و تنها میخواستیم بخش کوچکی از خواسته‌های خود را بر خواسته‌ی او مقدم بداریم توان مقابله با خود را نداشتیم، حالا که دیگر معبود ما خدای ما نیست. خود را گول نزنیم. هر کسی یک جور بتی را میپرستد. یکی بتی از جنس چون و سنک را، یکی بتی از جنس گوشت و پوست و استخوان را. هر که را غیر از خدا بپرستی در واقع خود را پرستیده‌ای. میگوید "أفرأیت من اتخذ الهه هواه و أضله الله علی علم و ختم علی..." آیا دیده‌ای کسی را که خواسته‌های نفسانی خود را معبود خود قرار داد و خدا هم با وجود این که راه و چاه رو می‌شناخت او را به گمراهی انداخت و بر چشم و گوش او مهر نهاد...&lt;br /&gt;مگر خدا کسی را هم گمراه میکند؟ آری. کسی که خود گمراهی را انتخاب کند از طرف خدا این راه برای او باز است. ما چه کردیم؟ راه گمراهی را انتخاب کردیم.&lt;br /&gt;دیگر چه شده؟ متاعمان از دست رفته. متاعی که خود خدا مشتریش بود. دیگر خواسته‌ای برای نرسیدن نداریم. بهتر است بگویم این خواسته‌ی ما است که ما را دارد. دیگر سر خانه‌ی اول خود نیستیم. نمیتوانیم آنچه انجام داده‌ایم را انجام نداده باشیم. متاع ما از بین رفت، خواسته‌ی ما در حد خیلی معمولی محقق شد، فهمیدیم در رسیدن به آنها بهشتی وجود نداشته، این واقعا دینمان شد، دیگر گول نمیخوریم،‌ میدانیم در این وادی هیچ چیز ارزشمندی وجود ندارد، دیگر میتوانیم قبول کنیم بی‌ال نباشیم. اما زهی خیال باطل! دیگر اختیاری نداریم. بنده شده‌ایم. بنده‌ی زر خرید هوای نفس خود که زمانی اسیر ما بود و امروز ما اسیر او شده‌ایم.&lt;br /&gt;این وسط که حال میکنه؟ همونی که به گمراهی ما قسم خورده بود. چهل سالت شد بدبخت! ابلیس لعین آمده پیشانیت را بوسیده و گفته "مرحباً بوجه لن تفلح ابداً" بارک الله به تو که رستگاری را تا ابد از خود دریغ داشتی!&lt;br /&gt;آن زمانی که برای اولین بار با ترس و لرز یک سایت رو باز کردی و دور از چشم همه به صورت زیبا یا تن عریان پسرهایی خیره شدی که برای لذت بردن تو خلق نشده بودند رو یادته؟ چقدر دلت میگفت بابا ول کن! این کار درست نیست! وجدانت هنوز بیدار بود. دست و دلت هنوز مال این دنیا نشده بود. هنوز اونقدرها هم لذت بردنی نبود. اما خوب ببینیم چیه. همین یه دفعه است. بعدش خیلی حالت خراب شد. یادته؟ همش وجدانت میگفت آخه این چه کاری بود کردی؟ آره دیگه نمیکنم. کاش نکرده بودم! خدایا منو ببخش! غافل از اینکه اولین تیر زهر آلود از چله رها شده و دیگه تو اون آدم قبلی نیستی. خیلی باید تلاش میکردی تا برگردی سر خونه‌ی اول. نکردی. گفتی حالا جوونیم. پیش میاد دیگه. ساده گرفتی. چند روز گذشت. یه پسر خوشگل تو خیابون دیدی و دوباره دلت پر کشید. وای چه خوشگل بود! هی راجع بهش فکر کردی. هی تو ذهنت گنده شد تا شد یه فرشته‌ی واقعی. فرشته‌ها خواستنیند. اما تو دیگه نمیتونستی ببینیش. خوب میریم دوباره تو اینترنت. نه! مگه نگفتی دیگه نمیرم. آره دیگه نمیرم. ولی فقط همین یه دفعه. خدا خودش میبینه من چقدر حالم بده. یه سایت خفن پیدا کرده بودی. چه حالی میداد. این بدبخت داشت جون میکند. اما تو باز محلش نمیذاشتی. اَه! یه دقه خفه خون بگیر دیگه تو هم! وقتی دوباره تخلیه شدی و حالت جا اومد بهش گفتی چیه؟ چی میگی؟ آره ببخشید! تو راست میگی. اما دست خودم نیست. باز توجیه کردی، معذرت خواهی کردی، اما تدارک نکردی، جبران نکردی. تیر دوم رها شده بود.&lt;br /&gt;امروز کجایی پسر؟ در چه حالی؟ میخوای جبران کنی؟ مطمئنی؟ وجدانت دیگه امروز تو رو از چیزی برحذر نمیداره. فقط این حرفها رو با پوزخند بهت تحویل میده. عجب شخصیتی پیدا کرده‌ای! وای! این دیگه چه جور جونوریه!&lt;br /&gt;دیگه خودتم خودتو دوست نداری. دیگه هیچی نیستی، هیچی! یه کثافت آشغال گند دماغ که فقط به درد جهنم میخوره. حیا رفت،‌ عمر رفت، شخصیت رفت، معصومیت رفت، آبروت پیش خدا و خلق خدا رفت، متاعت رو خوردی یه آبم روش. نه چیزی داری که باهاش معامله کنی و یه گوشه از بهشت از دست رفته رو باهاش بخری، نه عذری بابت تقصیرهات، نه فرصتی برای جبران. دیگه آدمی هم نیستی که بخوای در خودت تغییری ایجاد کنی. خدا توبه پذیره، در این شکی نیست، اما تو توبه کننده نیستی. چرا؟ چون دیگه مال خودت نیستی. دست خودته مگه؟ میتونی همون سایتهای همیشگی رو دنبال نکنی؟ یا بعد چند وقت دوباره دیوانه وار و بیصبرانه میشینی پای کامپیوتر و اینترنت و وای...&lt;br /&gt;اونی که تازه اول راهی! خوب گوش کن! در تبعیت ما ناگزیر به انتخابیم. از خود یا از خدای خود! خود ما ما رو به همینجایی میرسونه که امروز من رسیده‌ام. دوست داری به اینجا برسی؟ بسم الله! خدای ما اما جز به خیر و سعادت سفارش نمیکنه. دارویی است که اولش نمیتونی بخوری و تلخه. اما بتدریج عادت میکنی و برات شیرین میشه. به شخصیت کسانی نگاه کن که خود رو کنار گذاشتند و خواسته‌ی او رو ترجیح دادند. چه تجارت بی‌ضرری کردند!&lt;br /&gt;من بت پرست بی دل...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-7426220831033956842?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/7426220831033956842/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=7426220831033956842&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/7426220831033956842'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/7426220831033956842'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/01/blog-post_26.html' title='إتباع الهوی'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-4206447036919374342</id><published>2010-01-16T08:21:00.004+03:30</published><updated>2010-01-26T14:29:33.429+03:30</updated><title type='text'>تف بر این زندگی!</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-family: Arial Unicode MS; font-size: 11pt;"&gt;این چه زندگی‌ایه که آدم نمیتونه تصمیم بگیره لااقل تا هشت صبح بخوابه؟ چرا نباید وقت بیدار شدنم رو خودم تعیین کنم و در مورد وقت خوابم هم خودم تصمیم بگیرم؟ چرا این آزادی باید از من سلب بشه و سلامتی جسم و روحم در معرض خطر قرار بگیره؟ به ظاهر یه چیز جزئی و ساده است. ولی برای من خیلی مهمه. چرا باید برای من تنها همون چیزهایی مهم باشه که برای دیگران که از من عاقل‌ترند مهمه و چیزهایی مهم نباشه که برای اونها مهم نیست؟ من این زندگی رو نخوام باید چیکار کنم؟ من نخوام اینطوری زندگی کنم و این سبک و روش رو نپسندم تکلیف چیه؟...&lt;br /&gt;چی شده حالا؟ هیچی! از نظر شما هیچی! مسأله‌ی مهمی اتفاق نیفتاده. فقط باید هر روز خدا سر ساعت پنج و نیم که اگر نیم هم نداشته باشه خیلی بهتره بیدار شم، خودم گیج خواب، در حالیکه تنها کاری که دوست دارم بکنم اینه که بزنم تلویزیونو خاموش کنم و یه چیزی هم تو دلم به اونی که این وقت صبح خوابمو زهر مارم کرده بگم و برم دوباره تخت بخوابم تا هر وقت که دلم میخواد، باید سر خرو کج کنم و برم دخترم رو صدا کنم، مواظب باشم خودم خوابم نبره، به همین دلیل بهتره که نشستنکی صداش کنم. اونم که پا نمیشه. بدتر از خودم هر چقدر هم که زود خوابیده باشه جونم رو به لب میرسونه تا پاشه. مسأله به همینجا ختم نمیشه باید مراقب باشم تا دوباره خوابش نبره، یه سره هلش بدم که فاطمه! پاشو! زود باش! مدرسه‌ات دیر شد! و او عین خیالش نیست. و من باید حرص بخورم تا خواب بیشتر از چشمم بپره. این منم که باید دائم بهش یاد آوری کنم که دیرش نشه، برنامه‌اش رو بذاره، صبحانه‌اش رو بخوره، روپوششو بپوشه و در انجام همه‌ی این کارها سستی نکنه. او هم هر طوری که خودش بخواد کاراشو انجام میده. کاملاً سر صبر و بدون هیچ دلشوره‌ای! احساس میکنم اسید معده‌ام بدجوری غلیظ شده. خوش بحال شما مجردا! خدا نگذره از اونی که منو با وجود عدم نیاز مبرم به ازدواج به زور به این وادی هل داد و خودش بر موضع سلامت نشست و گذشت!&lt;br /&gt;حالا تنها فاطمه نیست! دیگه وقت نماز شده. برو قشنگ آب بزن به صورتت همون یه ذره خوابی هم که تو جونته بپره. اگه بازم چیزی باقیمونده وقتی وایمیسی سر نماز مجبوری حواستو جمع کنی که بفهمی چی داری میگی، خیلی مؤدب وایسا و درست حرف بزن! بعد از نماز هم خیلی تأکید شده که تعقیبات بخونی، یادت نره! خوب، حالا گرچه خیلی خوبم نمیاد، ولی میتونم برم بخوابم؟ نه بابا! کجا؟! وقت بیدار کردن پسرته! پاشو! کلی هم باید به اون ور برم. بعدشم باید بیام این یکی رو هم هل بدم. مبادا دوباره خوابش ببره یا طول بده و از سرویس جا بمونه. صبحونه چی میخوری؟ اینو دوست ندارم، اونو دوست ندارم، چشم قربان! میریم سر راه از مغازه هر چی که دوست داری برات میخرم. نونی که تو صف وایسادم گرفته‌ام، با خامه، عسل، پنیر یا کره رو حق داری دوست نداشته باشی. پچ‌پچ پونصد تومنی میخرم برات.&lt;br /&gt;تا این کارا رو بکنم شده هفت و ربع. آخ احمد! بدو بالا! الان سرویست میره. فاطمه! میگم پنج دقیقه به هفت باید راه بیفتی! کاش لااقل یک روز به حرف من بود. جالبه که زنمم دنبال حرفم رو نمیگیره و تو همون ساعت داره باهاش کار میکنه که امتحانش رو خراب نکنه! هنوز برنامه‌اش رو نذاشته! امروز انقدر خلقم تنگ بود که گفتم خودت ببرش! به این امید که غرور از دست رفته رو با لااقل نیم ساعت خوابی که به هیچ دردی نمیخوره جز ایجاد کسالت بیشتر ترمیم کنم. فقط چشمامو بسته بودم که اف‌اف زنگ زد. خدایا! چیه؟ سرویسم رفته! بابا این همه من جز میزنم زودتر کاراتونو بکنید... چه جالب! هم فاطمه دیرش شد، هم احمد از سرویسش موند! خدا رو شکر! چه زندگی خوبی! از این بهتر نمیشه! باز مطمئن شدم که در تقدیر من زجر کش شدن سر صبح و محروم شدن از خواب نوشین بامدادی طلاکوب شده! بهش گفتم تقصیر خودته! همونجا وایسا تا بیاد! دو دقیقه دیر کرده بود. ولی خوب همینقدر هم کافی بود. چاره‌ای نداشتم جز اینکه ببرمش. سر فرصت و با دلخوری هر چه تمام‌تر شال و کلاه کردم. وسطای راه که رسیدیم سرویسش رو دیدیم. دنده عقب گرفت و گفت پنچر کرده بودم.&lt;br /&gt;وقتی آبها از آسیاب افتاد مثل هر روز بیاد مظلومیت حضرت اباالفضل العباس علیه السلام افتادم. نه خواب کردم، نه وقت دارم بخوابم، نه خوابی تو چشمم مونده، نه سر حالم. فرق من و او اینه که مشکل او آب بود و مشکل من خواب. مشکل او دیگران بودند و مشکل من خودم!&lt;br /&gt;تف بر این زندگی! این حرف من نیست. حرف امام حسینه. یا دهر أف لک من خلیل. تازه حرف امام حسین هم نیست. حرف خداست.&lt;br /&gt;دهنم انقدر خشک شده و دلم انقدر به هم فشرده شده که گفتم بیام لااقل دلتنگیها و دلخوریهام رو تو بلاگم منعکس کنم. لااقل جایی ثبت بشه. پنج و نیم پاشو و الان که ساعت نه و ده دقیقه است هنوز تو خونه باش. پاشو! دیرت شد!&lt;br /&gt;زار باید زد از دست این زندگی که نه میشه توش خوش بود نه رهات میکنه که از خیرش بگذری. یاد چی میفتید؟ توصیف جهنم تو قرآن رو خونده‌اید؟...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-4206447036919374342?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/4206447036919374342/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=4206447036919374342&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/4206447036919374342'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/4206447036919374342'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='تف بر این زندگی!'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-6111349882206554154</id><published>2009-10-27T09:16:00.006+03:30</published><updated>2009-10-27T11:33:50.289+03:30</updated><title type='text'>کامنتهای یه آدم حسابی!</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-family: Arial Unicode MS; font-size: 11pt;"&gt;در ارتباط با پستی که در مورد vladik آپ کردم کامنتی از یه آدم حسابی دریافت کردم که ذیلاً تقدیمتون میکنم. نتونستم به حرفهاش ایرادی بگیرم. فقط نشستم و گوش کردم. و بعد مثل همیشه فکر کردم. به تضادی که در درونم باز برپا شده بود. دعوایی همیشگی که منو متأثر میکنه اونقدر که یه وقتا از خودم بدم میاد و بودنم زجرم میده. وجدانی بیدار در کنار فرمانروایی سرکش و طغیانگر منو اونچنان حیران و سرگردان میکنه که آرزو میکنم ایکاش میتونستم از این قالب فرار کنم و به نبودن پناه ببرم. این کم و بیش حال کسانی مثل منه که نتونسته‌اند خودشونو راضی کنند زنگی زنگ باشند و از طرفی توان رومی روم بودن رو هم نداشته‌اند. بگذریم! بریم سر کامنت. البته من متناسب با طرز نوشتار خودم کمی اونو دستکاری کرده‌ام:&lt;br /&gt;إنا لله و إنا الیه راجعون! روح بلند... بچه‌ها! نمیدونید کی از این دنیا رفته! اگه بدونید... کسی که با وجود خودش به ما گرمی و نور می‌بخشید! اونچنان ما رو لبریز از یاد خدا میکرد و از خودمون دور و اونچنان ما رو به فکر قبر و قیامتمون می‌انداخت که غمها و غصه‌های ناشی از زندگی در این دنیا رو به کل فراموش میکردیم و دلمون به یاد بهشت و نعمتهای بی‌پایان خدا در اون عالم قوت میگرفت! صفای باطن پیدا میکردیم! یادش شاد و روحش با ابرار باد! خدا رحمتش کنه و بما هم توفیق بده ادامه دهنده‌ی راهش باشیم!...&lt;br /&gt;تو خجالت نمیکشی مرد گنده؟! چهل سالته! تا کی آخه؟! کی میخوای آدم بشی؟ مگه نخونده‌ای اون روایت رو که وقتی شخصی با وجود اینکه به چهل سال رسیده اما هنوز هم در جاهلیت، تعصب و اصرارش بر گناهانی که یه عمر به اونها معتاد شده غوطه میخوره شیطان ملعون میاد، پیشونیشو میبوسه و میگه مرحباً بوجه لن تفلح أبداً؟ [خداییش اینجاشو به خودم لرزیدم] تو رو چه به اون پسر؟ فکر نمیکنی چقدر چنین پستهایی بار آخرتت رو سنگین میکنه؟ باقیات الصالحات از خودت به یادگار میذاری؟ آخه تو چرا؟ تو که این همه از دیانت و مذهب و اینها حرف میزنی! تو رو چه به این رویکردها و طرز تفکرها! تو رو چه به این سایتها و آدمها! اگه اونها منحرفند زندگی از اول براشون اینطوری تعریف شده، اما تو که تو یه جامعه‌ی مذهبی بوده‌ای، تو یه خونواده‌ی درست و حسابی بوده‌ای، تو یه مدرسه‌ی مذهبی بار اومده‌ای، همه‌ی این حرفهایی که من بهت قراره بزنم رو از خودم بهتر میدونی، تو چرا؟ مگه ما میتونیم مثل هر کسی تو این دنیا زندگی کنیم؟ مگه میتونیم بی‌ال باشیم؟ آخه این حرفا چیه؟ لااقل اینطوری بودنت رو برای خودت نگه دار! چا لزومی داره جار بزنی؟ چه لزومی داره اشاعه‌ی فحشا بکنی؟ چرا باید دیگران رو هم مثل خودت به انحراف بکشونی؟ اولای کار دیدم دلت پره، گفتم لابد تو هم دردت نرسیدن به زیبایی‌ای است که دیگران هم اون رو مسحور کننده میدونند. اما دیدم نه وضعت خرابه. یه وقته آدم یه بلاگ میزنه توش عکسای سالم یه مشت پسر خوشگل رو میذاره. این هم نمیدونم چه صورتی داره. معلوم نیست خالی از اشکال باشه. اما میبینم یه حرفایی میزنی که اصلا در شأن تو بعنوان یه مسلمون نیست. با احساس ما بی‌الها آشنا بود! زیبایی اندامش رو از خاطر نمیبرم! وای خدا! اصلا باورم نمیشه یه مؤمن مسلمون این حرفها رو بزنه! واقعاً خجالت آوره! حیا رو از دیگران هم میبری مردک! شرم کن! حیا کن! از خودت خجالت بکش! چطور ممکنه کسی اندام یک پسر رو ببینه و بپسنده اما در این میان شهوت هیچ دخالتی نداشته باشه؟! میگی او یک nudist بود، پس حتماً اندامشم لخت بوده دیگه! نه؟! شرعاً حق داری چنین نگاهی داشته باشی؟ هیچ تا بحال به خودت نهیب زده‌ای؟ فکر نکرده‌ای این حرفها رو که مینویسی یکی بخونه حیاش در بیان حرفهایی مشابه این بریزه چه مسؤولیتی متوجه توست؟ این همون اشاعه‌ی فحشا نیست؟ همین که برای مردم مؤمن و مسلمان کشورمون این مسأله عادی بشه که میشه nudism رو یه چیز عادی دونست، میشه یه بی‌ال بود، میشه به پسرها نگاهی نادرست داشت، میشه عکس اونها رو هم در قالب بلاگ و غیره در اختیار چشمهای آلوده‌ی دیگران گذاشت تا ببینند و از روح ایمان، تقوی و حیای باطن فاصله بگیرند آیا تقصیر تو به اندازه‌ای که خودت درش دخالت داشته‌ای نیست و نخواهد بود؟ وای که جقدر خدا رو شکر میکنم جای تو نیستم! چه عذاب سخت و دردناکی در انتظارت خواهد بود!&lt;br /&gt;میخوای بی‌ال بودن رو برات تعریف کنم؟ انحرافی اخلاقی که در قالب عبارتی قابل توجیه میشه! هیچکس بی‌ال نیست. همه یا بر صراط مستقیمند یا نیستند. اگر هستند خوشا به سعادتشون. و اگر نیستند هیچ توجیهی برای راهی که درش هستند وجود نداره. بگو عادت کرده‌ام اینگونه زندگی کنم! چرا میگی اینگونه هستم؟ اینگونه زاده شده‌ام؟! کل مولود یولد علی الفطرة. به فرموده‌ی پیامبر اکرم هر انسانی بدون انحراف بدنیا میاد. یعنی این انحراف رو خودت برای خودت به وجود آورده‌ای و بعد که توجیهی براش نداری به اسم رو میاری. nudism هم همینه. یه مشت آدمی کالانعام بل هم أضل که میخوان بگن ما سبک زندگی دیگه‌ای برای خودمون پسندیده‌ایم میگن ما nudistیم! این اسم داشتن باعث میشه یه فرقه با یه گرایش درست و ذاتی به نظر بیان. از طرفی وقتی طرف پیش خودش فکر میکنه که بابا من دارم اشتباه میکنم. این طرز زندگی کردن، فکر کردن، احساس کردن که درست نیست، سلاح میدن دست نفسش که نه بابا! این فقط تو نیستی! خیلیها اینطورین! تقصیر تو هم نیست! مجبوری اینطوری باشی. از طرف دیگه یه تصمیم رو میذارن جلوی اونایی که سالم هستند، اما در معرض خطر. کی بدش میاد بی‌هیچ قید و بندی زندگی کنه؟ طرف میاد میگه خوب حالا که جمعی تو این راه رفته‌اند و هیچ اتفاقی هم نیفتاده چه اشکالی داره ما هم لااقل برای مدتی امتحانش کنیم. از کجا معلوم؟‌ شاید من هم یه nudist باشم و خودم خبر ندارم؟! در حالیکه یه نفس سلیم میدونه که داره چرت میگه!‎ داره فقط خواسته‌های نفسانیش رو توجیه پذیر میکنه تا بتونه بر وجدان بیدارش غلبه پیدا کنه. حیا رو از سر راه بر میداره تا بتونه به مقصودش برسه. در مورد بی‌ال هم همینطوره. بابا این که دیگه أظهر من الشمسه! خدا عشق رو خلق کرد تا مردم عاشق او بشند نه اینکه به دنیا وابسته‌تر بشند! دیگه چرا خودتونو گول میزنید؟! بیاین مثل آدم حسابی‌ها زندگی کنید! بیاین به راه درست و مسیر تربیت اولیای خدا برگردید! اگه واقعا سعادت آخرت حتی دنیا رو میخواهید میدونید که هیچ راهی غیر از این وجود نداره. بابا فرقة ناجیة رو که پیامبر فقط برای من نگفته‌اند. اگه قرار باشه یه مؤمن مسلمون هم پا در راه دیگه‌ای بذاره مسلمه که به سعادت نخواهد رسید. صرف اسم و آداب مذهبی که کسی رو سعادتمند نمیکنه. خودتم میدونی! من فقط یادآوری میکنم. فقط بهت گوشزد میکنم که این راهی که میری چقدر خطاست.&lt;br /&gt;امیدوارم خدا همه‌ی ما رو به راه راست هدایت کنه و توفیق بده در این راهتزلزل نشیم و خودمونو با این عبارات توجیه نکنیم که لغزیدن در این راه همانو عدم استواری بر صراط همان.&lt;br /&gt;این رو هم بگم که اونهایی هم که بلاگهای سالمی دارند خوبه اونهارو هم ببندند. عکس پسر خوشگل رو کی میاد نگاه کنه؟ خودمونو توجیه نکنیم! اکثر قریب به اتفاق این بلاگها هم مراجعین ناسالمی دارند. بیاییم دست به دست هم بدیم و در سلامت مردم و کشورمون بکوشیم. دل امام زمانمون رو از خودمون خون نکنیم. اگه احساس ناسالمی در وجودمون هست تا حد امکان با خودمون مبارزه کنیم و تلاش کنیم اصلا بهش فکر نکینیم تا رفته رفته از وجودمون رخت ببنده، اون رو توجیه نکنیم و از همه بدتر اون رو اعلان نکنیم و دیگران رو هم به این وسیله به سمت اون نکشونیم و براشون توجیه پذیر نکنیم. بیاییم سالم زندگی کنیم. این یه بیماری روحی است. راهشم قرص و آمپول و اینها نیست. راهش اینه که حذر کنیم تا با پرهیز بتدریج سلامتیمونو بدست بیاریم. بیاییم همه به هم دعا کنیم. ایشالله این حرفا باعث بشه بلاگتو ببندی و دیگه از این کارا نکنی. لااقل این پستهای خراب رو توش نذار! به خدا قسم این یه انحرافه! ناامید هم نباش! علاج میشه. کافیه بخوای و تقوی داشته باشی.&lt;br /&gt;حالا فرض کن این پسر باز هم زندگی میکرد. چه میکرد؟ به اندازه‌ی کافی با nude بودن خودش فحشا رو گسترش نداده؟ همون بهتر که این کلیپها رو به جای اینکه آدرسش رو بدی دور بندازی. بیایید یه زندگی راضی کننده رو تجربه کنید! باور کنید این راه شما رو راضی نمیکنه! باور کنید اونچه میخواهید رو در اون نخواهید یافت [اینجاشو خودم هم بارها تجربه کرده‌ام، واقعاً راست میگه] بلکه در متقی بودن و از راه راست خارج نشدنه که همه‌ی خواسته‌های خود ما علاوه بر رضای خدا از ما حاصل میشه. میخواهید عاشق باشید؟ عاشق خدا باشید! میخواهید در راه عشق سختی بکشید؟ عمل صالح انجام بدید! همین دنبال نکردن خواسته‌های نفسانی چقدر سخته؟ اما سختی‌ای است که دنباله داره و حتی ذره‌ایش حروم نمیشه. بیایید روش زندگیتونو عوض کنید! باور کنید خودتون اولین کسی خواهید بود که راضی خواهید شد. از این زندگی پر درد و رنج خلاص خواهید شد. زیبا هستند باشند (اگه هستند!) ارزونی خودشون. بسم الله رو بگید و شروع کنید!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-6111349882206554154?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/6111349882206554154/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=6111349882206554154&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/6111349882206554154'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/6111349882206554154'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2009/10/blog-post_3099.html' title='کامنتهای یه آدم حسابی!'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-7153506341850682012</id><published>2009-10-23T17:09:00.006+03:30</published><updated>2009-10-23T19:21:21.209+03:30</updated><title type='text'>Vladik Shibanov</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-family: Arial Unicode MS; font-size: 11pt;"&gt;سه روز پیش، یعنی سه‌شنبه‌ی همین هفته، 20 اکتبر 2009، یکی از مطرح‌ترین و دوست داشتنی‌ترین پسرهای این دنیا بر اثر تصادف با ماشین از دنیا رفت و کلی خاطره رو از خودش به یادگار گذاشت. او در حال رانندگی با ماشین high-classش بود که بعلت سرعت زیاد، لغزندگی جاده و صاف بودن و گلی بودن سطح لاسیتکهاش به بلوک بتونی کنار راه میخوره و در جا میمیره. حال رفیقش که کنار دستش نشسته بوده هم وخیم گزارش شده. او هنوز 20 سالش هم نشده بود. شاید نتونست ببینه اونهایی که او رو بعنوان یه پسر میشناسند با پا به سن گذاشتنش و مرد شدنش و گذروندن دوران teenagerیش با نگاهی عبرت آمیز به او نگاه کنند. میخواست همیشه از او بعنوان یه پسر یاد بشه. من شاید او رو زیباترین نمیدونستم، اما مسلما یکی از دوست داشتنی‌ترینها بود. انگار با احساس ما بی‌الها آشنا بود. کلیپها و عکسهایی که ازش هست اینو به ما القا میکنه. او همچنین یه nudist بود. زیبایی اندامش رو از خاطر نمیبرم. در عین حال از لحاظ قیافه خیلی شبیه yf یکی از بهترین دوستای من هم بود. امیدوارم عمر او طولانی باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تولد: 29 دسامبر 1990&lt;br /&gt;وفات: 20 اکتبر 2009&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.azovfilms.com/images/vladrip10.jpg"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 144px; height: 191.6px;" src="http://www.azovfilms.com/images/vladrip10.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;   &lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://sp0.fotolog.com/photo/32/46/31/boysllbeboys/1220587040456_f.jpg"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 200px; height: 140.4px;" src="http://sp0.fotolog.com/photo/32/46/31/boysllbeboys/1220587040456_f.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;   &lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://keelee.files.wordpress.com/2009/10/ripvlad.jpg?w=403&amp;amp;h=556"&gt;&lt;img style="cursor: pointer; width: 161.2px; height: 222.4px;" src="http://keelee.files.wordpress.com/2009/10/ripvlad.jpg?w=403&amp;amp;h=556" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;در ادامه براتون در حد یادبود لینک چند تا کلیپ رو از او میذارم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://video.google.com/videoplay?docid=-6175631197709015873#"&gt;http://video.google.com/videoplay?docid=-6175631197709015873#&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=AS5AtU1RBRw"&gt;http://www.youtube.com/watch?v=AS5AtU1RBRw&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=qwFmGLEckWg"&gt;http://www.youtube.com/watch?v=qwFmGLEckWg&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.azovfilms.com/azmedia/pages/remember_vlad_2009.htm"&gt;http://www.azovfilms.com/azmedia/pages/remember_vlad_2009.htm&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;برای دیدن اونها ممکنه نیاز به فیلتر شکن داشته باشید. در صورتیکه نتونستید اونها رو ببینید بهم اطلاع بدید تا براتون جایی uploadشون کنم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-7153506341850682012?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/7153506341850682012/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=7153506341850682012&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/7153506341850682012'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/7153506341850682012'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2009/10/vladik-shibanov.html' title='Vladik Shibanov'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-6792963846701421216</id><published>2009-10-02T20:49:00.002+03:30</published><updated>2009-10-02T20:52:47.769+03:30</updated><title type='text'>گل ارکیده</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-size: 11pt; font-family: Arial Unicode MS;"&gt;چقدر امشب هم با این دل بی‌تاب و بی‌قرار من همخوانی کرد این ترانه‌ی زیبا و دلنشین!&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.semital.com/g.htm?id=1970"&gt;http://www.semital.com/g.htm?id=1970&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-6792963846701421216?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/6792963846701421216/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=6792963846701421216&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/6792963846701421216'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/6792963846701421216'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='گل ارکیده'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-652950952201677795</id><published>2009-09-25T22:45:00.004+03:30</published><updated>2009-09-25T23:36:41.236+03:30</updated><title type='text'>ارسلان قاسمی</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-size: 11pt; font-family: Arial Unicode MS;"&gt;به این پسر هیچوقت نگاه بی‌الانه نداشته‌ام. توقعات من جور دیگری است. هرکس به زیبایی نگاه خاصی دارد و آنرا به گونه‌ای معنی و درک میکند. شاید خیلی از بی‌الهای دیگر باشند که پسر بودن طرف براشون کافی باشه. همینکه پسر خوب، با اخلاق، گرم، صمیمی و روحاً دوست داشتنیی باشه از هم صحبتی با او لذت میبرند. لذت بودن با یک پسر. اما این در من نهادینه شده که زیبایی حرف اول رو بزنه. برای همین هم هست که خیلی وقتها دیدن ظاهر و صرفنظر کردن از باطن از هر دو سو برام دردسر ساز شده؛ محرومیت از بودن با پسرهای دوست داشتنی و سعی در بودن با پسرهایی که دوست داشتنی نیستند صرفاً بخاطر بهره بردن از زیبایی اونها.&lt;br /&gt;دیشب قرار شد به اتفاق خانواده بریم سراغ خیاط. خیاطی که قراره روپوش مدرسه‌ی دخترم رو بدوزه. چون همسرم راه رو بلد نبود و بچه‌ها هم تو خونه حوصلشون سر رفته بود دسته جمعی به راه افتادیم. بعد از اینکه کلی تو ترافیک جمهوری موندیم و بالاخره ماشین رو یه جای مناسب پارک کردیم پیاده به راه افتادیم. خوشبختانه نزدیک بود. همسرم به اتفاق دخترم رفتند سراغ خیاطه و من و بچه‌ها سرگرم تماشای تلویزیونهای چشم نواز و خیره کننده‌ی LCD و بقیه‌ی زرق و برقهای مغازه‌های جمهوری شدیم. وقتی اونها هم به ما ملحق شدند به این فکر افتادم که موبایلمم ببرم یه نشون بدم شاید بتونن تعمیرش کنند. از یه مغازه داره پرسیدم. یه جایی رو آدرس داد. بردم نشونش دادم. یه بررسی‌ای کرد گفت ایراد سخت افزاری داره. برو جلو دکه. دلی‌دلی رفتیم تا به دکه رسیدیم. یه مجله توجه منو به خودش جلب کرد. تا اونجا که نزدیک بود بخرمش. دو دلیل اما مانع شد. وقتی قیمتش رو از روی جلدش خوندم نوشته بود 2000 تومن! علف خرس! از طرفی با اون عکسی که روش زده بودند ترسیدم بی‌ال بودنم پیش خونواده‌ام لو بره. برای اولین بار گفتم، نه بدی نیست. لااقل تو این عکس خوب افتاده. لابد هرچی بزرگتر میشه بهتر میشه.&lt;br /&gt;عکس ارسلان قاسمی روی جلد مجله بود و یه حرف معنا دار هم پایینش، "زیبایی دشمن توست". هر چی فکر کردم که این رو چطور باید تحلیل کنم ندونستم. اصلا برای همین بود که میخواستم بخرمش. یعنی اونی که اینکارو کرده بود یه بی‌ال بود؟ منظورش از این حرف چی بود؟&lt;br /&gt;ولی خوب روحیه بهم داد. به قول معروف "خوش‌تر آن باشد که سر دلبران / گفته آید در حدیث دیگران".&lt;br /&gt;برام جالب بود که امروز از دوست عزیزم هم pmی دریافت کردم که آدرس وبلاگ شخصی ارسلان قاسمی رو معرفی میکرد. وقتی واردش شدم و دیدم همون چیزی که دیشب فکر منو به خودش مشغول کرده بود امشب هم پیش روم قرار گرفته برام خیلی جالب بود.&lt;br /&gt;بذارید این آدرس رو برای شما هم اینجا قرار بدم تا اونهایی که fan او هستند هم حظ بیشتری ببرند. گرچه اونا خودشون قبل از من حتما میدونند:&lt;br /&gt;&lt;a href="http://arsalanghasemi1374.blogfa.com"&gt;http://arsalanghasemi1374.blogfa.com&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-652950952201677795?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/652950952201677795/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=652950952201677795&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/652950952201677795'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/652950952201677795'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2009/09/blog-post_792.html' title='ارسلان قاسمی'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-3215532084720683239</id><published>2009-09-25T16:37:00.002+03:30</published><updated>2009-09-25T17:31:00.363+03:30</updated><title type='text'>حرفهای احمدی نژاد</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-size: 11pt; font-family: Arial Unicode MS;"&gt;هی من میخوام وارد سیاست نشم، میبینم نمیشه. میبینم هر کسی هر حرفی رو به راحتی میزنه و اصلا هم نگاه نمیکنه ببینه بابا منشأ این حرف چیه، اثراتش چیه، تا چه حد درسته، آب به آسیاب کی میریزه و غیره. لااقل مزمزه کن یه حرفی میخوای بزنی!&lt;br /&gt;بهم pm میده میگه احمدی نژاد که یه جور توهین آمیزی ازش یاد میکنه باز هم آبروی ایران و ایرانی رو برده. چرا؟ چون خیلیا تو سازمان ملل با صحبتهای او پا شده‌اند جلسه رو ترک کرده‌اند! این نشونه‌ی بی‌آبرویی ایرانه! ... لقشون! برن گم شن اصلاً! صد سال سیاه خواستم دنیا روی سگشونو نبینه! کثافتهایی که به تنها چیزی که اهمیت نمیدن انسانیته همون بهتر که تو جلسه‌ی بیان حقایق جایی نداشته باشند. بابا جواب داری وایسا مثل آدم جواب بده! نداری که پا میشی میری دیگه! صحبت درستی کرد کسی در صدای آمریکا. گفت این نشونه‌ی ضعفه و واقعا هم همینطوره. این حرف حقه که جواب نداره.&lt;br /&gt;چه بی‌آبرویی‌ای؟ اینکه میگیم آقا شما چه حقی دارید بیش از 60 ساله مردم یک سرزمین رو آواره کرده‌اید، سرزمینشونو غصب کرده‌اید، به راحتی اونها رو میکشید و از هیچ جنایتی علیه اونها فروگذار نمیکنید باعث بی‌آبروییه؟ اینکه میگیم یه انسان که حق زندگی داره چرا باید برای استفاده‌ی اعضای بدنش توسط بی‌شرف‌ترین آدمها کشته بشه حرفیه که نباید زده بشه؟ اینکه میگیم چرا دروغ میگید و هلوکاستی خیالی برای مردم دنیا میسازید تا ازش برای موجه جلوه دادن حضورتون در سرزمینی که مال شما نیست استفاده کنید حرفیه که نباید بزنیم؟ اینکه حرف امام راحل عظیم الشأنمون رو تکرار میکنیم و میگیم اسرائیل یک غده‌ی سرطانی است و باید از از بین بره یا میگیم حق وتوی ابرقدرتها یعنی اونهایی که عیبی نداره سلاح هسته‌ای داشته باشند! از حکومت جنگل هم بدتره حرفیه که نباید زده بشه؟ از چی میترسید؟! البته که باید به مذاقشون خوش نیاد. البته که باید ما رو محکوم کنند که اِه! اینا رو نگید دیگه! بذارید کارمونو بکنیم! دهه! دنیا رو داریم میچاپیم. خیلی هم خوشمزه است. این شمایید که نمیذارید. چرا نمیذارید؟! بذارین دیگه!&lt;br /&gt;به خدا هر کسی در این میان ساکت باشه مسؤوله. همین سکوت کشورهاست که اونها رو جری میکنه. به فرمایش حضرت علی علیه السلام هرکسی امر به معروف و نهی از منکر رو به دست و زبان خودش ترک کنه مرده‌ای است میان زنده‌ها. چرا؟ چون دزدی میاد، همه چیزو بار میزنه و میره، و شما میگید صاحب خونه هم خوابشو بکنه! چیکار داره به اینکارا! دِ اگه این جهانخواریها نبود اصلا ما برای چی انقلاب کردیم؟ نشسته بودیم سر جامون دیگه! چیکار داشتیم به این کارا؟! مردمو دارن میکشند و بهشون ظلم میکنند، شما میگین ما ساکت باشیم و هیچی نگیم، چرا؟ چون به تیریج قبای آقایون برمیخوره! خوب بر بخوره! اصلا باید بربخوره. باید نداری عدالت خواهی و حق طلبی رو کسی تو این دنیای پر آشوب و پر از ظلم و ستم مستکبران بر مستضعفان فریاد کنه یا نه؟&lt;br /&gt;به نظر من هر کی ساکت باشه یا با سکوت موافق باشه در جنایات جانیان جهانی هم شریکه. این وسط یه عده آب به آسیاب دشمن میریزند. با عناد یا کج فهمی یا عدم درک و تحلیل درست. آخه بابا! یه خورده فکر کنید یه حرفی بزنید!&lt;br /&gt;میگین عربا که زمان شاه آدم هم حسابشون نمیکردیم حالا برو تو دبی ببین چه زندگیهایی دارند و ما هر روز عقبتر میریم. بله! موافق جریان آب شنا کردن که هنر نیست! ما هم از مواضعمون برگردیم بهترین زندگیها رو خواهیم داشت. به اماممون گفتند انقدر نگید مرگ بر آمریکا، به اسرائیل هم انقدر ایراد نگیرید، بذارید صلح برقرار شه و از این مزخرفاتی که این روزها هم میگن. امام گفتند اصلا ما حرف دیگه‌ای غیر از اینها نداریم.&lt;br /&gt;میگین به ما چه؟ پس به کی چه؟ یه عده‌ای با چوب و چماق بریزند سر یه بدبخت بی‌نوایی به قصد کشت بزننش شمایی که از اونجا رد میشید ازش دفاع نمیکنید؟ اگه نمیکنید که خوب همون مردهه هستید، اگر نه می‌ایستید و دفاع میکنید. لااقل اگه میبینید زورتون نمیرسه مخالفت خودتونو اعلام میکنید. نمیکنید؟&lt;br /&gt;ما ایرانی هستیم. ایرانی زیر بار زور نمیره. حالا هرجای دنیا که میخواد باشه. نه تو مراممونه نه تو کتمون میره نه اسلام به ما چنین اجازه‌ای رو میده. خیلی خوب گفت، دمش گرم. مگه دروغ گفت؟ حقیقته، حقیقتم تلخه، اونایی که نمیتونن بشنوند گوشاشونو بگیرند یا پاشن برن مثل همونایی که رفتند. اما بدونند با اونا هم کاسه هستند.&lt;br /&gt;البته من بعد از حرفهای احمدی نژاد و بیشتر قبلش با خودم خیلی فکر میکردم که چی باید گفت و خیلی حرفها هم زدم. از اون جمله این بود که آقای اوباما! اگر شما واقعا طرفدار حق و حقیقتید و میخواهید از حقوق ملتها دفاع کنید بدونید ملتها فقط مردم اسرائیل و آمریکا و اروپا و غیره نیستند. عمده‌ی ملتها مستضعفان جهان هستند. همونهایی که شما حقوقشون رو نادیده گرفته‌اید و میگیرید. بدونید این ماری که در آستین پرورونده‌اید و می‌پرورونید روزی با کمال تعجب خود شما رو هم نیش خواهد زد. تا به حال هم نشونه‌هاشو دیده‌اید. مگه همین آمریکا نبود که مورد هجوم صهیونیستها در یازدهم سپتامبر قرار گرفت؟ این همه آدم و دو تا ساختمون تجاری که محل کسب خیلیها بود هیچ اهمیتی نداره که قربانی منفعت طلبیهای نا مشروع صهیونیستها بشه؟ اقتصاد آمریکایی که همیشه بالاترین و همه‌جانبه‌ترین حمایتها رو از صهیونیستها کرده باید قربانی بشه تا خواست صهیونیستها به عمل در بیاد! مگه همین نتانیاهو که کمتر آدمی به رذالتش پیدا میشه نبود که وقتی مخالفت و گردن ننهادنی جزئی از رئیس جمهور وقت آمریکا دید به صراحت اعلام کرد اگر آمریکا به خواست اسرائیل گردن ننهد واشنگتن را به آتش خواهد کشید؟ چرا اینها رو ندیده میگیرید؟ اونکه امروز لباس میش در بر کرده خونخوارترین گرگ تاریخه! آخه بابا! اینا که دیگه انقدر روشنه چرا باید نیاز به توضیح داشته باشه؟!&lt;br /&gt;من فکر میکنم عمده‌ترین اختلاف احمدی نژاد و موسوی هم بر سر همین مواضع هست. خیلی تعجب کردم از آقای موسوی وقتی تو مناظره‌ی تلویزیونیش گفت این خفت و خواری‌ای که نصیب مردم ایران شد در اون صحبتهای احمدی نژاد رو "اگر من با چشم خودم ندیده بودم باور نمیکردم"! چه خفتی؟ عزت در بیداری و فریاد حق طلبانه است! هو الذی أرسل رسوله بالهدی و دین الحق لیظهره علی الدین کله "و لو کره المشرکون". بذار بدشون بیاد! بذار بچشند تلخی ستمها و دفاعهاشون از باطل رو! یه مشت زنگی مست به جون مردم دنیا افتاده‌اند و دارند شیرشونو میکشند عربده‌شونم به آسمون بلنده! شمام میگید هیچیشون نگید! عقل سالم قبول میکنه؟&lt;br /&gt;و اما این حرفها ممکنه به نظر شما رسونده باشه که من جزو طایفه‌ی احمدی نژادم. نه! من از هیچ"کس"ی دفاع نمیکنم. شما هم سعی کنید همینطور باشید! از حرف، از عمل، از کارکرد درست دفاع کنید! نه از هیچ "کس". اون کسانی که خودشون قابل دفاع هستند تنها پیامبران الهی و ائمه‌ی اطهار هستند و بس. بقیه اشتباه دارند. این رو نمیشه منکر شد. برای همینه که انتقاد لازمه. این یکی هم ترک شه باز میشیم همون مردهه.&lt;br /&gt;من از طرز صحبت هیچکس در مناظره به اندازه‌ی احمدی نژاد بدم نیومد. درست حرف بزن! آقای موسوی خیلی مؤدبانه‌تر و منطقی‌تر صحبت کردند.&lt;br /&gt;حرف زیاده، منم نمیخوام طولانی‌تر از این بشه. به اندازه‌ی کافی طولانی شد. فقط بگم، مواظب باشید بازیمون ندند. هیچکسی نباید بتونه ما رو از فهم درست خارج کنه و با کارهایی واداره که خارج از عقل و منطقه...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-3215532084720683239?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/3215532084720683239/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=3215532084720683239&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/3215532084720683239'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/3215532084720683239'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2009/09/blog-post_25.html' title='حرفهای احمدی نژاد'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-529653834113271816</id><published>2009-09-06T16:07:00.003+04:30</published><updated>2009-09-06T17:21:06.765+04:30</updated><title type='text'>ما را چه پنداشته‌اند؟</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-size: 11pt; font-family: Arial Unicode MS;"&gt;امروز هم مثل روزهای دیگه سوار اتوبوس شدم که برگردم خونه. باز به فکر فرو رفتم. یه مسیر یکسان با یه وسیله‌ی تقریباً یکسان اما با دو هزینه‌ی متفاوت. یکی یه بلیط بیست تومنی میگیره و یکی یه اسکناس صد تومنی. تنها تفاوتی که داره اینه که به شیشه‌هاش پرده زده‌اند تا نور و حرارت آفتاب مسافرا رو اذیت نکنه. بعضیهاشم هنوز کولرش خراب نشده! کاش محل کارم زودتر تغییر کرده بود! همون اوائلی که این اتوبوسهای صد تومنی راه افتاده بود. اونوقت لااقل این صد تومن بیشتر ارزش دادن داشت! دو روز دیگه هم یواش یواش زرت این جدیدام غم‌سور میشه و میشن مثل همون یکیا. و بعد مردم با این سؤال منطقی! روبرو خواهند شد که خوب مگه این بلیطیها چی کم از اون صد تومنیا داره؟ این انصاف نیست! بعدشم بلیطا رو میکنند صد تومنی که مردم تو خرد کردن پول به زحمت نیفتند!&lt;br /&gt;نمیدونم چرا قسمت ما مردم نادیده گرفتن شدن توسط کسانی است که قرار بوده و هست که ولی نعمتانمون باشند و عمرشونو وقت خدمت بهمون بکنند. آیا انقدر ساده‌اند که فکر میکنند ما به همین سادگی با یه پرده قانع میشیم و پنج برابر شدن قیمت رو موجه حساب خواهیم کرد؟ یا فکر کرده‌اند که انقدر ابلهیم که هر طوری باهامون رفتار کنند کرده‌اند و به جایی بر نمیخوره؟ نمیدونم. هر چی هست میبینم یه عمره این وضعیت زندگی ماست. اصلا فرهنگ ماست که یه جاییش اشکال داره. تا زور بالاسرمون باشه رو حساب کار میکنیم و وقتی نباشه شل میشیم و همه چیز رو ساده میگیریم. ربطی هم به این انقلاب و این سی سال نداره. به قول یکی از دوستام از وقتی با این عربا قاطی شدیم اینطوری شدیم. البته من تاریخ‌دان نیستم که قضاوت کنم. اما انگار ژن ما یا کلا ذات انسان اینطوریه. شایدم این سکوت ماست که باعث میشه کسانی که نسبت به ما رحم ندارند یا سوز مردم مداری در وجودشون نیست هر کاری دلشون میخواد باهامون بکنند.&lt;br /&gt;خدا از موسی پرسید میدونی چرا میون مخلوقاتم تو رو پیغمبر کردم؟ گفت نه. خدا جواب داد برای اینکه در تو یه سوزی بود که در دیگران نبود. برای همین تو لیاقت پیدا کردی زمام امورشون رو به دست بگیری و اونها رو رهبری کنی.&lt;br /&gt;من البته کس خاصی رو در نظر ندارم. واقعا وقتی آدم خیلی چیزها رو نمیدونه و واقعا نمیدونه و مطمئن نیست این نابسامانیها از کجا آب میخوره نباید کس خاصی رو محکوم کنه. ولی مشخصه که برآیند به سمتی که باید باشه نیست یا لااقل اونقدر ضعیفه که به حساب نمیاد. من قصد نداشتم وارد مقوله‌ی سیاست بشم. اما مگه میشه آدم نسبت به مسائل پیرامون خودش بی‌تفاوت باشه و انگار نکنه که دارند باهاش چه میکنند؟ میشه چنین آدمی رو زنده دونست؟&lt;br /&gt;حالا من یه مورد رو گفتم. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-529653834113271816?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/529653834113271816/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=529653834113271816&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/529653834113271816'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/529653834113271816'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='ما را چه پنداشته‌اند؟'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-4346695853790220740</id><published>2009-07-13T20:50:00.005+04:30</published><updated>2009-09-06T04:15:13.965+04:30</updated><title type='text'>هدف</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-size: 11pt; font-family: Arial Unicode MS;"&gt;سلام&lt;br /&gt;بعد از مدتها باز سری به بلاگم زدم تا باز بازتاب تفکری آمیخته به احساس و احساسی آمیخته به تفکر رو درش منعکس کنم. فکر میکنم حرفهایی رو که باید میزدم تا بحال به اندازه کافی زده‌ام و دوباره نویسی اونها جز تکرار مکررات نیست، مگر اندیشه یا طرز تفکر جدیدی مطرح بشه یا اتفاق تازه‌ای بیفته که قابل تأمل باشه یا درد دلی باشه که نیاز باشه در چاه قرن بیست و یکم خالیش کنم. و الا حال من و امثال من اگر قرار باشه درک بشه دوباره خوانی اونچه تا بحال نوشته شده بهتر از دوباره نویسی اونهاست.&lt;br /&gt;حالا برای چی اومدم؟ یاد حرفی افتادم که زمانی در انجمنی از بی‌الهای اونور آب زدم. اما با اینوریها بیشتر مناسبت داشت و داره. چیزی که خودم زمانی به ذهنم خطور کرد و دیدم برای دیگران هم میتونه قابل تأمل باشه. اون حرف این بود که گفتم؛&lt;br /&gt;"شما روح سؤال من رو درک نکردید. این نشون میده هیچوقت قبل از این این سؤال براتون مطرح نشده. پس بذارید توضیح بدم.&lt;br /&gt;... یه گل رو در نظر بگیرید. تنها گل موجود. تنها چیزی که تمام زیبایی‌ها رو در خودش جا داده. موجودی که خود عشق هم به خاطر او خلق شده. بعد یک صفحه‌ی بزرگ رو در تاریکی مطلق در نظر بگیرید. تعداد زیادی چراغ رو هم در نظر بگیرید که هر کدوم از اونها سایه‌ای از این گل رو روی این صفحه‌ی بزرگ می‌اندازند.&lt;br /&gt;حرف من اینه که شاید تنها یکی از این سایه‌ها... یه پسره..."&lt;br /&gt;هر کسی از ظن خود شد یار من. یکی قدرت طلبه، یکی شهوت پرست، یکی غرق در پول‌دوستی و دیگری راحت طلب. یکی هم مثل ما پسر پرسته و زیبایی‌ای که دنبالش میگرده و آرامشی که ازش جدا افتاده رو در وجود یک پسر زیبا جستجو میکنه. همه‌ی اینها از یک نکته غافلند و اون اینکه باید به جای سایه دنبال خود گل باشیم که اگه اون رو داشته باشیم همه چیز از مقام و ثروت و درک زیبایی مطلق و هر چیز آرامش بخشی رو داریم و اگر او رو نداشته باشیم هیچ کدوم از این سایه‌ها هم تشکیل نخواهند شد.&lt;br /&gt;به یاد دعای عرفه‌ای می‌افتم که کسی گفته که خود گل رو درک کرده. خدایا! کسی که تو رو داره چی نداره و کسی که تو رو نداره چی داره؟&lt;br /&gt;کاش به خود گل برسیم. بیایید تو این شبهای عزیز ماه مبارک دست دعا برای همدیگه بالا ببریم و از خود گل خودش رو بخواهیم!&lt;br /&gt;التماس دعا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن. &lt;a href="http://thebeautifulboy.com/viewtopic.php?f=43&amp;t=23776"&gt;http://thebeautifulboy.com/viewtopic.php?f=43&amp;t=23776&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-4346695853790220740?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/4346695853790220740/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=4346695853790220740&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/4346695853790220740'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/4346695853790220740'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='هدف'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-754062860420806041</id><published>2009-04-16T09:07:00.002+04:30</published><updated>2009-04-16T09:57:50.465+04:30</updated><title type='text'>دنبال چی میگردیم؟</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-size: 11pt; font-family: Arial Unicode MS;"&gt;بعد از مدتی ننوشتن و در دل حدیث نفس کردن گفتم بیام و کمی تأمل خودم رو با شما هم در میون بذارم. داشتم با خودم فکر میکردم که حقیقتاً آیا "پسر" چیزیه که ما پسر دوستها به دنبال اون هستیم؟ آیا خلسه‌ای که از مشاهده‌ی جمال بی‌مثال چنین موجودی به ما دست میده میتونه ما رو تا اوج درک زیبایی وصف ناپذیر، بی‌عیب و کاملی پیش ببره و اونقدر مست کنه که خوشی حاصل از اون تا ابد در کاممون حلاوت روز اول و نگاه اول رو داشته باشه؟ اگه دنیا دار مکافاته، اگر انسان در دل شدتها و دشواریها پدید اومده، اگه تلاش ما مثل هر انسان دیگه‌ای برای رها شدن از هر چیزی است که رنگ و بوی این دنیای متعفن و سرشار از ناملایمت رو میده آیا واقعا اون خوشی و سرمستیی که با نگاه به چهره‌ی یک پسر زیبا به ما دست میده از جنس چیزی غیر از این دنیا است؟ این چه احساسیه که ما اون رو درک میکنیم و با اون پرواز میکنیم اما دیگران از اون بی‌خبرند؟ ما در چهره‌ی یک پسر چه میبینیم که دیگران نمیبینند؟&lt;br /&gt;چه فروغی داشت بهشت اگر خدا اون رو به زیبایی پسرها تزئین نکرده بود؟! چه رفتنی داشت اصلا؟ و چه تلاشی توجیه پذیر میبود؟&lt;br /&gt;بذارید با توجه به این مقدمه فلسفه‌ی خودم رو بیان کنم. بچه‌ها! پسرهای این دنیا تنها یادآور روزگاری هستند که ما میتونستیم داشته باشیم، سایه‌هایی از یک واقعیت. قبلاً براتون از رسیدن حرف زده‌ام. رسیدنی در کار نیست. کسی که از جنس بهشته به هیچ چیز این دنیا نخواهد "رسید". رسیدن یعنی دیدن، خواستن، تلاش در جهت بدست آوردن و بدست آوردن. اما این کامل نیست. اگه رسیدن به همینجا محدود میشد تا بحال خیلیها به خیلی چیزها رسیده بودند. اما هیچکس در این دنیا به هیچ چیز اون نرسیده. چی کم داره؟ یک چیز. راضی شدن از بدست آوردن و دیگر هیچ چیز نخواستن.&lt;br /&gt;وقتی تمام اونچه میخواهیم در برابر چهره‌ی یک پسر زیبا رنگ میبازه و تنها به او خلاصه میشه و تمام چیزهای خواستنی به یک چیز تبدیل میشه خواستن بدست آوردن رو میطلبه. من که هیچوقت پا از مقوله‌ی خواستن فراتر نذاشتم. اگر هم گذاشتم تلاشی بود درک نشدنی، عبث و بی‌نتیجه. دوست داشتم بدست آوردن رو تجربه کنم اما هیچوقت بدست نیاوردم. اگه از میون شما کسی بدست آورده به من هم بگه. آیا راضی شدنی در کار هست؟ میگی اگر تجربه نکرده‌ای پس چطور فلسفه بافی میکنی؟ جواب میدم وقتی در عالم واقع نمیشه در درونم عالمی میسازم که تمام رؤیاهام در اون محقق شدنی است. من بارها به پسرهایی رسیده‌ام که خواستنی بوده‌اند. اما وقتی برای خودم اونها رو در عالم واقع مجسم کرده‌ام و تمام با اونها بودن رو واقعی فرض کرده‌ام محدود بودن رو لمس کرده‌ام. به نیت پرواز تا بیکرانه‌ترین افقها و با این اطمینان که امکان پذیره به راه افتاده‌ام. اما اونها هیچوقت نتونسته‌اند منو تا پایان همراهی کنند. تنها اونها هم نیستند. این محدودیت به خودم هم مربوط میشه. نه من بال پروازم توان تا بیکرانه‌ها پریدن رو داره و نه اونها اونقدر توان دارند که منو تا بیکرانه‌ها پرواز بدن.&lt;br /&gt;پس حقیقت چیه؟ این چه احساسیه در وجود ما؟ میل به پرواز تا بینهایت. اگر این یه نیاز، یه ضرورت، یه حقیقت و یه خواسته‌ی فطریه چطور باید برآورده‌اش کنیم؟ چرا پسرها این حس رو در ما برانگیخته میکنند؟&lt;br /&gt;حقیقت اینه که مولانا میگه. شاید به این دو بیت بیش از هر شعر دیگه‌ای فکر کنم و از هر کجا شروع میکنم بیش از همه به اینها میرسم:&lt;br /&gt;بشنو از نی چون حکایت میکند --- وز جداییها شکایت میکند&lt;br /&gt;کز نیستان تا مرا ببریده‌اند --- از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند&lt;br /&gt;حقیقت اینه که چوب خشکیده‌ای ما را به یاد نیستانی که برای آن آفریده شده‌ایم و برای ما آفریده شده می‌اندازه. نیی که از نفیرش تنها میشه نالید و به یاد روزگار وصال زار زد. دلتنگ بهشتی میشیم که پسرهاش رسیدنی هستند و این نفس کم صبر بهشت طلب ما سعی میکنه اینجا رو اونجا ببینه و به رسیدن به همین دنیا قناعت کنه تا شاید جداییهاش براش قابل تحملتر بشه. اما دریغ! در این دنیا رسیدنی در کار نیست. تنها داغ دله که تازه میشه. چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟ چرا ببینیم که داغ دلمون تازه بشه؟ همون بهتر که آدم نگاه نکنه تا به یاد نیستان نیفته و به قول معروف فیلش یاد هندستون نکنه. همون بهتر که در وادی بیخبری این چند صباح رو بگذرونه و اصلا فراموش کنه پسری هم وجود داره.&lt;br /&gt;اما... یه مژده!&lt;br /&gt;زیباترین پسر بهشت تو دنیا هم هست. سایه‌اش نیست ها! خودشه. رسیدنی هم هست. به هر کسی از همه کس هم نزدیکتره. دیگه چی میخوای؟ عالیه نه؟ فقط کمی نازش زیاده. باید تا عمر داری به پاش بیفتی و منتشو بکشی و بندگیشو بکنی. اما خوبیش اینه که رسیدن رو به آخر کار موکول نمیکنه. هر چی بیشتر بندگیشو بکنی بهش نزدیکتر میشی... خوب چی میگی؟ پایه‌ای؟ این که دیگه فکر نداره!...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-754062860420806041?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/754062860420806041/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=754062860420806041&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/754062860420806041'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/754062860420806041'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2009/04/blog-post.html' title='دنبال چی میگردیم؟'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-6176133833378946395</id><published>2009-01-26T20:14:00.003+03:30</published><updated>2009-01-26T20:34:24.990+03:30</updated><title type='text'>پارادوکس</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-size:11pt; font-family:Arial Unicode MS;"&gt;از دیگر پارادوکسها عبارت نامأنوس عشق پاکه! عبارتی که در مورد عشقهای زمینی به کار میره و قراره بی‌آلایش بودن این عشق رو نشون بده. در حالیکه اصل این عشق عین نجاست و ناپاکی است... از پاکی هیچوقت غم زاده نمیشه...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-6176133833378946395?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/6176133833378946395/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=6176133833378946395&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/6176133833378946395'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/6176133833378946395'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2009/01/blog-post_2941.html' title='پارادوکس'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-7630631517014536820</id><published>2009-01-26T19:20:00.004+03:30</published><updated>2009-01-26T20:06:47.562+03:30</updated><title type='text'>من و این وادی غربت</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-size:11pt; font-family:Arial Unicode MS;"&gt;نمیدونم چی بگم و از کجا شروع کنم و چطوری حال درونیم رو روی کاغذ بیارم. حال عجیبی که خیلی وقتها بهم دست میده حکایت از خرابی و بیماری روحم میکنه. دلم خوش نیست. روحم خسته است. آزرده است. از زندگی سیره و از پریشانی به ستوه اومده. مثل یک کشتی بی‌لنگر توی دریای مواج و خروشان گرفتار اومده و نمیدونه به چه ساحلی میتونه دل خوش کنه. ساحلی که هیچوقت پیدا نکرده. همیشه گشته اما همیشه سواحل مجازی رو پیدا کرده. اونهایی که نرسیدن بهشون حس واقعی بودنشون رو تقویت کرده اما وقتی رسیده یا نزدیک شده فهمیده ساحل گرم و قابل اتکایی نیستند و باید باز بگرده. به اونهایی که نزدیک هم نشده تلاش بی‌امان برای رسیدن بهشون اونقدر خسته و ناامیدش کرده که دیده چاره‌ای نداره جز اینکه از اونها دل ببره و باز بگرده. یه وقتایی هم وقتی اسباب نزدیک شدن فراهم شده هول برش داشته و با خودش فکر کرده، اما مقصد که اینجا نیست!&lt;br /&gt;خیلی آزرده‌ام. زندگی یه وقتایی خیلی بی‌تاب کننده میشه. چقدر حیفه که آدم تمام اسباب خوش بودن یا لااقل اکثرشون رو در اختیار داشته باشه اما نتونه از اونها لذت ببره! چقدر سخته سختی کشیدن در اوج راحت بودن! چقدر سخته که از ساحلی به هر علتی فراری باشی که بدونی تنها ملجأ توست و در به در بدنبال پناهگاههای موقتی در اوج بی‌پناهی بگردی! پناهگاههایی که میدونی قابل اتکا و قابل اعتماد نیستند. این تنها ساحل امید و نجات در عین دوست داشتنی بودن و همرنگ بودن اونقدر نامأنوس و غریب به نظر میاد که گریزانم میکنه.&lt;br /&gt;میدونم، خرابم که این حرفها رو میزنم. آدم عاقل ساحل نجات رو با هیچ چیزی عوض نمیکنه.&lt;br /&gt;نمیدونم میفهمی چی میگم یا نه؟ اصلا میتونی از این تراوشات که شاید خودمم بر اون تسلطی ندارم به عمق فاجعه پی ببری و اصلا چیزی درک کنی یا نه؟&lt;br /&gt;کاش از اول گذارم به اینجا نیفتاده بود! کاش به امید سراب از آب در نمیبریدم. اونوقت تشنگی اینطور عذابم نمیداد. هر چند آبش تلخ بود، خیلی تلخ، اما سیرابم میکرد. آیا جای دیگه‌ای میشه آب حیات رو طلب کرد؟ به حقیقت که نه!&lt;br /&gt;حالا من مونده‌ام با یه تشنگی مزمن و آزار دهنده و حسرت همون آب تلخ که ایکاش انتخابش کرده بودم! بدون اینکه بچشمش خودم رو سیراب میدیدم، غافل از اینکه راه برگشت همیشه باز نیست. حتی اگر باز هم باشه کو نای بازگشت؟&lt;br /&gt;هنوز چشمم به ساحلهای جدیده! هنوز امید دارم پیدا کنم! هنوز درس عبرت نگرفته‌ام! هنوز تصمیم به بازگشت نگرفته‌ام! هنوز ناامید نشده‌ام! با خودم میگم پس چرا خیلیها پیدا کرده‌اند؟! پس چرا خیلیها که از همین راه اومده‌اند به نظر انقدر سیراب میان؟ چه بسا فاصله‌شون تا مبدأ حتی از منم بیشتر باشه. خیلی دیرتر از من راه افتاده‌اند و خیلی زودتر از من رسیده‌اند. من که تلاشم رو کردم، پس چرا هنوز نرسیده‌ام؟!&lt;br /&gt;آیا من اونها رو در کنار آب میبینم چون از اونها دورم و سراب رو آب میبینم؟ غافلم از اینکه اون چیزی که اونها بهش رسیده‌اند سرابی بیش نیست؟!&lt;br /&gt;گاهی آدم اونقدر حیران میشه که سکان کشتی رو رها میکنه تا به هر طرفی که میخواد بره. اونقدر ناامید میشه که دلش نمیخواد دیگه فرصتی برای گشتن داشته باشه. دلش میخواد زودتر این سرگردانی پایان بپذیره. کاش از اول سوار این کشتی نشده بودم! کاش لااقل سکاندارش نبودم! کاش از اول کس دیگه‌ای میروند و من تنها شاهد رسیدن بودم و هیچ ساحل ناامن و هیچ سراب ناامید کننده‌ای رو تجربه نمیکردم! بهم گفته شد، اما گوش ندادم. از گرما فرار کردم که به سرما دچار شدم. یخ زدم. افسردگی تمام وجودم رو فراگرفت. درحالیکه این تنها خودم بودم که به خودم بد کردم.&lt;br /&gt;جهنم عجب جای بدی است! کلما أرادوا أن یخرجوا منها من غم أعیدوا فیها! :(( بدیش اینه که ابدی هم هست. دیگه بیرون اومدنی در کار نیست. و هم فیه مبلسون. و چقدر بده که جهنم آدم از همین دنیا شروع بشه!&lt;br /&gt;این تنها موجی از دریای بیکران غمهای وجود منه. تا تخته پاره‌ای از این کشتی باقی است مینویسم و اندکی دلخوشی دارم، فرصتی که رو به اتمامه. و وقتی دیگه چیزی از این وجود باقی نموند در این دریای سرد و بیروح در حضیض ظلمتهای بی‌امان اون برای همیشه غرق خواهم شد.&lt;br /&gt;باز هم منتظری بشنوی؟ به اندازه‌ی کافی سرد نشدی؟...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-7630631517014536820?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/7630631517014536820/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=7630631517014536820&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/7630631517014536820'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/7630631517014536820'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2009/01/blog-post_26.html' title='من و این وادی غربت'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-1278560967890458724</id><published>2009-01-08T20:04:00.007+03:30</published><updated>2009-01-26T20:07:36.029+03:30</updated><title type='text'>دخترک کبریت فروش</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-size: 11pt; font-family: Arial Unicode MS;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://www.patocks.com/song/634.htm"&gt;http://www.patocks.com/song/634.htm&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;بعد از حرفهایی که امروز با حسین رد و بدل کردم حالم حال این ترانه شده...&lt;br /&gt;یه دوست خوب داری، یه برادر که دوستت داره. دیگه چی میخوای؟&lt;br /&gt;زمانی این جمله شد نتیجه‌ی عمرم: "تو این دنیا هر کسی زندگی خودشو داره"&lt;br /&gt;هیچکس به من بدهکار نیست. برای چی باید از دیگران توقعی بیش از حدم و حقم داشته باشم؟&lt;br /&gt;سرت تو لاک خودت باشه ژاکف، تا همینم از دست نداده‌ای! دیدی چطور تهدیدت کرد؟!&lt;br /&gt;کاش این زندگی زودتر به پایان برسه! اما نه! بعد از این زندگی قرار نیست اوضاع بهتر بشه. تازه دردسرها شروع میشه. این دل سرد من پس کی طعم شیرین گرمای روح افزا رو خواهد چشید؟ به هر کسی میرسم یا ازم دل میبره یا در مقابلم می‌ایسته یا فراموشم میکنه یا خودم می‌یابم که سرابی بیش نبوده یا ازم میخواد که پا از حدی فراتر نذارم یا شرائطی رو که میخوام نداره یا یا یا...&lt;br /&gt;باز بیکس شدم. باز تنهایی به سراغم اومد. حکایت دخترک کبریت فروشه. با هر کبریتی دنیایی از خیال برام بوجود میاد و تا میام با رؤیاهام تن فرسوده‌ی سرمازده‌ام رو التیام ببخشم ناباورانه کبریتم خاموش میشه و سرما باز تا مغز استخوانم نفوذ میکنه.&lt;br /&gt;حسین! آرزو میکنم هیچوقت فصل زمستان رو نبینی. باشه، هر چی تو بگی. پامو از حدی فراتر نمیذارم. کاش میتونستم قبول کنم که جز سرمازدگی عاقبتی نخواهم داشت. اونوقت تمام کبریتها رو گوشه‌ای رها میکردم و تن به سرنوشت میسپردم. عجیبه که با هر خاموش شدن به کبریت جدید نگاهی متفاوت می‌اندازم! یعنی واقعا هیچ کبریتی نیست که تا ابد روشن بمونه؟&lt;br /&gt;ژاکف! تو بنویس! تو در دل چاه ظلمانی خودت ناله کن! کیه که بفهمه تو چی میگی؟ کیه که اصلا بیاد ببینه تو چه حالی داری؟ آخر تن بی‌رمق سرمازده‌ات رو از روی ترحم نشون همدیگه میدن و این تنها نصیب تو از زندگی خواهد بود...&lt;br /&gt;اما هنوز یه کبریت دیگه روشنه!...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-1278560967890458724?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/1278560967890458724/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=1278560967890458724&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/1278560967890458724'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/1278560967890458724'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2009/01/blog-post_08.html' title='دخترک کبریت فروش'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-6632283856746144649</id><published>2009-01-01T18:05:00.002+03:30</published><updated>2009-01-01T18:54:44.705+03:30</updated><title type='text'>آرلی</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-size:11pt; font-family:Arial Unicode MS;"&gt;این پسره تضعیفم کرد، تحلیلم برد و رفت! شده‌ام مثل یه باتری که ازش جریان زیادی گرفته شده باشه، یا اسبی که در جریان یه مسابقه، زیادی دوونده (doundeh) شده باشه، یا شتری که بعد از طی مسافتهای زیاد در بیابانی بی‌ٱب و علف به آب رسیده باشه و بعد نتونسته باشه جلوی خودشو بگیره و هر چقدر دلش خواسته آب خورده و حالا، هم خستگی راه به تنش مونده و هم شکمی بسان بشکه رو باید تحمل کنه. شده‌ام مثل ندید بدیدی که از سال قحطی در اومده باشه و اونقدر خورده باشه که نزدیک به ترکیدن باشه. جسم انسان همینه دیگه، نمیتونه از حدی فراتر بره، خسته میشه، کوفته میشه، کم میاره، نیاز به استراحت داره تا قوای تحلیل رفته بر اثر فعالیتهای بیش از اندازه‌اش رو دوباره به دست بیاره. چقدر خوب که قرار نیست لذتهای ما لذتهای بیحاصل و محدود دنیوی باشه و چه عالی که قرار نیست با این جسممون لذت ببریم که این جسم کاملا محدوده. و چقدر بد که قرار نیست با این جسم عذاب بکشیم که اگر اینطور بود عذاب هم محدود میشد :(&lt;br /&gt;حالا این پسره یعنی کی؟ he's a virtual boy. that's he belongs to the virtual world.‎ پسری از دنیای مجازی. جامعه‌ای به نام اینترنت. جامعه‌ای که توش میتونه ایدآلهایی که در عالم واقع امکان تحقق پیدا نمیکنند محقق بشن و اونچه تنها در اندیشه‌ی آدمهاست صورت واقعی به خودشون بگیرند.&lt;br /&gt;یه پسر خوشگل درست تو همون سنی که باید باشه با خصوصیاتی که برای بی‌الی چون من کاملا ایدآله. حیف که فاصله‌ی ما تو دنیای واقعی خیلی زیاده. تهران کجا، اندونزی کجا!&lt;br /&gt;میپرسی اندونزی؟ یه زردپوست اندونزیایی با اون دماغ پهن و قیافه‌ی ناجور که نه پوست به درد بخوری داره نه هیچ بهره‌ای از زیبایی برده برات شده یه ایدآل؟!&lt;br /&gt;نه نگران نباشین! اون فقط مادرش اندونزیاییه. پدرش روسه و خوشبختانه اصلا به مادرش نرفته. ادعا میکنه مسلمونه. از حرفهاشم اینطور بر میاد. از عکسایی که برام فرستاده هم همینطور ;)‎ چه عالی! همه جوره باهاش حال میکنم. همه جوره. اونقدر سکسیه که وقتی همسایشون که یه بیوه‌ی 36 ساله است بعد از اینکه باهاش کلی حال کرده بود با من حرف میزد داشت پر در میاورد. کاملا مشخص بود که خیلی خوب تونسته ارضاء بشه و یه دل سیر از عزا در بیاره. اون با شوهر سابقشم نتونسته بود یه همچین حالی بکنه...&lt;br /&gt;خیلی خوبه که اونو دارم. نه؟ کاش بهم نزدیک بود. یادم نیست کی بهم معرفیش کرد. هر کی بود دستش درد نکنه. خیال دارم تو گروهم (قبلا راجع به گروهم باهاتون حرف زده‌ام. اما انگار فقط یه نفر حرفهای منو میخونه. چون اون گروه غیر از من فقط یه عضو داره. شایدم شما هیچ خاطره‌ای ندارید!) راجع به او همه چیز رو بنویسم. اسمش آرلیه...&lt;br /&gt;چت شده ژاکف باز دوباره؟! انگار خیال نداری دست از این سادگیات برداری! نه؟!&lt;br /&gt;میدونید، من تجربه‌ی هومن رو دارم. هومنی که منو به اوج رسوند. به اوج رضایت از زندگی. در حالیکه کاملا از زندگی ناامید و دلسرد شده بود. او یخهای بسته بر گرداگرد وجودم رو آب کرد. درسته، بهم دروغ گفت. یه پسر 16 ساله نبود. هر چند از لحاظ روحی یعنی خلقیات در همون حد باقی مونده بود، اما به هر حال جسمش رشد کرده بود و 11 سال بزرگتر شده بود. دیگه نمیتونستم اونو یه مورد بدونم که بخوام بدنبالش باشم. اما او به هر حال منو به اوج رسونده بود. اوجی که هیچوقت تجربه‌اش نکرده بودم. خودم رو واقعا تو بهشت میدیدم و احساس میکردم خدای من چه خوب جبران کرده. خوب، باید تمام داستانهای منو بخونین تا کاملا متوجه بشین. من تنها میتونم در این مقال با این مجال کم به گوشه‌هایی از زندگیم اشاره کنم. اما هومن یه بدی داشت. اون ادعا کرد دیگه میخواد از بی‌ال بودن هم استعفا بده. همون موقعش هم که هنوز لو نرفته بود مورد ایدآلی نبود. چون حاضر نبود عشق رو با سکس بیامیزه. خوب وقتی نتونم باهاش سکس کنم، رسیدن چطور امکان پذیر بشه؟&lt;br /&gt;آرلی هم صدی نود یکیه مثل هومن که داره منو سر کار میذاره. نشونه‌هایی هست که اینو ثابت میکنه. اما... من چرا باید گیر بدم؟ چرا باید از سر سیری باهاش حرف بزنم و اصرار داشته باشم ثابت کنه یه پسر 13 ساله است؟ اون به هر حال داره نقششو ایفا میکنه. مگه من نمیخوام یه پسر داشته باشم؟ خوب دارم دیگه. بذار سر خودمو گول بزنم! آره، اصلا بذار تعمداً اینکارو بکنم! بهتر از این نیست که بی‌کس بمونم؟ اگه پسری به سن و سال او نیست که اونقدر دلچسب باشه یا اگه باشه هم قرار نیست گیر من بیاد بذار این عطش وامونده رو اصلا با جرعه آبی از کثیفترین برکه‌ی عالم سیراب کنم! چرا نکنم؟ چرا انقدر به رخش بیارم که برام عجیبه، باور کردنی نیست، مشکوکه و غیره که اونم تو اثبات مدعاش کم بیاره و من باز تنها بمونم؟ چرا بیدریغ تمام احساساتمو نثارش نکنم حالا که او هست که منو دریابه؟ شاید اگه هومن اونقدر در نرسوندن من به ایدآلهام سماجت نمیکرد و در ضمن نزدیک هم نبود که ناتوانیش در رسوندن خودش به من برام توجیه پذیر باشه الان باز بی‌کس نشده بودم. کافی بود یه دروغ دیگه میگفت. یه جوری صحنه رو طراحی میکرد که من شک نمیکردم. کافی بود نقشش رو بهتر از این بازی میکرد...&lt;br /&gt;اما باز در خودم میشکنم که چرا وقتی دیگران اونقدر سیراب از باده‌هایی ناب میشن که واقعی است من باید حتی تو دنیای مجازی هم به سراب قناعت کنم؟ طعم تلخ محرومیت چقدر جانفرساست!&lt;br /&gt;خوب براتون تمام داستانهامو میگم. اگه عمری و حسی باقی باشه.&lt;br /&gt;بهتون گفتم که مغزم سولفاته شده. امیدوارم خیلی پرت و پلا نگفته باشم و چیزی رو از قلم ننداخته باشم. امیدوارم ربط حرفهام به هم درست بوده باشه. کاملا کم آورده‌ام.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-6632283856746144649?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/6632283856746144649/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=6632283856746144649&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/6632283856746144649'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/6632283856746144649'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='آرلی'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-1632366388928465384</id><published>2008-12-28T17:46:00.006+03:30</published><updated>2008-12-28T18:24:29.193+03:30</updated><title type='text'>سکس بدون عشق</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-size:11pt; font-family:Arial Unicode MS;"&gt;یکی از کلیپهایی که اخیراً دانلود کرده‌ام سه تا پسر رو نشون میده که همه جوره با هم حال میکنن بدون اینکه برای خودشون محدودیتی قائل باشن. از زیبایی، رنگ و پوست و لطافت اون، تازگی و غیره که برای هر بوی لاوری ایدآله هم هیچی کم ندارن. همه چیز به نظر همونی میاد که باید باشه. پس دیگه مشکلی نیست، درسته؟&lt;br /&gt;باید بگم نه، درست نیست. همه چیز هست، اما انگار باز یه چیزی کمه. اون چیه؟ فکر میکنم بتونم توضیح بدم. اونا به این رفتارشون هم شاید بخاطر سنشون مثل بقیه‌ی رفتارهاشون بعنوان یه بازی نگاه میکنند. it's just a sex play, it's just a game. it seems that no feeling is involved. به نظر میاد اونا با هیچ حس عاشقانه‌ای درگیر نمیشن. "داشتن" براشون موضوعیت نداره. "رسیدن"ی در کار نیست که سکس بخواد عاملش باشه. فقط یه بازیه، یه بازی کودکانه، احتمالا بخاطر کسب درآمد. بازیی که بزرگترها خیلی وقتها از روی احساس انجامش میدن تنزل پیدا کرده، تا اون حد که اونها هم بتونن اداشو در بیارن. وقتی یه بی‌ال به چنین کلیپی نگاه میکنه سرشار از احساس میشه، اما وقتی به این چیزها فکر میکنه حسابی میخوره تو ذوقش. شایدم این فقط نظر منه. اما به نظر من سکس بدون عشق جز حروم کردن انگیزه‌های عاشقانه و خالی شدن از عوامل احساس برانگیز هیچ خاصیتی نمیتونه داشته باشه. انسان درسته نوعی از حیوانه، اما اون چیزی که باعث برتریش نسبت به اون میشه داشتن همین احساس عاشقانه است. به نظر من تنزل دادن سکس تا این حد که حیوانات با همدیگه میکنن توهین به انسانیت یه انسانه. سکسی میتونه دلچسب باشه که هم روح رو با رسیدن و داشتن جلا بده و هم جسم رو با خوابوندن آتش شهوت ارضا کنه.&lt;br /&gt;اما من، وقتی خودمو میذارم جای اونها دوست داشتم اونجا بودم و به اون سه تا میگفتم کدوم شما حاضر مال من باشه؟ دلش رو از هر کسی و هر چیزی غیر از من خالی کنه تا من هم براش همینکار رو بکنم؟ و اونوقت بتونیم تا ابد مال هم باشیم و مال هم بمونیم. تا اونوقت خیلی لذتها از با هم بودن ببریم که سکس هم البته یکی از بهترین اونهاست اما اساس چیز دیگری است به اسم عشق. این شاید فرق ما با کسایی باشه که با بچه‌ها جز به سکس فکر نمیکنند که عنوان بچه باز هم برازندشونه...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-1632366388928465384?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/1632366388928465384/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=1632366388928465384&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/1632366388928465384'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/1632366388928465384'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2008/12/blog-post_28.html' title='سکس بدون عشق'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-4465544007235458233</id><published>2008-12-14T21:09:00.002+03:30</published><updated>2008-12-14T22:02:31.233+03:30</updated><title type='text'>بی‌ال بودن تا چه حد!‏</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-size:11pt; font-family:Arial Unicode MS;"&gt;امروز وقتی رفتم خونه هنوز نماز نخونده بودم که خوابم برد. بعد از ظهر بود و من طبق معمول که چند تا شبکه که همیشه فیلم نشون میدن رو مرور میکنم رفتم سراغ تلویزیون. اما بعلت خراب شدن وضع اینترنت کشور! قفل هیچدوم باز نشد و من رو یکی از این شبکه‌ها با صفحه‌ی سیاه خوابم برد. قبلش پسرم ازم خواسته بود بابا برام تارزان بیار، مامان گفته وقتی بابا اومد بهش بگو برات بیاره. منم که به حکم بچه‌داری در نبود مادرشون به خونه رفته بودم خیال داشتم بعد از اینکه دورامو زدم اینکارو براش بکنم. بنده خدا چقدر صبر کرد تا از خواب بیدار شم! وقتی بیدار شدم باز بهم یاد‌آوری کرد. صفحه‌ی تلویزیون همچنان سیاه بود و من دیدم فایده‌ای نداره، قفلها باز بشو نیست که نیست. نماز هم که نخونده بودم. این شد که دیگه دلیلی برای مقاومت کردن در برابر خواسته‌اش ندیدم و براش کارتون تارزان رو آوردم...&lt;br /&gt;رفتم سر نماز و از قضا رو به تلویزیون! اون یه کارتونه، مگه نه؟ پس چرا این همه رو من تأثیر گذاشت؟ چیزی که اصلا واقعیت نداشت! یه پسر به اسم تارزان که فقط یه نقاشیه چطور ممکنه اینطور احساسات من رو برانگیخته کنه؟ خوب صداش خوب بود. طبیعتا یه دختر خوش صدا به جای اون حرف میزنه. صدای ایرانی هم که همیشه یه چیز دیگه بوده. میگین تو داشتی نماز میخوندی یا تارزان میدیدی؟ نمیدونم! اگه نماز من نماز بود که دیگه یه تارزان قلابی اینطوری روم تأثیر نمیذاشت! ضمن اینکه خیلیش بعد از نماز اتفاق افتاد. چقدر دلم میخواست جای اون میمونه باشم و به جای اینکه اونقدر اونو از خودم برونم به تلاشهاش برای نزدیک کردن خودش به من پاسخ متقابل میدادم! چه رفتار پسرانه‌ای! چقدر زیبا و طبیعی! انگار یه پسر واقعا وجود داشته باشه.&lt;br /&gt;خوب میدونید؟ فکر میکنم تمام اینها سایه‌هایی است از یه واقعیت. واقعیتی که جایی دیگه وجود داره و اینها تنها ما رو به یاد اون واقعیت میندازه و برای همینه که انقدر به هم میریزیم. همونطور که تو پست قبلیمم اشاره کردم من ملک بودم و فردوس برین جایم بود، آدم آورد در این دیر خراب آبادم. اگه خواسته‌های ما بر نقش جای دیگه‌ای منطبقه طبیعیه که هر چیزی که رنگ و بوی اونجا رو بده برامون عزیز میشه، حتی اگه یه نقاشی باشه. ما پسر دوستیم. چرا؟ برای اینکه عشق به بهشت و ولدان مخلدشه که در وجود ما برای همیشه باقیه. حالا چرا بقیه نیستند؟ نمیدونم! شاید یادشون رفته. شاید این اشاره‌ها اونها رو به یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتند نمی‌اندازه. شاید هم هر کسی به چیزی از اون فردوس بیشتر دلبسته بوده که امروز هر کسی دنبال چیزی است. اونی که دختر بازی میکنه هوس حور العین امانش رو بریده، اونی که پی مال مردمه یا حتی کسب ثروت انبوه از راه حلال شاید قصرهای بهشتی یوده که بیشترین جذابیت رو براش داشته‌اند و اونی که بدنبال مأکولات و مشروبات و شکم پرستیه شاید انهار من لبن و انهار من عسل مصفی لم یتغیر طعمه و انهار من خمر و فواکه کثیرة بوده که براش خیلی جذاب بوده. کی میدونه تو این عالم چه خبره و این گرایشها در ما چطوری به وجود میاد؟ خدا عاقبتامونو به خیر کنه...&lt;br /&gt;تارزان تموم شد. اما من موندم با یه دنیا احساس و نیاز به یک تارزن که با او دمساز بشم و بگم بزن که سوز دل من به ساز میگویی...&lt;br /&gt;خدایا! شکرت به خاطر چاه درد دلهای من که در این زمونه تبدیل به وبلاگ شده...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-4465544007235458233?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/4465544007235458233/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=4465544007235458233&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/4465544007235458233'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/4465544007235458233'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2008/12/blog-post_9908.html' title='بی‌ال بودن تا چه حد!‏'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-6161587711843242649</id><published>2008-12-14T20:06:00.007+03:30</published><updated>2008-12-14T21:09:00.761+03:30</updated><title type='text'>حکایت هجران</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-size:11pt; font-family:Arial Unicode MS;"&gt;حس گفتن دارم، اما نمیدونم چی بگم. حس یه دنیا شعر سرودن، ترانه ساختن، به درد دلهای دیگران گوش دادن با اونها اشک ریختن، با اونها آب شدن و تمام شدن. اما، مگه از پروانه صدایی برآمد تا از من نوایی به گوش برسد؟ اونقدر سنگین شده‌ام که انگار جز تفکر و تعمق در احساسات خودم کار دیگه‌ای ازم برنمیاد. کمی اشک ریختن شاید بتونه حالم رو بهتر کنه. اما چشمه‌ی اشک من از همون اول هم چندان جوشان نبود. معمولا بی‌صدا ناله و بی‌اشک گریه کرده‌ام. کی قراره این عمر چند روزه‌ی من به سر بیاد و این همه آه و ناله از هجران پایان بپذیره؟ تا کی هر روز ما باید به امید فردایی بهتر به شب برسه و هر شب ما در حسرت دیروزی ناکام مانده صبح بشه؟ تا کی قراره این دلتنگیهای بی‌فرجام تیرهای زهر آگینشونو بر ما گسیل بدارند و دلهای ما بی‌پناه از همه‌ی اونها استقبال کنه؟ تا کی تنهایی و بی‌کسی ادامه خواهد داشت؟ چه خوش گفته مولوی! به نظر من حرف اول و آخر رو زده و من همیشه با این دو بیت خوب همنوا میشم:&lt;br /&gt;بشنو از نی چون حکایت میکند --- وز جداییها شکایت میکند&lt;br /&gt;کز نیستان تا مرا ببریده‌اند --- از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند&lt;br /&gt;حکایت هجران حکایتی غم آلود و بی‌پایانه. اگه کسی بتونه خودشو واصل کنه نجات پیدا کرده و اگر کسی چون من آدم چنین کاری نباشه باید تا ابد در قفسی از جنس غم زندانی باشه. میشه همونی که خالقمون گفت، کلما أرادوا أن یخرجوا منها من غم أعیدوا فیها :((&lt;br /&gt;خدایا نجاتمون بده! خواهش میکنم. نه تنها من رو! که ما همه در این قفس گیر افتاده‌ایم. خدایا! مگه نه اینه که إنک سمیع الدعاء؟ خدایا! بیچارگی ما رو میبینی، یا أیها العزیز! مسنا و أهلنا الضر و جئنا ببضاعة مزجاة فأوف لنا الکیل و تصدق علینا! إن الله یجزی المتصدقین :((&lt;br /&gt;تو خودت شاهدی که رنج من گرچه از جنس رنج مردم زمانه نیست، رنج مردم زمانه است. خدایا! اگه امروز ما رو در نیابی، شاید فردا دیگه خیلی دیر باشه. خدایا! مگه نه اینه که ما ناامید از همه جا تنها به تو رو آورده‌ایم و شفای دردهای دلهای دردمندمون رو فقط از دست با کفایت تو میخواهیم؟ خودت بیا و ببین آیا امیدی به کس دیگه‌ای داریم؟ اگه این دستها برای ما هم کاری نکنند پس چه فرقیه بین ما که قبول داریم یداک مبسوطتان با اونهایی که گفتند ید الله مغلولة؟ خدایا! تو رو به عزت خودت و خوبان درگاهت به فریادمون برس! این غم داره ما رو میکشه. :((&lt;br /&gt;مگه ما خودمون تصمیم گرفته‌ایم بی‌ال باشیم و اینقدر ناز کسانی رو بکشیم که دیگران حتی اونها رو داخل آدمیزاد هم نمیدونند؟ مگه ما خودمون تصمیم گرفتیم عاشق باشیم؟ اونم عشقی که دیگران به تمسخر از اون یاد میکنند و اونو معقول نمیدونند. معشوقهایی که زود رنگ عوض میکنند. شکوفه‌هایی که زود پژمرده میشن. خدایا! اگه این نیاز در وجود ما معقول نیست چطوریه که به متقین وعده‌ی بهشتی رو داده‌ای که خدمتکارانش غلمانند و حظ بصر دهندگانش ولدان؟ اگه خواست ما در جاویدان ماندن زیباییهای پسرانه‌ی اونها خواستی دور از انتظاره چطوریه که صفت اونها مخلدون شده؟ تو خودت میدونی که ما این نیاز رو در دنیا هم حس میکنیم. مگه نمیگن خدا نیازی رو در وجود انسان قرار نمیده مگه اینکه برای رفع اون هم در عالم واقع تدبیری اندیشیده؟ پس چطوریه که نیاز ما ندیده گرفته شده؟ خدایا نمیخوام کفر بگم. خودت میدونی که این نیاز واقعا وجود داره. ما چه کنیم؟ خودت بگو! خودت میدونی که نمیخواهیم گناه کنیم. هم عشق محل تردیده هم تعلق داشتن و هم هم بستر شدن و غیره. هر چیزی که با "هم" شروع بشه بین ما و پسرها ممنوع شده. خوب پس ما چیکار کنیم؟&lt;br /&gt;خدایا ما رو در این تناقض به حال خود وامگذار! یعنی میشه روزی بیاد که تمام این غمها و دلتنگیها از وجود ما رخت ببنده؟ و خدایا! اگر ما رو اینطوری میپسندی، محروم، مفتون، محزون و ناکام لااقل توان تحملش رو بهمون بده تا شاکر باشیم و لب به کفر باز نکنیم.&lt;br /&gt;خدایا به امید تو...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-6161587711843242649?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/6161587711843242649/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=6161587711843242649&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/6161587711843242649'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/6161587711843242649'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2008/12/blog-post_14.html' title='حکایت هجران'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-7643376565247512057</id><published>2008-12-04T13:30:00.007+03:30</published><updated>2008-12-04T14:42:46.524+03:30</updated><title type='text'>تغییر جهت</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-size:11pt; font-family:Arial Unicode MS;"&gt;:) خوب شد! دلم خنک شد! تا تو باشی دیگه آزموده رو دوباره نیازمایی!&lt;br /&gt;تا کی ژاکف؟ تا کی؟ تا کی میخوای به این دور باطل ادامه بدی؟! یه نگاه به خودت بکن! ببین چی برات مونده؟ جوونی؟ گذشته‌ی خوب؟ آینده‌ی روشن؟ یه عشق واقعی؟ چی؟ هی بهت میگم یافت می‌نشود گشته‌ایم ما، هی جواب میدی آنچه یافت می‌نشود آنم آرزوست! خوب، بگرد! انقدر بگرد تا جونت در آد! دیدی که چطور هر کس و نا کسی که بهش دل سپرده بودی و بهش امید داشتی تو زرد از آب در اومد؟ دیدی چطور امیدت نسبت به هر کسی که بهش امید داشتی از طرف خود همون کس ناامید شد؟ دیدی که تمام اینها ظاهر زیبا و فریبنده‌ای داشتند ولی در واقع از هیچ عشقی درشون هیچ خبری نبود؟ باز شکسته شدی، اما نمیدونم چرا نمیخوای باور کنی. بابا بی‌کس بودن خیلی بهتره تا با ناکس بودن. چرا همچنان اصرار داری که ناکسها رو کس بدونی. نیستند به خدا! چرا انقدر اصرار داری؟ نیاز بر اینکار وادارت میکنه؟ با نیازت بساز و دم بر نیار! بسه دیگه! تا کی؟&lt;br /&gt;بذار برات چیزهایی رو یادآور بشم که بارها گوش کرده‌ای اما بهشون دقت نکرده‌ای. مگه حبیب نمیگه به مژگان خارهای راه سفتن، به ناخن سنگهای خاره سفتن، مرا خوشتر بود از یک تملق، به نزد مردمان سفله گفتن؟ تا کی میخوای متملق باشی؟ اونهم کسی که اصلا از عشق در وجودش خبری نیست. هر چی میگه از سر هوس میگه. چقدر زود باوری تو آخه! این همه شکست خورده‌ای باز هم برات درس عبرت نشده! یا سیاوش میگه یه عمری بد آوردی و از دست دنیا دیدی! هر چی بدی کشیدی تقصیر این دل تو و تقصیر سادگیته! البته بقیشو من دیگه قبول ندارم. میگه اما این شب تار عاقبتش سپیده! با این وضعی که تو داری پیش میری عاقبتی هم برای خودت رقتم نزده‌ای جز سیاهی و تباهی! داری چیکار میکنی؟ هر روز به کسی دل میبندی و از کسی دل میبری! که چی؟ مگه یه دل چند بار توان شکسته شدن رو داره؟! مثل سیاوش بگو نه دیگه پا میشم این بار، خالی از هر شک و تردید، میرم اون بالاها مغرور، تا بشینم جای خورشید... این تنها راهیه که در پیش رو داری! اگه خودتو دوست داری بیا و حرف من ریش سفید رو گوش کن!&lt;br /&gt;دلم میخواد شما هم با هم هم نوا بشید و همه با سیاوش. تو یه تاک قد کشیده، پا گرفتی روی سینه‌ام، واسه پا گرفتن تو، عمریه که من زمینم، راز قد کشیدن تو، عمریه دارم میبینم، داری میرسی به خورشید، ولی من بازم همینم، میزنن چوب زیر ساقه‌ات،‌ واسه لحظه‌های رستن، ریختن آب زیر پاهات، هی منو شستن و شستن، ...&lt;br /&gt;تا کی میخوای زمین باشی؟ بلند شو، تو حق داری خورشید باشی! اونقدر مغرور که به هیچکدوم این سفله‌ها کوچکترین توجه و عنایتی نداشته باشی. پاشو! پاشو و گذشته‌ها رو جبران کن! بسه! به خدا بسه! تو برای خورشید بودن آفریده شده‌ای...&lt;br /&gt;حالا چی شده انقدر مینالم؟ دیروز هم باز ستاره‌ای غروب کرد. ستاره‌ای که اصلا وجود نداشت. کسی که بیشترین امیدم بهش بود. از یه راه دور با هم حرف میزدیم. یه شهر مرزی. بارها بهم اظهار عشق کرده بود و من ساده هم زود باور کرده بودم. چه حرفهای شیرینی! حتی یکبار ازم رنجیده بود. فکر کرده بود بهش دروغ گفتم، در حالیکه من هیچوقت به کسی دروغ نمیگم. چون دوست ندارم کسی بهم دروغ بگه و اصلا نمیتونم اینو بپذیرم. بهم گفت منو بگو که عاشقت شده بودم و میخواستم برای دیدنت بیام این همه راه تا به شهرت برسم. من به صداقتش ایمان آورده بودم و عاشقش شده بودم. خدایا! یعنی همه‌ی اینها الکی بود؟&lt;br /&gt;مدتی بود ازش خبری نداشتم. آنلاین نشده بود. خیلی دلم براش تنگ شده بود. دیشب دیدم بهم pm داد. در حالیکه invisible بود. شاید مدتها آنلاین میشده و من خبردار نمیشدم. یعنی براش مهم نبوده که من دلم براش تنگ میشده؟ نمیدونم. به هر حال invisible بود. اومد و از من عکس خواست. گفتم چه عکسی گفت هر چی، فرق نمیکنه. بهش دادم و گفتم حالا یه دل سیر ازش احوالپرسی میکنم و گلایه از اینکه چرا این همه مدت منو به حال خودم رها کرده. اما...&lt;br /&gt;بعدش ازم پرسید ببخشید شما از چه شهری بودید؟ اسم و سنتون چی بود؟ :o&lt;br /&gt;مبهوت شدم. بازم بگم؟ خوب نشسته‌ای روضه بخونم؟ همین کافی نیست؟ باز کاخی بر روی سراب به نظر واقعی اومده بود. وقتی نزدیک میشم میبینم که هیچ نیست. فقط میدونست که زمانی با من چت کرده و یکی از دوستاشم. کیم؟ چیم؟ هیچی یادش نبود. مگه میشه؟ منم اونقدر ازش گلایه کردم که حوصله‌اش سر رفت و از خیر بقیه‌ی عکسا گذشت.&lt;br /&gt;خوب ژاکف! خیلی حال داد، نه؟ حسابی حالم جا اومد. حقته! تا تو باشی به هر بی‌سر و پایی دل نبندی! باز نگاه کن ببین کی برات مونده. تمام اون کسایی که سنگشونو به سینه میزدی و دلت رو بهشون سپرده بودی تو زرد از آب در اومده‌اند. هومن گفت 16 سالشه ولی نبود. دلش میخواست باشه. کلی هم توجیه کرد. ولی 27 ساله از آب در اومد. یه آدم بزرگ که اصلا دنبالش نبودی. خیلی سعی کردی باز او رو 16 ساله بدونی ولی نشد. چون واقعا نبود. آرش اول و دوم هم هرکدوم به طریقی از تو بریدند. بگرد! خودت بگرد! ببین کیو داری! ببین کی برات مونده! من چرا اسم ببرم؟! فکر کنم از کل اونا فقط یه حسین تا حالا توشون درست از آب در اومده و یه فرشید. هیچکدومم نمیتونند برای یه بی‌ال یه عشق باشند. میتونند؟ اونا میتونند فقط دوستای خیلی خوبی برات باشند. همین!&lt;br /&gt;میبینی که به اونچه خواستی نرسیدی. مطمئن باش نخواهی هم رسید. این ره که تو میروی به ترکستان است. دنبال طلوع خورشیدی اما رو به مغرب وایسادی! خل دیوونه! تا کی؟ ایراد از خودته! خودتو درست کن!&lt;br /&gt;انقدر از این حرفا به خودم زدم تا دیگه قانع شدم. قبلا هم به این نتیجه رسیده بودم. اما بعد از مدتی باز فراموشی به سراغم اومده بود. اما اینبار دیگه میخوام بار آخر باشه. راست میگی. بسه دیگه. باشه. پا میشم این بار... و آزادی واقعی از هر قید و بندی رو تجربه میکنم. خدایا کمکم کن! یا علی&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-7643376565247512057?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/7643376565247512057/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=7643376565247512057&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/7643376565247512057'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/7643376565247512057'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2008/12/blog-post_04.html' title='تغییر جهت'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-6828208707102069206</id><published>2008-12-01T11:22:00.004+03:30</published><updated>2008-12-01T12:32:06.923+03:30</updated><title type='text'>بعدش؟</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-size:85%; font-family:courier new;"&gt;سلام به همگی&lt;br /&gt;هشدار: این یکی دیگه خیلی زهر ماریه. اونایی که خودشونو دوست دارند نخونند.&lt;br /&gt;دیشب داشتم فایلهای دریافت شده رو بررسی میکردم. یه کلیپ توش بود که تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم. از همون سریِ مگه میشه‌ها. یه پسر 15 ساله همونطوری که باید باشه به راحتی با یه مرد بزرگ حال میکرد و جالب اینه که مثل خیلی وقتها که این بزرگترها هستند که از کوچیکترها استفاده میکنند نبود. بیشتر از اینکه اون مرده بخواد با اون پسره حال کنه اون پسره بود که به اون مرده حال میداد. اگه بدونید چیکارا میکرد! وقتی ... جفتشونو میدیدی خیلی معلوم نبود کدوم مال کدومه. مال اون پسره هیچی از مال اون مرده کم نداشت. هیچی! تازه هم خوشگلتر و سفیدتر بود و هم شق‌تر! یعنی میشه یه پسر از یه مرد بیشتر لذت ببره تا اون مرد از اون پسر؟!!! وقتی مال مرده تاب میخورد و کمی شل شده بود پسره گرفتش و دور مال خودش پیچوند. بعد با یه دست هر دو شو با هم بالا و پایین میکرد. دیگه چی میخوای بهتر از این؟ میشه؟&lt;br /&gt;بعد خوابید رو مرده. وای... چه میکرد! آدم باورش نمیشه یه پسر 15 ساله انقدر وارد باشه و انقدر احساس داشته باشه. وقتی بالا و پایین میرفت انگار عمداً میخواست زیبایی مسحور کننده‌ی اندامش رو به نمایش بذاره. خیلی طول کشید و خیلی به هم ور رفتند.&lt;br /&gt;من همیشه از این تعجب میکنم که چطور میتونه انقدر طول بکشه! لابد از بس زیاد از این کارا میکنند دیگه آبی نیست که خالی بشه. نه؟&lt;br /&gt;وقتی کلیپ تموم شد، من موندم و صفحه‌ی Windows و یه بار دیگه‌ی بر دوش گذاشته شده و یه فرصت از دست رفته برای عاشقی و بندگی و اثبات خود و بالا رفتن در مدارج کمال و مبارزه با خود و تقویت اراده در جهت مخالفت با هوای نفس و کسب رضای خدا و ولدان مخلد بهشتی و هر چیز خوبی که به نظرتون برسه و اکتساب هر چیز بدی که به نظرتون برسه!&lt;br /&gt;که چی؟ کنجکاوی؟ حظ بصر؟ حیفه نبینم؟ خوب دیدم! بعدش؟ برگشتم به خونه‌ی اولم که! کاش لااقل برمیگشتم به همونجایی که بودم! رسوایی پشت رسوایی! نمک به حرومی و ناشکری پشت هم از کسی صادر میشه که بیشترین سهم از نعمتها و مغفرتها و فرصتهای خدا رو به خودش اختصاص داده!&lt;br /&gt;خدایا! من چیکار کردم؟ آیا چیزی جز بهت زدگی همیشگی نصیبم شد؟ آیا افراط در دیدن چنین کلیپهایی تونست اونها رو برام عادی کنه تا بتونم بهش مسلط بشم تا بتونم دیگه از این جور کلیپها نبینم؟ یا شد عادت برام؟ عادتی که هر بار تکرارش باعث سقوط بیشتر من در دام نفسم که همون جهنم خداست میشه و حجاب میشه بین من و همه‌ی لذتهای حقیقی دنیا و حتی لذتهای مجازیی که از خود اونها میبرم.&lt;br /&gt;حتما راجع به nudistها چیزهایی شنیده‌اید که به اسم طبیعت‌گرایی ترجیح میدن بی‌لباس زندگی کنند! بی‌تمدن‌تر از بشر اولیه! غافل از اینکه لباسی که به تن میکنند هم جزئی از طبیعته! چه توجیه مسخره‌ای! قرن بیست و یکم باید بشر تا این حد از تمدن فاصله بگیره و بی‌حیایی خودش رو با چنین توجیهاتی بپوشونه! اگه این تمدنه سابقه‌ی حیوانات در تمدن از همه‌ی ما انسانها بیشتره!&lt;br /&gt;اما صرفنظر از توجیهاتی که میکنند این حقیقت وجود داره که اونها از دیدن همدیگه اونقدر لذت نمیبرند که ما میبریم. اونا دیگه براشون عادی شده. یه زندگی عادی رو تجربه میکنند حتی وقتی با اون وضعیت همدیگرو میبینند. اگه یکیشون اون وسط سیخ کنه کلی خجالت میکشه و دیگرانم به یه چشم دیگه نگاش میکنند. این یعنی چی؟ یعنی آتش زدن احساس و شور زندگی. آتش زدن به گرایشها برای رها شدن از اونها. آیا راهش پرداختن به اونهاست؟&lt;br /&gt;نه! این روش مسأله رو حل نمیکنه، مگه اینکه انسان رو از حال طبیعی خارج کنه. ناهنجاریها در چنین حالتی برای انسان بصورت یک هنجار در میاد و وقتی انسان به این صورت از حال طبیعی خارج شد و دیدش عوض شد و حجاب ضخیمی بر روی چهره‌ی عقلش که متمایز کننده‌ی اوست از سایر حیوانات کشیده شد طبیعیه که براش هنجارها هم ناهنجاری جلوه میکنه. اینطوریه که انسان انسانیتش رو از دست میده و دیگه نمیشه باهاش صحبتی از فضیلتهای انسانی و رذائل اخلاقی کرد جز اینکه اینها پیشش هیچ و پوچ و مسخره میشه.&lt;br /&gt;ثم کان عاقبة الذین أساؤوا السوءا أن کذبوا بآیات الله و کانوا بها یستهزؤون&lt;br /&gt;اگه اسلام به حجاب دعوت کرده هم دلیلش همینه. بسیار شنیده‌ایم و شاید اونقدر برامون تکرار شده که اون رو درست و حتی عقیده‌ی خودمون هم میدونیم. میگن بابا! حجاب یه چیز بیخوده! برو تو کشورای خارجی اصلا لخت بیا بیرون! کسی به کسی نگاه نمیکنه! اصلا اونجا این حرفا نیست! اینجان که انقدر ندید بدید و بی‌جنبه‌اند و تا یکی یه گله موش میفته بیرون هزارتا چشم دنبالشه!&lt;br /&gt;درسته! منتها کلمة حق یراد بها الباطل! حرف درسته اما نتیجه‌اش چی؟ از اینکه اونجا اینطورن نتیجه میگیرید که بی‌حجابی درسته؟ چیزی که ما و بطور کلی اسلام به حفظش انقدر تأکید میکنه همون حیاییه که اونجا بر اثر کثرت شکسته شدن عفتها و رواج بی‌بند و باری از بین رفته! همین عادی شدنه که مذمومه! دختر و پسری که توی یه مدرسه درس میخونند و هر روز همدیگرو میبینند و پسر به هیچوجه هیچ نگاه چپی به اون دختر در اوج زیبایی نمیکنه مسلما از حال طبیعی خارج شده! غیر از اینه؟ اخته است مگه؟ خوب اگه واقعا انقدر به کمال رسیده‌اند و ارادشونو تقویت کرده‌اند چرا انقدر اراده ندارند که حجابشون رو رعایت کنند و زینتهاشونو بپوشونند؟!... از کجا رسیدیم به کجا! :)&lt;br /&gt;خوب ژاکف خل دیوونه! تو که اینا رو میدونی پس چه مرگته که میری سراغ این کلیپها؟! مگه حدیث نداریم که اهل محشر از بوی گند عالم بی‌عمل در عذابند؟! :((&lt;br /&gt;خدایا درستم کن! خودت شاهدی که امروز تو چه فکری بودم. پیش خودم گفتم بیام تمام این گندکاریها رو محو کنم. بلاگمو ببندم و درشو تخته کنم و رو تختشم بنویسم غلط کردم! قبل از اینکه فرصت غلط کردن پیدا نکنم. قبل از اینکه روزی بیاد که لاینفع الذین ظلموا معذرتهم و لا هم یستعتبون، نه اون روز از من معذرت خواهیی پذیرفته خواهد شد، نه به حال من نافع خواهد بود و نه اصلا کسی از من برگشتی خواهد خواست. باش همون که بودی! قبل از اینکه روزی بیاد که کسانی که در زمین ترویج فساد کردند لهم اللعنة و لهم سوء الدار :((&lt;br /&gt;خدایا هدایتم کن! :((&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-6828208707102069206?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/6828208707102069206/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=6828208707102069206&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/6828208707102069206'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/6828208707102069206'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='بعدش؟'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-160863240951081266</id><published>2008-11-24T11:58:00.002+03:30</published><updated>2008-11-24T12:30:51.609+03:30</updated><title type='text'>یه خبر خوب :)</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-size:85%; font-family:courier new;"&gt;دیشب یه سکس عالی کردم. سکسی که مدتها به دلم مونده بود. نصفه‌ی دل شب اونقدر حشرم زده بود بالا که از خواب بیدارم کرد. خیلی زود لباسامو کندم. نمیتونستم اونها رو تحمل کنم و بعد مثل یه پسر خوب، مثل کسی که در تمام عمرش یه استریت واقعی بوده و هیچوقت هیچ تمایلی به همجنس نداشته رفتم سراغ همسرم... خیلی خوش گذشت. به هردومون...&lt;br /&gt;بعدش فکر کردم یعنی واقعا من یه استریتم؟ بعد به خودم گفتم حتما یه بای هستی. ولی... تو اون لحظه از هرچی همجنس بازیه بدم اومده بود. تعجب میکردم که چطور چنین لذت حلالی هست و من تا اون موقع ازش غافل بوده‌ام. به خودم میگفتم اصلا چه لزومی داره بری سراغ حروم؟ خلی مگه تو؟ تمام اون احساسهایی که یه بی‌ال داره، یه همجنس گرا داره، هرچیزی که تا قبل از اون در وجودم بود برام بی‌معنی شده بود. خیلی خوشحال بودم که تونسته بودم اون حالی رو که باید میداشتم تجربه کنم. یعنی میتونم این تغییر طبیعت رو در وجود خودم حفظ کنم؟ این لطف خدا بود به من. هیچوقت به قول خارجیها passion در سکس بین من و همسرم تا به این حد زیاد نشده بود. شاید نتونم بگم هیچوقت. اما این حال رو هیچوقت تجربه نکرده بودم. حالی که من فقط همسرم رو بخوام و او رو "کافی" بدونم.&lt;br /&gt;بچه‌ها! فکر کنم بشه‌ها! شاید اگه ما تمرین کنیم بتونیم طبیعت خودمونو عوض کنیم. باید در مرحله‌ی فکر همه چیز رو کنترل کنیم. باید هیچوقت به سکس یا حتی گرایش به غیر همسرمون نیندیشیم. حتی اگه مجرد هستیم میتونیم برای خودمون همسر آینده‌ای رو تخیل کنیم و همه کارمون رو با او بکنیم. فکر میکنم مؤثر باشه. بیایید امتحانش کنیم. شاید اینطوری هم رضایت خدا رو بدست بیاریم و هم خودمون به اوج رضایت برسیم و فکر نکنیم چیزی رو از دست داده‌ایم.&lt;br /&gt;بذارید یه چیز دیگه رو هم بگم. دیشب رفته بودم سراغ لزبین‌ها. چندتا کلیپ رو هم برای دانلود گذاشتم سر بار. همون دیشب هم برام خیلی عجیب بود که چطور از ارتباط اونها با هم لذت میبرم. هرچی باشه این همیشه سؤال من بود که چطور میشه از یه دختر لذت برد؟ مگه میشه؟ مسلما اون ارتباطی رو که من میتونستم با یه پسر برقرار کنم نمیتونستم با یه دختر برقرار کنم. پس چطور وقتی اون کلیپها رو میدیدم باز لذت میبردم؟! اونجا که دیگه از پسری اثری نبود. اگر یکی از طرفین پسر میبود مسلما اونقدر حال نمیداد. چطور؟! از خودم تعجب کرده بودم. هنوز هم این برام سؤاله.&lt;br /&gt;اونچه نتیجه گرفتم این بود که شاید ما در انحراف جنسی خودمون نقش داشته‌ایم. انقدر میگیم ما اینطوری آفریده شده‌ایم شاید خیلی درست نباشه یا لااقل همه‌ی حقیقت نباشه. یه وقت یه نهالی کج کاشته میشه. ممکنه بشه صافش کرد. اگه خدا همه رو بدون قید شرط از همجنس گرایی حذر داده شاید دلیل خوبی بر این مدعا باشه. باید یه چوب راست در کنار این نهال در خاک فرو کرد. شاید عقل، حیا، ترس از خدا و عذابش و غیره در مجموع بتونه این چوب راست رو برای ما فراهم کنه.&lt;br /&gt;میدونید؛ فکر میکنم ما باید اینکار رو از همون اول که این احساس در درون ما انقدر قوت نگرفته بود میکردیم. اون موقع به راحتی میتونستیم موفق بشیم. حالا که درخت تنومندی در وجود ما کج شکل گرفته مسلمه که اینکار برای ما خیلی سخت شده. دیگه پای خودمونه. خودمون وا دادیم و بی‌خیالش شدیم. اجازه دادیم همونطوری که هست رشد کنه تا بجایی برسه که دیگه هیچکاری از دستمون برنیاد و مجبور باشیم کج بودنش رو تحمل کنیم. به نظر من حتی ممکنه این نهال از همون اول هم راست بوده باشه و بر اثر طوفان حوادثی که هرکدوممون ممکنه تو زندگی داشته‌ایم کج شده باشه. به هر حال باید اینکار رو میکردیم و نکردیم.&lt;br /&gt;البته نباید ناامید بود. درسته خیلی زور میخواد. ولی اینطورم نیست که نشه کاریش کرد. مخصوصا اگه امیدمون به کسی باشه که زورش از همه بیشتره و حامی خیلی خوبیه.&lt;br /&gt;به عنوان کلام آخر نتیجه میگیرم که جنس مخالف احتمالا میتونه جایگزین خیلی خوبی باشه. بیایید امتحانش کنیم...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-160863240951081266?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/160863240951081266/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=160863240951081266&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/160863240951081266'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/160863240951081266'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2008/11/blog-post_24.html' title='یه خبر خوب :)'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-4603829394168040910</id><published>2008-11-20T20:05:00.006+03:30</published><updated>2008-11-20T21:46:10.310+03:30</updated><title type='text'>i created a new group</title><content type='html'>&lt;div style="font-size:85%; font-family:courier new;"&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;گرچه به نظر میرسه کسی چندان به بلاگ من سر نمیزنه، ولی...&lt;br /&gt;سلام به همگی :)&lt;br /&gt;اگر از احوالات ما خواسته باشید کمی بهترم. باید خود را از دلبستگیها آزاد کرد تا غمها فراموش بشه و زندگی سخت نگذره.&lt;br /&gt;من همیشه از داستانهای واقعی که بر محور دلبسته شدن و پسند کردن پسری زیبا بنا شده لذت برده‌ام. شاید هیچ چیز به این اندازه بر من تأثیر نذاشته و نداشته باشه. برای همین به فکرم زد یه گروه درست کنم. گروهی که پسردوستهای ایرانی بتونند در اون داستانهاشونو upload کنند. داستانهای راست، درست و واقعی با بیان تمام جزئیات، از احساسات و افکاری که در طرفین از ابتدا تا انتها ایجاد شده تا رفع تمام ابهامات ممکن در ذهن مخاطب.&lt;br /&gt;من همیشه مخالف fast view بوده‌ام. یه داستان کلی و سرسری نمیتونه چیز خوبی باشه. ما با احساساتمون زندگی میکنیم. اینطور نیست؟ پس بیایید اونها رو با هم به اشتراک بذاریم و همدیگرو در غمها و شادیهامون شریک کنیم. مثل جمعی که سوار یک کشتی شده‌اند و با هم بر امواج متلاطم میشن.&lt;br /&gt;خوب بریم سراغ معرفی این گروه. به بخشی از نامه‌ای که از طرف گوگل دریافت کردم بسنده میکنم. مشتاق شنیدن صدای گرم شما هستیم:&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: ltr; text-align: left;"&gt;Hello jaackov@yahoo.com,&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Congratulations: you've successfully created your Google Group, داستانهای&lt;br /&gt;واقعی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Here are the essentials:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* Group name: داستانهای واقعی&lt;br /&gt;* Group home page: http://groups.google.com/group/real_bl_stories&lt;br /&gt;* Group email address real_bl_stories@googlegroups.com&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;Enjoy your group and make us proud!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;The Google Groups Team&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-4603829394168040910?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/4603829394168040910/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=4603829394168040910&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/4603829394168040910'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/4603829394168040910'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2008/11/i-created-new-group.html' title='i created a new group'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-8554341090795946083</id><published>2008-11-18T19:08:00.002+03:30</published><updated>2008-11-18T19:28:21.991+03:30</updated><title type='text'>About Eban and Charley, the movie, part 2</title><content type='html'>&lt;div   style="direction: rtl; text-align: justify;font-family:courier new;font-size:85%;"&gt;خوب، قولی که بهتون داده بودم رو عملی کردم. من همیشه دنبال چنین رابطه‌ای بوده‌ام. حتی اگر از این هم نزدیکتر نباشه برام خیلی غنیمته:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="direction: ltr;"&gt;&lt;a href="http://rapidshare.com/files/164200063/Gay_Themed_Movie_-_Eban___Charley_-_Deleted_scenes_4_-_Tendresse_Et_Jeu.avi"&gt;http://rapidshare.com/files/164200063/Gay_Themed_Movie_-_Eban___Charley_-_Deleted_scenes_4_-_Tendresse_Et_Jeu.avi&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl;"&gt;&lt;br /&gt;سعی کنید fast viewش نکنید. این یه کلیپ سکسی نیست. در لحظه لحظه‌ی اون عشق موج میزنه. سعی کنید با ایبان نفس بکشید و وقتی چارلی رو در مقابل خودتون میبینید خودتون رو جاش بذارید. شاید نداشتن پسری به خوبی چارلی براتون کمی قابل تحمل‌تر بشه وقتی فرض کنید که او رو دارید.&lt;br /&gt;من با او ارتباط برقرار کردم، نجواهای عاشقانه‌ام رو نثارش کردم و وقتی کلیپ تموم شد کاملا خالی شدم و به رضایت رسیدم. امیدوارم بدرد شما هم بخوره.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-8554341090795946083?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/8554341090795946083/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=8554341090795946083&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/8554341090795946083'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/8554341090795946083'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2008/11/about-eban-and-charley-movie-part-2.html' title='About Eban and Charley, the movie, part 2'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-2405339506074086418</id><published>2008-11-15T18:25:00.001+03:30</published><updated>2008-11-15T19:03:00.059+03:30</updated><title type='text'>پارادوکس</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-size:85%; font-family:courier new;"&gt;میدونید پارادوکس به چی میگن؟ به عبارتی که خودش خودش رو نقض میکنه. حکایت طرز تفکر منه. وقتی تو آینه‌ی دستشویی خودم رو ورانداز میکردم به این فکر کردم که آیا ممکنه من بتونم یه یار ایدآل داشته باشم؟ خوب یکی از شرائط برای کسب چنین عنوانی اینه که عشق من رو با عشقی متقابل و نه در میزان کمتر از اون پاسخ بده. اما! یه نگاه به خودت بنداز! ببین تو واقعاً با این قیافه و هیکل و ریش و پشم اونقدر می‌ارزی که انتظار داشته باشی کسی عاشقت بشه؟ به نظر تو کسی که حاضر باشه عاشقت بشه آدم سالمیه؟ یه تخته‌اش کم نیست؟ خودت قبول میکنی چنین طرز تفکری داشته باشه؟ داشتن چنین طرز تفکری در مورد تو او رو از ایدآل بودن نمیندازه؟ دوست داری او زیبایی پسند باشه و مثل خودت مشکل پسند و به هر چیزی راضی نشه یا نه به راحتی به هر چیزی رضایت بده؟ مسلما دوست دارم او هم مثل من تنها عاشق زیبایی‌ها باشه.&lt;br /&gt;میگی عیبی نداره، اون بخاطر دل عاشق من عاشقم شده و الا اگه اون رو نداشتم با دیگران براش فرقی نمیکردم و حاضر نمیشد بهم دل ببنده. اما... اگه اینو به خودم میگفتم که نگفتم هم باز توجیه میبود. بوده‌اند کسانی که حاضر شده‌اند به تو دل بسپارند، به همین ظاهر امروزت. و در مقابل توقع داشته‌اند پاسخ مناسب دریافت کنند. اما تو به همین دلیل نتونسته‌ای بهشون دل بسپاری. به این دلیل که تنها عاشق زیباییها بوده‌ای. همونطور که نتونسته‌ای از باطن به خاطر دست یافتن به ظاهر بگذری نتونسته‌ای از ظاهر هم به خاطر رسیدن به باطن طرف بگذری. خودت خوب میدونی کیو میگم. مگه همین هومن نبود؟ مگه فرشید نبود؟ خوب نتونستی باهاشون ادامه بدی. چون ظاهر لازم رو نداشتند. همین طرز تفکر رو در مورد معشوقتم میپسندی. طرز تفکری که باعث میشه متوقع باشی عاشقت نباشه.&lt;br /&gt;این یه پارادوکسه. اگه عاشق بشی دوست داری عاشق بشه تا اونی باشه که میخوای، ولی اگه عاشق بشه دیگه اونی که میخوای نیست.&lt;br /&gt;به این نتیجه رسیدم که باید صبر کنم. رو باطنم کار کنم که بعد از مرگ شد ظاهر صورت برزخیم اونقدر زیبا باشه که جا داشته باشه حتی یه زیبایی پسند و مشکل پسند عاشقم بشه.&lt;br /&gt;پس دنیا رو چیکار کنم؟ میگی دو روزه. صبر کن. تو که پرشم رد کرده‌ای و دیگه خیلیش نمونده. همیشه بی‌کس بوده‌ای. چون به دلیل همین پارادوکس نمیتونسته‌ای کسی رو داشته باشی. حتی اگه میرسیدی هم کسی که بهش میرسیدی رو خودت پس میزدی.&lt;br /&gt;باز به فکر فرو رفتم و غرق در دلتنگی و سرخوردگی شدم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-2405339506074086418?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/2405339506074086418/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=2405339506074086418&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/2405339506074086418'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/2405339506074086418'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2008/11/blog-post_15.html' title='پارادوکس'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-4052177221774106257</id><published>2008-11-15T12:09:00.003+03:30</published><updated>2008-11-15T19:16:43.289+03:30</updated><title type='text'>عجیبه!‏</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-size:85%; font-family:courier new;"&gt;&lt;br /&gt;به نظر شما میشه آدم با پسری به سن و سالی که باید (منظورم 12، 13، 14 یا همین حدوده، یعنی زمانی که پسر هنوز از پسر بودنش نیفتاده باشه) همخوابگی کرده باشه، بعد از او بی‌مهری هم ندیده باشه، ولی ادعا کنه در این کار خیری نیافته و خوشش نیومده؟!&lt;br /&gt;اه اه! چقدر استریت!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-4052177221774106257?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/4052177221774106257/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=4052177221774106257&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/4052177221774106257'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/4052177221774106257'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2008/11/12-13-14.html' title='عجیبه!‏'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-3713578442418165987</id><published>2008-11-15T09:49:00.000+03:30</published><updated>2008-11-15T10:19:54.733+03:30</updated><title type='text'>صحبتهای اول صبح</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-size:85%; font-family:courier new;"&gt;سلام&lt;br /&gt;پنجشنبه شب که پست گذشته رو تو سایت آپ کردم به نظرم رسید که شنبه صبح حتما میام و یه دل سیر دوباره یه متن دیگه در همون ارتباط مینویسم. نیم ساعت بیشتر وقت نداشتم و این برای بیان اون همه دلتنگی وقت کافیی نبود. اما بعدش که فکر کردم خودمم به این نتیجه رسیدم که فاصله و گذشت زمان حال رو عوض میکنه و من اینکار رو نخواهم کرد.&lt;br /&gt;حالا شنبه صبح شده. من بهتر نشده‌ام. اما حال اون موقعم رو هم ندارم. شاید وقتی دیگر...&lt;br /&gt;اما چرا اومدم دوباره بنویسم؟ حرف دارم. فیلم جالبی گذاشته بود. دیشب توی یکی از این شبکه‌های ماهواره‌ای. اسمشو نمیدونم. یه مشت سرباز روسی نوجوون، تو همون سن و سالی که باید باشند ;) فیلمها وقتی خاطره انگیز میشن که در حین تماشای اونها افکار یا احساسات شما یا هر دو درگیر بشن. و من با کلامی که سازنده‌ی این فیلم در بخشهایی از اون بیان کرده بود به فکر فرو رفتم و غرق احساس شدم. چقدر خوبه که آدم حرف دلش رو از زبان دیگران بشنوه. نه؟&lt;br /&gt;صحبت از استالین بود. یکی از پسرهایی که انگار دل خوشی از وقوع جنگ و درگیر شدنش با اون نداشت مجسمه‌ی استالین رو به صورتک مسخره و رعب آمیزی بدل کرده بود. میخواستند کسی که اینکار رو کرده پیدا کنند. کاش اسم فیلم یادم بود و برای اینکه بتونید مرورش کنید بهتون میگفتم. یکی از سربازان جوان رو احضار کردند. انگار به این دو نفر مظنون بودند. ظاهرا کار رو او کرده بود. دست خون آلودش رو قایم میکرد. وقتی با حرفهاش تونست بیگناهی خودش رو ثابت کنه و دست آخر شاد و خندان دستش رو به علامت تأیید استالین بالا برد و او رو ستود نوبت اون یکی شد.&lt;br /&gt;قبلاً در صحنه‌ای از فیلم او رو دیده بودم. در حالیکه دختری از بین رؤسا به خاطر زیباییش مجذوبش شده بود. آره، زیبا بود. من هم پسندیده بودمش. در اون صحنه در حالیکه اون پسر از خودش تمایلی نشون نمیداد، کمی گیج شده بود و واکنشی انجام نمیداد، اون دختر دستش رو در دستش گرفت، نگاهش کرد و نشون داد که تحت تأثیر اون همه زیبایی قرار گرفته.&lt;br /&gt;حالا وقتی دوباره در مقابل اون دختر قرار گرفته بود حیله‌ی خوبی بود تا عشقولانه‌ی گذشته رو پاسخ بده. وقتی اون یکی تبرئه شده بود چاره‌ای جز استفاده از راهکاری غیر از این نبود. اون پسر بهش نگاه کرد. به صورتش خندید. شده بود یه ماه درسته. فکر نمیکنم چیزی کم داشت. این "کاش مال من بود" باز سراغم اومد. سعی کردم خودمو کنترل کنم. خوب نقشش رو بازی کرد. دست دختر رو درست همونطوری که او قبلا گرفته بود در دستش گرفت... اما... او مجرم بود، حتی اگه جرمی نکرده بود. چرا چشمهای استالین رو باید با خون دستت خون آلود میکردی؟ این پاسخ چشمهای او بود. عدالتی که بر عشق غلبه داره باید انتقام میگرفت! کار کار او نبود. نمیدونم در کشیدن چنین نقشه‌ای شاید نقش داشت، چون اون دو تا پسر خیلی با هم بودند. اما دستهای اون یکی بود که خون آلود بود. دستهایی که زیر آستینش پنهانشون کرد و نجات یافت.&lt;br /&gt;خدای من... چطور ممکنه؟! وقتی فکر میکنم که اون صورت زیبا، اون چشمهای روشن، اون دستهای گرم و اون لبهایی که به خنده‌ی عشق باز شده بودند چطور باید تحت تأثیر چنین انتقام سنگینی از هم بپاشه باز به یاد میارم که عشق رو قیمتی نیست تو این دنیای جنگ طلب ستیزه جو. او با یه سیخ به راحتی چشم به اون زیبایی رو کور کرده بود. :(&lt;br /&gt;او رو بردند در حالیکه دست بر چشم داشت و ازش خون بیرون میزد. تا آخر فیلم دیگه او رو ندیدم. :(&lt;br /&gt;وقتی براتون آپلودش کنم شما هم خواهید دید که چقدر زیباست این پسر&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-3713578442418165987?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/3713578442418165987/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=3713578442418165987&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/3713578442418165987'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/3713578442418165987'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2008/11/blog-post_14.html' title='صحبتهای اول صبح'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-2258249485886032609</id><published>2008-11-13T19:46:00.000+03:30</published><updated>2008-11-13T20:18:49.749+03:30</updated><title type='text'>بیچاره کسی که دل به غیر تو سپرد... :(‏</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-size:85%; font-family:courier new;"&gt;میپرسی چرا رنگ بلاگم رو مشکی انتخاب کرده‌ام؟ شنیدم که کسی میگفت مشکی رنگ عشقه. درست هم میگفت. اما دلیل من همونی نیست که او می‌آورد. عشق اسم دیگه‌ی غمه و مشکی رنگ عزاست. وقتی دل با عشق ورزیدن به غیر خدا تاریک میشه همرنگ میشه با لباسی که برسم عزا بر تن میکنند. برای اینه که مشکی رنگ عشقه...&lt;br /&gt;تمام امیدم به حسین بود. چه ضربه‌ای خوردم امروز. از معصوم، اگر اشتباه نکنم از امام صادق علیه السلام، که حالا فرقی هم نمیکنه، مروی است هر کسی به غیر خدا امید داشته باشه و دل ببنده خدا امیدش رو از جانب هم او قطع خواهد کرد. باید دل به غیر خدا نسپرد. عقلایی که بلاگ منو میخونید! فاعتبروا!&lt;br /&gt;دیگه از حسین که بهتر نمیتونم پیدا کنم. میتونم؟&lt;br /&gt;میگفت در عرض 15 روز 13 تا امتحان داشته و واقعا نمیتونسته آنلاین بشه. منم بهش حق میدم. خیلی باید خودخواه باشم که با اینحال توقع داشته باشم باز کار و زندگی و درس و بحث رو ول کنه بیاد با من حرف بزنه و منو از تنهایی در بیاره.&lt;br /&gt;مسأله اینها نیست. او خیلی پسر خوبیه. اما من... من یه عشق میخوام. کسی که 24 ساعت باهام باشه. بتونم هر وقت خواستم باهاش حرف بزنم. باهاش عشق بازی کنم. هر چقدر دلم خواست ازش تعریف و تمجید کنم و مطمئن باشم ره به خطا نبرده‌ام. کسی که تنها مال من باشه و بتونم خودم رو تنها مال او بدونم.&lt;br /&gt;چقدر سخت بود دیدن و شنیدن چیزهایی که با این معیارها مغایر بود از کسی که میتونست تنها عشق من باشه. هنوز چارلی رو به خاطر داشتم. دلم میخواست او برای من مثل چارلی باشه برای ایبان. بذار بگم چرا نبود و چرا نمیتونست باشه. اینم بگم که او خطایی نکرده، من توقعم زیاد از حده. او یه دوست واقعی و با وفاست. تنها گناهش اینه که نگاهش به من دوستانه است نه عاشقانه. یه نگاه معقول برخلاف من.&lt;br /&gt;اول که اومد منو دوست خودش خطاب کرد. معلوم بود او هم دلش برای من تنگ شده بود. اما من دوست داشتم عشقش باشم. بعد فهمیدم داره غیر از من با دیگران هم چت میکنه. خوب این کارش کاملا طبیعی و درسته. دیگران هم براش مهمند چون دیگرانی هم هستند که براشون مهم باشه. حق داره از اونهام دلجویی کنه. اما من او رو فقط برای خودم میخوام. بعد از من وقت خواست که بلاگش رو به روز کنه. چقدر مؤدبانه. میگم که پسر خوبیه. لازم نبود از من اجازه بگیره. مگه من کیم؟ اما گرفت. اما من نمیتونم قبول کنم وقتی من هستم به چیزی دیگه توجه کنه. حتی اگه اون چیز بلاگش باشه. آخر سر هم وقتی حرف رفتن رو زد به یکباره رفت. و من باز تنها شدم. خوب کار داره. حق داره...&lt;br /&gt;پدر بی‌عشقی بسوزه. پدر بی‌کسی و تنهایی :((&lt;br /&gt;خدا حفظت کنه حسین من. برام دعا کن انقدر ازت توقع نداشته باشم. میترسم آخرش تو رو هم مثل آرش از دست بدم :((&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-2258249485886032609?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/2258249485886032609/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=2258249485886032609&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/2258249485886032609'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/2258249485886032609'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2008/11/blog-post_13.html' title='بیچاره کسی که دل به غیر تو سپرد... :(‏'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-6358940342561017145</id><published>2008-11-13T09:35:00.000+03:30</published><updated>2008-11-13T20:18:28.003+03:30</updated><title type='text'>About Eban and Charley, the movie</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-size:85%; font-family:courier new;"&gt;از وقتی emule رو شناختم بدنبال اون چیزهایی که هرجایی پیدا نمیشه برای تسکین دردهام درش گشتم. از چند سال پیش خیلی چیزها هست که داره دانلود میشه. یواش یواش و سر فرصت بار الاغی میشه که باید از پیچ و خمها بگذره و راه دوری رو بیاد تا برسه. yana یکی از اون چیزهایی است که اومده و خیلی چیزها که تونسته باهام ارتباط برقرار کنه. اون زمان هنوز رپیدشیر و اینها وجود نداشت. این بهترین راه بود. من هرچی که فکر میکردم به دردم میخوره رو بتدریج درش گذاشته‌ام. الانم بیش از 6000 فایل درش هست که بتدریج تا عمری هست میذارم که بیاد.&lt;br /&gt;دارم اینترنتم رو عوض میکنم. صبانت سرعت معرکه‌ای داره. به من به اسم 256k فروخته ولی 512 رو راحت میاد. حتی تو ساعتهای شلوغ. دستشون درد نکنه. حیف که بخاطر کسر بودجه مجبور شدم اکانت محدودش رو بگیرم. خوبیش اینه که در طول روز میتونم از شبکه‌های ماهواره‌ای استفاده کنم و از ساعت 3 تا 7 صبح میتونم با اکانت guest دانلودهامو سر بار بذارم. پریشب قبل از جمع آوری خط آخرین دانلودهامو با emule سر بار گذاشتم.&lt;br /&gt;حالا چرا دارم عوضش میکنم؟ چون اکانت نامحدودش دویست و خورده‌ای پولشه. دارم از یه جای دیگه میگیرم که تقریبا یه سوم اون در میاد. امیدوارم به همون خوبی باشه. اونوقت میتونم یه دل سیر دانلود کنم.&lt;br /&gt;دیشب وقتی رسیدم یه سری زدم به کامپیوتر و دیدم یه فایل رسیده. it was some deleted scenes of the movie i mentioned above. این فیلم رو قبلا از همین طریق از اینترنت گرفته‌ام و گذاشته‌ام جزو اون چیزهایی که میخوام براتون آپلود کنم. ماجرای یه معلمه که شاگردش بهش دل میبنده و با هم لحظات خوش و عاشقانه‌ای رو میگذرونن. اون زمان وقتی این فیلم رو میدیدم با خودم فکر میکردم چرا به این رابطه‌ی صمیمانه خیلی کم پرداخته شده و فقط وجودش به نمایش دراومده. شاید تنها یه سکانس بود که در اون اون دو تا با هم بودند. اما دیشب وقتی با کمال ناباوری دیدم که چه صحنه‌هایی از فیلم حذف شده خیلی تعجب کردم. آخه چرا؟ اصل فیلم همین بوده! چرا deleted؟ و خیلی هم لذت بردم. براتون upload خواهم کرد. چون چیزی رو که برای خودم پسندیده‌ام برای شما هم خواهم پسندید. من اهل تنهاخوری نیستم. فقط باید اینترنتم راه بیفته و وقت کافی هم پیدا کنم. صبر داشته باشید.&lt;br /&gt;بذارید یه قسمتهایی ازش رو بگم. چارلی چندتا شمع روشن کرد. خوب این کمک میکنه که محیط شاعرانه بشه. و بعد خودش رو تو آغوش ایبان انداخت. وقتی خودم رو جای ایبان قرار دادم با تمام وجود درک کردم که این همون چیزیه که من میخوام. چارلی آخر زیبایی نیست، ولی اونقدر دوست داشتنیه که خدا میدونه. کافیه بخنده تا خدا دنیا رو بهت بده. واقعا دلت میخواد داشته باشیش. زیر لب با ایبان همنوا شدم. او به زبون خودش. منم به زبون خودم. بهش گفتم برای من کافیه که تو رو داشته باشم. چقدر خوبه که تو تو همه‌ی این دنیا تنها به من دل سپرده‌ای و من تنها هم آغوش تو هستم. بذار دنیا هر راهی میخواد بره و ما رو هر طور میخواد سرزنش کنه. ما تا همدیگرو داریم غم نداریم. خیلی باهاش حرف زدم و تمام وجودم از گرمای تنش گرم شده بود.&lt;br /&gt;یکی از خوبیای این فیلم اینه که تو هیچ صحنه‌ای این دو تا nude نیستند. اگرم باشند به نمایش در نمیاد. این بار عشق رو زیادتر از سکس نشون میده و این خیلی خوبه.&lt;br /&gt;وقتی تو یه وان داشتند از وجود هم لذت میبردند، وقتی چارلی پشت سر ایبان نشسته بود. به آرومی باهاش حرف میزد و رو پشتش آب میریخت و سرشو میشست...&lt;br /&gt;خدای من عجب کلیپی بود. خدا نویسنده‌های emule و providerهای این کلیپ رو خیر بده. یادتون باشه حتما ببینیدش.&lt;br /&gt;یکی از عادتهای من ضبط کردن چیزهایی است که از تلویزیون میبینم. شبکه‌های ماهواره‌ای و شبکه‌های خودمون یه وقتا چیزهایی دارند که حیفه از دست برن. بعد میام اونا رو به کامپیوتر منتقل میکنم و سر فرصت editشون میکنم و تبدیلشون میکنم به avi برای نگهداری و آرشیو کردن. دیشب هم علاوه بر دیدن این کلیپ یکی از کارهایی که انجام دادم رفتن سراغ فایل ضبط شده‌ی بعدی بود.&lt;br /&gt;خدای من! چقدر در تضاد! میدونید چی بود؟ مراسم شب بیست و یکم ماه مبارک بود. همه جا نام علی علیه السلام بود که میدرخشید و من خیلی شرمنده شدم. چرا من اینطوریم؟ چرا از گناه خجالت نمیکشم؟ چرا هیچ ابائی از دیدن هر چیز درست و نادرستی ندارم؟ علی شهید چه راهی شد؟ برای چی کشته شد؟ از من چی خواست؟ صدای مظلومانه‌ی او در گوشم پیچید: "أعینونی بورع و اجتهاد" :((&lt;br /&gt;خدایا! من کی آدم میشم؟ کی میشم اونی که تو خواستی؟ کی تصمیم میگیرم خودم برای خودم تصمیم نگیرم؟ کی اجازه خواهم داد بر مملکت وجود من تو حکمرانی کنی تا حلاوت عدالت رو درش بچشم؟ برام عجیب بود که با این کلیپ هم خوب ارتباط برقرار کردم. انسان جمع اضداد آفریده شده. نه؟&lt;br /&gt;خلاصه به قول شیره‌ایا برید! دیگه دلم نمیخواست اون کلیپ رو ببینم. مخصوصا که بعد از دیدن اون اونقدر تحت تأثیر قرار گرفته بودم که چنین ارتباطی برام عادی شده بود! مثل کسی که تا نرسیده خیلی تشنه است اما وقتی رسید و یه دل سیر نوشید سیراب میشه و دیگه دیدن آب زلال براش عادی. اونقدر تحت تأثیر قرار گرفته بودم که سرم هم درد گرفته بود. مثل یه باطری که ازش جریان زیادی گرفته شده باشه.&lt;br /&gt;باید یکی از این دو راه رو انتخاب کرد. خدا توفیق بده راه درست رو بالاخره در پیش بگیرم. مثل اون قصه‌ی ادبی که کسی به سمتی میخواد بره که راه ترسیم شدشه، اما شترش به فکر بچشه که در پشت سر جا مونده. عمرم آخر تو این رفتن و برگشتنها حروم خواهد شد و به هیچ جایی هم نخواهم رسید. شده‌ام مصداق مذبذبین بین ذلک لا إلی هؤلاء و لا إلی هؤلاء. خدا رحم کنه. خدا آخر و عاقبتم رو بخیر کنه. برام دعا کنید...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-6358940342561017145?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/6358940342561017145/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=6358940342561017145&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/6358940342561017145'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/6358940342561017145'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2008/11/about-eban-and-charley-movie.html' title='About Eban and Charley, the movie'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-6328919984588952389</id><published>2008-11-09T08:05:00.001+03:30</published><updated>2008-11-15T19:17:59.845+03:30</updated><title type='text'>حرفهای عاقلانه</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-size:85%; font-family:courier new;"&gt;امروز کلی با خودم حرف زدم: آخه تو خجالت نمیکشی با این سن و سالت؟ یه عمر که دنبال عکس و فیلم سکسی و غیر سکسی پسرای خوشگل بودی و دنبال داشتن یه دوست پسر که عاشقش باشی و عاشقت باشه. حالا که دیگه سنی ازت گذشته اومده‌ای سایت زده‌ای، بلاگ آپ کرده‌ای که دیگران رو دنبال خودت راه بندازی؟! شرم نمیکنی؟ حیا نمیکنی؟ از عذاب خدا نمیترسی؟ لااقل بذار هر چی هست بین خودت و خدای خودت بمونه. سر پل خر بگیری جواب این همه آدم رو چی میخوای بدی. داری اشاعه‌ی فحشاء میکنی مرد! میفهمی داری چیکار میکنی؟&lt;br /&gt;خیلی ترسیده بودم. واقعاً دارم چیکار میکنم؟ گفتم میرم تا هنوز خیلی بازدیدکننده‌ای پیدا نکرده‌ام و بارم سنگین نشده هرچی پست دارم که خیلی هم نیست میزنم پاک و پوک میکنم. معلومه که باید پاک کنم. جواب خدا رو چی بدم؟ به جهنمش می‌ارزه؟ مسلماً نه. اگه یه نفر هم به خاطر حرفهای من و هر چیزی که پست میکنم از راه به در شه یا حتی کوچکترین انحرافی پیدا کنه اون دنیا حسابی گیرم.&lt;br /&gt;نمیدونم چرا ولی هنوز ته دلم راضی نیست. دلم نمیاد. این بلاگ پناهگاه منه. جاییه که میتونم بیام توش حرفهامو بزنم. حرفهایی که تو دلمه و به کسی نمیتونم بزنم جز اینکه بیام اینجا بیانشون کنم. خوب شما تو کامنتها حرفهای خوب بزنید. موعظه‌ام کنید. بگید که کارم درست نیست. من که میدونم این کارا آخر عاقبت نداره. من که میدونم یه آدم سالم، یه مؤمن واقعی هیچوقت از این غلطا نمیکنه.&lt;br /&gt;متنی که میخواستم بنویسم رو هم تو ذهنم ساخته بودم. "بسه کثافتکاری و بچه بازی! به خدا به جهنمش نمی‌ارزه :((" قبول دارم. واقعا به جهنمش نمی‌ارزه. ولی شما مثل من نباشید. دارم اعتراف میکنم که این راه اشتباهه. اصلاً سراغ وبلاگ من نیایید :( من برای دل خودم مینویسم.&lt;br /&gt;میگید چیکار کنم؟ نظر بدید لطفاً&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-6328919984588952389?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/6328919984588952389/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=6328919984588952389&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/6328919984588952389'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/6328919984588952389'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2008/11/blog-post.html' title='حرفهای عاقلانه'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-357866435524552616</id><published>2008-10-31T22:41:00.000+03:30</published><updated>2008-11-13T10:54:26.025+03:30</updated><title type='text'>چرا ژاکف؟!</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-size:85%; font-family:courier new;"&gt;به هر حال یه اسم مستعار لازم بود. تا بتونم همچنان پشت نقابم قایم بشم و چهره‌ی واقعیم رو از اونهایی که پیششون آبرویی داشتم و دارم! و قرار نیست من رو بگونه‌ای ببینند که هستم چون براشون قابل قبول نخواهد بود پنهان کنم. این اسم از کجا اومده؟ از یه داستان. داستانی که زمانی خوندم و روم تأثیر گذاشت. منو به رؤیاهام برد. همونطوری بود که میخواستم و همیشه آرزو میکردم. یه داستان که همجنسگرایانه نبود و این خیلی خوب بود. چون از جاذبه‌ی طبیعی دو جنس مخالف درش سخن رفته بود. این داستان گرچه بر خلاف ادعای نویسنده‌اش به نظر غیر واقعی میومد ولی من سعی داشتم به خودم بباورونم که واقعی است و من میتونستم جای شخصیت اصلی اون باشم، دختری که برای نگهداری و مواظبت از پسری که از خودش خیلی کوچکتر بود به کار گرفته شده بود...&lt;br /&gt;نویسنده‌ی این داستان کسی بود به اسم Jaackov Smirov. با ایمیل jaackov@hotmail.com. دلم میخواست نظرات دیگرانی که این داستان رو خونده بودند رو بدونم. لینک این داستان اینجاست:&lt;br /&gt;http://groups.google.com/group/alt.fan.prettyboy/browse_thread/thread/0a54d6b5df3dd30c&lt;br /&gt;میبینید که هنوز هم هیچکس نظری نداده. به نظرم رسید شاید افراد از طریق ایمیل نظراتشون رو به نویسنده میفرستند. من هم تصمیم گرفتم همین کار رو بکنم. بهش یه ایمیل زدم و نظرم رو دادم و تشکر کردم. اما متأسفانه برگشت خورد. فهمیدم که این ایمیل دیگه مورد استفاده قرار نمیگیره. حیف شد. دلم میخواست بتونم با نویسنده‌ی این داستان ارتباط برقرار کنم.&lt;br /&gt;بعدش یه فکری به ذهنم رسید. من همچنان میخواستم از نظرات مردم در مورد این داستان با خبر بشم. فکر خوبی بود حالا که این ایمیل آدرس متروک افتاده برم اون رو برای خودم تقاضا کنم. رفتم و همین کار رو هم کردم. در نظر داشتم در صورتی که ایمیلی از طرف صاحب اصلی این آدرس دریافت کنم این آدرس رو بهش پس بدم و در عین حال روش خوبی برای آشنا شدن با او بود. پیش خودم فکر میکردم الان سیل نامه‌هاست که راجع به این داستان به طرف من گسیل بشه. اما اصلا خبری نشد. نه از طرف نویسنده‌ی داستان و نه از طرف دیگران. انگار اصلا کسی سراغ اون نرفته بود. :(&lt;br /&gt;خوب، من باز هم صبر کردم ولی خبری نشد. نتیجه‌ی چنین تلاشی تنها تبدیل شدن به "ژاکف" بود. تو هر فرومی که میرفتم اگه مربوط میشد به نهفتگیهای من با همین اسم و ایمیل آدرس خودم رو ثبت میکردم. بعد دیدم hotmail فضای کمتری میده و user interface مناسبی هم نداره. البته الان فرق کرده. ولی اون موقع یاهو و مخصوصا gmail خیلی بهتر بودند. رفتم و تو اون دو تا email address provider هم به همین نام ثبت نام کردم. این شد که همه جا شدم ژاکف. سه تا آدرس با اسمهای مشابه. البته آدرس gmail من به یاهو forward میشه و از آدرس hotmailم هم خیلی کم استفاده میکنم. اما jaackov@yahoo.com آدرسیه که برای خودم انتخاب کرده‌ام. تو یاهو مسنجر هم آیدیم همینه.&lt;br /&gt;خوشحال میشم نظراتتون رو راجع به این داستان برام ارسال کنید. خوشحال میشم باهاتون بیشتر آشنا بشم و دوستانی پیدا کنم که مثل خودم فکر کنند و بتونند منو درک کنند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-357866435524552616?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/357866435524552616/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=357866435524552616&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/357866435524552616'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/357866435524552616'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2008/10/blog-post_9400.html' title='چرا ژاکف؟!'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-1938361321796296548</id><published>2008-10-31T22:09:00.001+03:30</published><updated>2010-04-21T10:21:18.850+04:30</updated><title type='text'>چه تعریف کردنی!</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; font-family: courier new; font-size: 85%; text-align: justify;"&gt;این عکس رو توی این سایت دیدم:&lt;br /&gt;http://mysam.webfa.org/news.php&lt;br /&gt;عجب سايتي! حامد، یکی از دوستام لینکشو برام فرستاد. دستش درد نکنه.&lt;br /&gt;رفتم تو بهر اوني که بالاش نوشته boy21&lt;br /&gt;از انگشتاش شروع کردم و اينچ به اينچش رو با نگاهم لمس کردم&lt;br /&gt;رسيدم به بازوش. بالاتر رفتم. بعد يه نگاهي به اون ممه‌ي خوشگلش انداختم&lt;br /&gt;بعد سرمو بالا کردم و بدون اينکه توان پاسخ دادن به اون قيافه‌ي خندونش رو داشته باشم نفس نفس زنون بهش نگاه کردم&lt;br /&gt;بعد سرمو انداختم پايين و باز نگاهم رو به ممه‌ي خوشگلش دوختم&lt;br /&gt;يه ليسش زدم. واي که چقدر خوشمزه بود&lt;br /&gt;بعد مثل نوزادي که مدتي از شير خوردنش گذشته باشه با حرص و ولع اون رو مکيدم&lt;br /&gt;آ........ه&lt;br /&gt;وقتي وجب به وجب تنش رو با چشمهام ميپيمايم ميبينم که اين همون چيزي است که ميتونه منو ساعتي از اين دنيا و غمهاي اون فارغ کنه&lt;br /&gt;و اون چيزي که اون زير پنهان کرده&lt;br /&gt;انکار خودشم ميخواد در اون زندون رو بشکنه و بيرون بياد&lt;br /&gt;چقدر دوست داشتني است اين موجود. موجودي به نام پسر!&lt;br /&gt;فداش بشم. کاش ميشد در آغوشش بگیرم...&lt;br /&gt;چقدر دلم ميخواست ميتونستم براش ساک بزنم...&lt;br /&gt;چقدر دلم میخواست مال من بود... :((&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-1938361321796296548?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/1938361321796296548/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=1938361321796296548&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/1938361321796296548'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/1938361321796296548'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2008/10/blog-post_9243.html' title='چه تعریف کردنی!'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-3466146524760164882</id><published>2008-10-31T14:01:00.000+03:30</published><updated>2008-11-13T11:08:24.377+03:30</updated><title type='text'>مگه میشه؟!</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-size: 85%; font-family: courier new;"&gt;خدای من! این پسره چی میگه؟! مگه میشه؟ آیا اونچه برام تعریف میکنه چیزهایی است که واقعاً اتفاق میفته؟! اگر دستیابی به چنین دنیایی که من همیشه آرزوش رو داشته‌ام انقدر نزدیک و ممکنه پس چطوریه که نصیب من همیشه محرومیت بوده؟!&lt;br /&gt;بذارید براتون از اول تا آخر همه چیز رو تعریف کنم. مثل عمده‌ی کسانی که تو لیستم هستند او رو هم از میون نظردهندگان توی بلاگهایی که مربوط به پسرها میشن پیدا کردم. شاید کلاً بیش از دو جلسه باهاش حرف نزده‌ام. اما تو همین دو جلسه حسابی به هم ریخته‌ام. من با چی به هم میریزم؟ با چیزی که تنها در رؤیاهام به وقوع می‌پیونده، وقتی ببینم که دیگران دارند اون رو در عالم واقع تجربه میکنند. از حسادت نیست. خوبه که اونها لااقل میتونند کامیاب باشند. از رشک ورزیدن و غبطه خوردنه. از مبهوت موندن در میون یه عالمه علامت سؤالیست که برام با تعریف کردن اونها پیش میاد. و در این میون خیلی سختمه که حرف اونها رو رد کنم. من دیگران رو صادق میدونم. امیدوارم بهم دروغ نگن. برای همینه که خیلی تعجب میکنم. حالا قصشو از زبون خودش تعریف میکنم، منتها با نثر خودم. داشتم از پنجره بیرون رو نگاه میکردم که دیدم سه تا پسر 13، 14 ساله‌ی خوشگل و مامانی وارد خونه‌ی همسایه شدند. خونه‌ای که کسی درش نبود. کمی گذشت. دیدم اونها لباساشونو در آوردند و رفتند که با هم سکس داشته باشند. "خدای من! مگه میشه؟! پسرهای به این سن به نظر من اونقدر خجالتی هستند که حاضر نمیشند اینکار رو بکنند. حتما باید بزرگتر شده باشند تا هم حیاشون ریخته باشه هم شهوتشون شعله‌ورتر شده باشه. تازه، اگر هم قرار باشه که انقدر بهشون فشار اومده باشه که شرم و حیا رو بتونند کنار بذارند، دیگه سه تایی با هم خیلی عجیبه. باز اگه دو تا بودند و با هم خلوت میکردند یه چیزی. بین خونه‌ی اونها و خونه‌ای که من درش زندگی میکنم چیزی بجز یک دیوار کوتاه نیست. من و برادرام قلدر محله‌ایم و اهل زورگیری. برای همین از دیوار تو خونشون پریدم. اگه من جاش بودم اینکار رو نمیکردم. میذاشتم کارشونو بکنند و حالا که پرده رو نکشیده‌اند یه دوربین میاوردم و سر فرصت ازشون فیلم میگرفتم. هم دیدنش من و دیگران رو میتونست به وجد بیاره و هم داشتنش شاید میتونست بهم کمک کنه تا اونها رو به کارهایی راضی کنم که نداشتنش نمیتونست ;) میدونم که این بدجنسیه. اما ما باید به نیازهای هم احترام بذاریم. من اون فیلم رو پیش خودم نگه میداشتم و راز کسی رو بر ملا نمیکردم تا بهشون آسیب نزده باشم، در مقابل میتونستم انتظار داشته باشم اونها هم به آسیب ندیدن من رضایت بدن. تازه من کسی نیستم که باهاشون راه نیام. سعی میکنم تا اونجایی که میتونم به خواسته و محدوده‌های اونها هم احترام بذارم. نمیدونم، شاید مهدی در اون لحظه اونقدر آتیشی شده بوده که دیگه نمیتونسته صبر کنه و شاید هم فکر میکرده این فرصتی است که ممکنه دیگه هیچوقت تکرار نشه. وقوع چنین قضیه‌ای بعداً برام عجیبتر شد، وقتی فهمیدم که مادر اون خونه بهمراه خواهرش تنها برای خرید بیرون رفته بودند و هر لحظه ممکن بوده سر برسند و اونها رو با اون وضعیت ببینند. فکرشو بکنید که اونها چقدر ممکنه خجالت کشیده باشند و چه حالی ممکنه شده باشند وقتی دیدند یه جوون قلدر از دیوار تو خونشون پریده. برام وقتی قضیه نامأنوس‌تر و غیر قابل باورتر شد که مهدی بهم گفت اونها درسته که با دیدن او از خجالت سرخ شده بودند، اما به سمت لباسهاشون نرفتند و به کارشون ادامه دادند! کاش فیلم رو گرفته بود و دوربین رو همونجا رها کرده بود. اونوقت باور کردنش برام خیلی راحتتر میشد. کاش دقیقتر برام تعریف کرده بود. آخه چطور ممکنه اونها هیچ عکس العملی نشون نداده باشند و تنها خجالت کشیده باشند. امروز وقتی باز با مهدی صحبت کردم گفت یه دانشجوه که یه خونه‌ی خالی کرایه کرده. وای! چه شود! گفت اونها خودشون مشتاقند و به قول خودش عادتی شده‌اند. گفت به بهانه‌ی رفتن به گیم نت میان و کلی با هم حال میکنند! گفت از درد مینالند اما همچنان مشتاقند. خدای من! اونها درست تو همون سنی هستند که من آرزوشو دارم. به قول مهدی چه جنسی دارند! حسابی کف کرده بود، حق هم داشت. من دستم به یکیشم نمیرسه. اونوقت او باید سه‌تا سه‌تا گیرش بیاد! بهش گفتم، یک قوم نکوشیده رسیدند به مقصد، یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند. البته من اگه جاش بودم مسلما طور دیگه‌ای رفتار میکردم. بهشم گفتم. گفتم حالا که اونا باهات راه اومدن و تو جمعشون راهت دادند تو هم باهاشون راه میومدی و فقط به سافت رضایت میدادی. به نظر من مهدی فقط به سکس فکر میکنه. در حالیکه من بیشتر از اونچه به سکس فکر کنم به عشق فکر میکنم. عشقی که نهایتش نیاز به رسیدن باشه و برای همین به سکس بینجامه کجا و ارتباطی که از اول بر محور سکس تشکیل بشه و در همون حد هم باقی بمونه کجا. وقتی مهدی گفت اگه زن بگیره دیگه از این کارها نخواهد کرد این گمان من هم تقویت شد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6467454570031103873-3466146524760164882?l=mem2-jaackov.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/feeds/3466146524760164882/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6467454570031103873&amp;postID=3466146524760164882&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/3466146524760164882'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6467454570031103873/posts/default/3466146524760164882'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mem2-jaackov.blogspot.com/2008/10/blog-post_31.html' title='مگه میشه؟!'/><author><name>Jaackov Smirov</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07238485642885928550</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_WbXBiQyqiLo/SR7tE25fR7I/AAAAAAAAAAk/_CICHdANLs0/S220/upic.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6467454570031103873.post-7374475187964990458</id><published>2008-10-11T09:52:00.000+03:30</published><updated>2008-11-13T11:12:17.946+03:30</updated><title type='text'>یوسف و ذلیخا</title><content type='html'>&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify; font-size:85%; font-family:courier new;"&gt;دیشب طبق معمول شبهای شنبه قسمت دیگری از سریال حضرت یوسف از شبکه‌ی یک سیما به نمایش در  آمد. ما خانه‌ی مادرم بودیم و سر شام داشتیم آنرا تماشا میکردیم. این مهمترین بخش این سریال بود. جایی که هر کدام از طرفین سرنوشت خود را به گونه‌ای رقم میزند. یکی عزت را انتخاب میکند و دیگری ذلت را. یکی از خواسته‌ی خود در برابر خواسته‌ی خدای خود میگذرد و دیگری همچنان بر رسیدن به آن پافشاری میکند. تقریبا همه جذب آن شده بودند. من هم همینطور. خوب این مهمترین چیزی است که من در زندگیم تا بحال با آن درگیر بوده‌ام. چیزی که باز با دیدن این بخش از سریال و یادآوری این داستان دوباره فکر مرا به خود مشغول کرد. مخصوصا صبح از وقتی از خواب بیدار شدم تا زمانی که به شرکت رسیدم داشتم به آن فکر میکردم و با خود حرفها را رقم میزدم. خود را در جایگاه ذلیخا دیدم. در جایگاه کسی که برایش سخت است از خواسته‌ی خود بگذرد، چون دیگر غیر از آن چیزی از زندگی نمیخواهد. اما چه اینکار را بکند و به خواسته‌ی خدای خود گردن نهد و چه اینکار را نکند و همچنان در پی رسیدن به آن باشد برایش فرقی نمیکند. یوسف به خواسته‌ی او توجهی نخواهد کرد، حتی اگر از تمام غرور خود مایه بگذارد و دیگر چیزی برایش باقی نماند. باید بنده‌ی کسی دیگر بود. حتی یوسف هم در این میان قابل سرزنش نیست. او نیز بنده است و باید فرمانبردار باشد. برای ذلیخا فرقی نمیکند که یوسف به چه دلیل از سرور خود اطاعت میکند. آیا با او دشمن است؟ نه. آیا از جهنم خدا میترسد؟ آیا طمع بهشت را در سر می‌پروراند؟ خوب اینها هم هست. اما دلیل اصلی این نیست. او خواسته‌ی خدای خود را میپسندد. اینکه بنده‌ی او باشد برایش همه چیز است. او عاشق است. عاشق ماندن در حصنی که از بندگی خدا و اطاعت نکردن از غیر او برای خود ساخته است. پا بیرون گذاشتن از چنین حصنی برای او به منزله‌ی نابودی است. درگیر شدن با چیزهایی است که نه توان آن را دارد و نه تناسبی با آن. او خود را بگونه‌ای دیگر ساخته یا شاید هم خدای او او را از اول به آن گونه پرورانده است. لذت بردن از آنچه ذلیخا طالب آن است در پیش آن هیچ به نظر نمی‌آید. اما در این میان تکلیف ذلیخا چیست؟ نمیتواند وارد چنین حصنی شود یا برای خود نظیر آن را بسازد. او دیگر تنها به یک چیز می‌اندیشد و آن هم رسیدن است. دلش از کسی پر شده که خدای یوسف میان او و او قرار گرفته است. کاش ذلیخا نمیبود و چنین روزی را نمیدید.&lt;br /&gt;خیلی دلم برایش سوخت. خیلی با او همدردی کردم. شاید چون خودم عمری را با چنین احساسی گذرانده‌ام. البته نه تمام عمرم را و نه تمام اوقات همان مدت عمرم را. کاش برای او کاری از دستم برمی‌آمد. برایش خالصانه فاتحه‌ای خواندم و سوره‌ای. تنها برای او. سه سوره‌ی دیگر هم خواندم برای او و تمام در گذشتگان غیر از یوسف. دلم سرشار از کینه شده بود. گرچه او را هم مقصر نمیدانستم و نمیدانم. کینه از چه؟ نه از یوسف، نه از خدای یوسف. از اینکه باید با خود تقابل کرد. میگویند خدا تکلیف مالایطاق نمیکند. لابد راست میگویند. اما یوسف چرا باید از زیر بار تکلیفی که ورای طاقت او نیست شانه خالی کند. همه چیز حق است.&lt;br /&gt;چقدر کتابی حرف زدن سخته. دوست دارم بقیشو به زبون عامیانه بگم. خوب در این بلاگ میخوام هر طور راحتم حرف بزنم. بدون اینکه مجبور باشم به رعایت دستور زبان و غیره. آره داشتم میگفتم... ولش کن. وقتی انقدر کار برات پیش میاد که باعث میشه اون موقع نتونی بنویسی و بعد وقتی احساست فروکش کرده میای و میخوای بقیه‌اشو بنویسی در حالیکه دیگه نه اون احساس در وجودته و نه اصلا یادته که با خودت چه حرفهایی زده بودی ترجیح میدی بگی ولش کن. فکر میکنم این بار چهارمی باشه که این متن داره edit میشه. کاش کسی بود که همیشه از احساس من خبر داشت. اون حرفهایی رو که با خودم میزنم میشنید میومد خودش تو بلاگ منعکس میکرد، بدون هیچ کم و کاستی. از لحاظ ادبی هم خوب مینوشت. چه بلاگی میشد. میشد خودمو بطور کامل به دیگران بشناسونم. بگو همون بهتر که نیست و الا همین یه ذره آبرویی هم که برات مونده رو از دست میدادی P:&lt;br /&gt;میرم دوباره این متن رو بخونم. شاید اون حس دوباره در من زنده بشه و حال نوشتن پیدا کنم. اینم بگم، من هیچوقت نتونسته‌ام خارج از اونچه در درونم میگذره چیزی بیان کنم. از آدمهای دورو بدم میاد. دوست دارم آدم ظاهر و باطنش یکی باشه. البته تو محیطی مثل نت که بتونه و مجبور نباشه برای حفظ آبرو نقاب بزنه و احساساتشو مخفی کنه.&lt;br /&gt;خوب خوندم. داشتم از احساس نفرت حرف میزدم و اینکه خدا تکلیف مالایطاق نمیکنه. بذارید با حدیث نفسی از خود ادامه بدم. حرف عقل رو با + نشون میدم و حرف دل رو با -:&lt;br /&gt;+ این حقه که خدا بر کسی تکلیفی بار نمیکنه که توانایی انجامشو نداره. ذلیخا باید کف نفس میکرد و پا بر دلش میذاشت و اصلا از اول سعی میکرد آلوده‌ی یوسف نشه. اگه نگاهش میکرد و میدید این نگاه او رو به سمت خیانت سوق میده و در او آتشی برپا میکنه نباید نگاه میکرد. باید اون زمان که هنوز این آتش اونقدر شعله‌ور نشده بود کنترلش میکرد تا بعد که دیگه نمیتونست مهارش کنه تمام وجودش رو نمیسوزوند. اینکه بعد بی‌طاقت شد و دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه و به دام عشق او نیفته دلیل نمیشه که خدا این بار رو بر او تحمیل کرده باشه. از اول معلوم بود آخر کار چه خواهد شد. نباید در این راه قدم میذاشت و این براش تکلیف مالایطاق نبود. نادرست بودن اینکار هم معلوم بود. راه و چاه کاملا مشخص بود. پس خودش کرد. خوب خواست نکنه. برای همینه که برای او هیچ دلی نمیسوزه. نبایدم بسوزه. چون در موقعیتی قرار گرفته بود که خودش برای خودش فراهم کرده بود. البته اینطور هم نیست که کسی دلش براش نسوزه. خود یوسف هم از اینکه او خودش رو در این دام گرفتار کرده بود ناراحت بود. اما خوب چیکار میتونست بکنه. هیچکس جز خود او نباید ملامت میشد و در این مسأله مقصر دانسته میشد.&lt;br /&gt;- همه‌ی اینهایی که گفتی درست. اما انسان نیاز داره. نیاز به پرستیدن زیبایی‌ها. آره، میخوام از این واژه استفاده کنم تا شدت نیاز رو نشون بدم. این نیازی فطری است. نیاز به عشق ورزیدن. حس زیبایی پسندی. حس تمایل به تعلق داشتن و متعلق بودن به کسی که در نهایت حسن باشه. این حسی است که خدای ما برای اینکه به او برسیم و برای رسیدن به او انگیزه و نشاط داشته باشیم بطور فطری در همه‌ی ما قرار داده. خوب او با یک نظر عقلش زائل شد. تمام زیبایی رو در او دید و مگه غیر اینه؟ خواست. و برای رسیدن به این خواسته هم از هیچ تلاشی فروگذار نکرد. آیا او قابل سرزنشه؟ من هم اگر جاش بودم قطعا همین کار رو میکردم. مخصوصا اگه مثل او پیشینه‌ای هم از اعتقادات نداشتم و امر رو اون چیزی میدونستم که ملکه‌ی مصر اراده کنه. تو داری صغری کبری به هم میبافی و دو دو تا چهار تا میکنی! در حالیکه من واقعیتها رو میبینم. مگه زنان مصر نبودند که با یکبار دیدن دستشون رو بریدند و هیچی هم نفهمیدند؟ محو تماشای اون نگار بی‌همتا شدند بدون اینکه عقل در این میان محلی از اعراب داشته باشه. دیده‌ی عقل در ورای دیده‌ی عشق قرار داره. مگه نه؟ در اینصورت بعد از اینکه کار از کار گذشت چه انتظاری از طرف داری؟&lt;br /&gt;ذلیخا باید صبر میکرد. نه؟ میتونست فکر میکنید؟ من که فکر نمیکنم. تمام آرزوی او رسیدن بود و بس. از من میپرسی حاضر بود تمام ملک مصر رو بده تا یوسف رو داشته باشه. خوب این ظلمی است که بر او روا شده و من نمیدونم باید چطور توجیهش کنم. این بزرگترین مسأله‌ی من تو زندگی شده. تکلیف ما لا یطاق. تکلیفی که بر فرض توانایی به قیمت گزافی تمام خواهد شد. و این تحمیلی است بر کسی که پا به این دنیا گذاشته بدون اینکه در انتخاب اون نقشی داشته باشه. تا زمانی فکر میکردم اعتقاداتم محکمه و میتونه برام همه چیز رو توجیه کنه. اما اینجا واقعا کم آورده‌ام. خیلی براش آه کشیدم. از همون آه‌های سوزناکی که خودش میکشید. سر سفره کسی گفت بعد که ذلیخا پیر شد و عزیز مصر هم مرد روزی یوسف او رو دید در جایگاهی که او عزیز بود و او عجوزه‌ای. و بعد دعا کرد تا به جبران گذشته جوان بشه و با او ازدواج کرد. شاید اگر تا چند سال پیش این حرف رو میشنیدم که شاید هم شنیده بودم لبخندی از رضایت بر لبانم نقش می‌بست و احساس میکردم خوب الحمدلله همه چیز به خوبی و خوشی تموم شده. اما شاید اون موقع به اندازه‌ی حالا از احساس یه عاشق خبر نداشتم. این بار احساسی از عصبانیت در وجودم نقش بست و باعث شد بطور جدی با حرف دامادمون مخالفت کنم. خوب من که تاریخ رو نمیدونم، اما این احساس رو نمیتونستم در قالبی غیر از انکار بروز بدم. بعد رفتم تو لک و همونطور که گفتم دورخیزی شد برای حرفهایی که صبح با خودم مرور کردم. بذارید احساسمو بصورت یه مکالمه‌ی فرضی بین یوسف و ذلیخا مطرح کنم. طبق معول یوصف، شخصیت مثبت ماجرا، میشه + و ذلیخا میشه -:&lt;br /&gt;+ سلام. تو ذلیخایی؟! چقدر پیر شده‌ای! حالت خوبه؟ از عزیز مصر چه خبر؟&lt;br /&gt;- سلام. آره من ذلیخا هستم. عزیز مصر هم زمانی چون من عزیز بود. حالا دیگه نه از عزت من خبری هست نه از عزیز مصر. او از دار دنیا رفته. خدای تو تو را بواسطه‌ی فرمانبریت عزیز کرد و مرا بواسطه‌ی تبعیت از هوای نفسم ذلیل نمود. دیگر نه آبرویی برایم مانده نه ملکی نه جوانیی نه زیباییی. آنچه داشتم همه را از دست داده‌ام.&lt;br /&gt;+ خدا رو شکر که دامنم رو از آلوده شدن به گناه حفظ کرد. اما ذلیخا! از رحمت او ناامید نباش. میخواهی دعا کنم تا باز جوون بشی و این بار که مانعی نیست با من ازدواج کنی؟ هم به خواسته‌ات برسی و هم عزت گذشته رو بازیابی؟&lt;br /&gt;از اینجاست که مسیر من از مسیر چند سال پیش من جدا میشه و ایکاش نمیشد که این بر سر راه بندگی من نسبت به خدای خودم سد محکمی شده. اون موقع ممکن بود جواب یوسف رو اینطور بدم:&lt;br /&gt;- وای یعنی میشه؟ چه عالی؟ یعنی خدای تو منو میبخشه؟ خدا رو شکر. باشه منم مثل تو موحد میشم. چی میخوام بهتر از این؟&lt;br /&gt;اما حالا انقدر دلم سرشار از کینه شده که "نمیخوام" به خودم بقبولونم که اینطوری فکر کنم تا هم به آرزوهای برآورده نشده‌ام برسم و هم خودم رو عذاب ندم. ترجیح میدم عذاب بکشم ولی زیر بار حرف کسی که زیر بار حرفم نرفته نرم. کاش میتونستم اینطور نباشم. اما نرسیدن به آرزوهام به خاطر جبر تحمیلی زمانه یا ناتوانیهای خودم در رسیدن به اونها باعث شده بخوام غرورم رو با لجبازی جبران کنم. قد و یه دنده شده‌ام. عقده‌ای شده‌ام. وقتی میبینم با ذلیخا اینطور رفتار شد و او هم مثل من اسیر خواسته‌ی دیگرانی شد که خواسته‌اشون بر او مقدم بود و او در عین نیازمندی نمیتونست به وصال برسه و مجبور بود تنها زجری طاقت فرسا رو متحمل بشه خیلی باهاش همدردی میکنم و دلم میخواد جواب یوسف رو اینگونه بدم:&lt;br /&gt;- اِه؟!!!! دوست داری؟ تا حالا کجا بودی؟ نه داداش این حرفا نیست. برو مال همون کسی باش که تا حالا مالش بودی. برو دل اون کسی رو بدست بیار که تا حالا بدست آورده‌ای. ما رو بیخیال! یه عمری زجر کشیدیم. حالا که دیگه چیزی ازش نمونده اومدی و میخوای جبران کنی؟ نه نخواستیم. اگه خدای تو اینطوری میپسنده باشه منم مجبورم قبول کنم. نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی؟!!!&lt;br /&gt;و دلم میخواست یوسف باز دلیل بیاره و توجیه کنه و اصرار کنه. اما من بر موضع سرسختانه‌ی خودم باقی بمونم و این بار او باشه که غرورش رو به پای من میریزه:&lt;br /&gt;+ باور کن من طالب ازدواج با تو هستم. من به تو علاقه دارم. حتی همون موقع هم که مجبور بودم بخاطر رضای خدا، از دست ندادن بهشت و مبتلا نشدن به عقوبت الهی از فرمان تو سرپیچی کنم باز به تو علاقه داشتم. اگه برهان پروردگارم نبود من هم به تو رو می‌آوردم. اما نباید گناه کرد. نباید خیانت کرد. تو اینو قبول نداری؟&lt;br /&gt;- چرا قبول دارم. تو کار درستی کردی! تو آخر بنده‌ی صالح خدایی! شاخ غول شیکوندی انصافا. دست مریزاد. اما خوب من به زجر کشیدن خو کرده‌ام. دیگه عادت کردم. نگران من نباش. برو زندگیتو بکن. انقدر دخترای خوشگل هستند که دلشون برات میره. هم مثل من یه عمر اسیر نفسشون نبوده‌اند و هم عجوزه‌ی پیری نشده‌اند که امروز و فرداست که الرحمن‌شون به گوش همه برسه. برو! خدا تو رو عزیز خواسته و منو ذلیل! یعز من یشاء و یذل من یشاء. اصل حرکت تو از کنعان به خاطر رسیدنت بود به عزت و اسطوره شدنت و درس عبرت شدن تو و من برای آیندگان. دیگه هیچ اهمیتی نداشته، نداره و نخواهد داشت که سر من و امثال من چه آمده و چه خواهد آمد. مهم تویی که باقی بمونی چون تو تصمیم گرفتی از خوسته‌ات در مقابل خدای خودت بگذری و من چنین تصمیمی نگرفتم. ما اصلا با هم همخوانی نداریم. کفو هم نیستیم. تو از جنس ایمانی و من از جنس کفر. تو از جنس نوری و من از جنس ظلمت. برو آقا جون. برو بذار باد بیاد.&lt;br /&gt;من به جایی رسیده‌ام که تنها التیام بخش زخمهای عمیقم بر دلی که به این و آن سپردمش اینگونه انکارها و کفرگوییها و یاوه سراییها است. هر چند به قیمت از دست رفتن موقعیتهایی بینجامد که رسیدن به اونها میتونه حالمو عوض کنه و شاید حتی خودم هم تصدیق کنم که چقدر خوب جبران شد و اصلا چقدر خوب شد که انقدر زجر بکشم تا به چنین موقعیتی دست پیدا کنم.&lt;br /&gt;من احساس میکنم تمام شده‌ام. داستان ذلیخا در واقع شکل دیگری از داستان منه. مهم نیست عشق در میان باشه یا نه. مهم اینه که خواسته‌ای در میان باشه که همونقدر که برای ذلیخا رسیدن بهش مهم بود برای من هم رسیدن به اون مهم باشه و همونقدر که او نرسید من هم نرسیده باشم. ذلیخا در این داستان برای من عزیزترین شخصیته. شخصیتی که مظلوم واقع شد. مجبور در تقیداتی که همه حق بودند و او حتی توان اعتراض رو هم نداشت. من حالش رو خیلی خوب درک میکنم و گهگاهی به حال این حال مشترک اشک میریزم. وقتی خدا هم با تو نباشه خیلی تنها خواهی بود. احساسی که جهنمی‌ها درکش میکنند رو تو دنیا تجربه کردن چیز کمی نیست. و شاید جهنم من از همین دنیا شروع شده.&lt;br /&gt;وقتی به این نتیجه میرسم که طاقت قبول حق و در عین حال حق مقابله به اون رو هم ندارم به یک چالش گرفتار میشم. احساس میکنم به بن بستی برخورد کرده‌ام که راه فراری ازش ندارم. ترجیح میدم نباشم تا به چنین بلایی دچار باشم. نه آدمی هستم که عقلم رو زیر پا بذارم و بگم باید یوسف با ذلیخا راه میومد و نه میتونم قبول کنم که او اونقدر زجر بکشه و برای فرار از چنین فشاری هم راهی به نظرم نمیرسه جز اینکه آرزو کنم کاش خدا ذلیخا رو خلق نمیکرد یا اینکه کاش او تنها در حق او مادری میکرد و بعد از اینکه رنگ و لعابی پیدا کرد خدا مرگ او رو میرسوند و نمیذاشت انقدر زجر بکشه.&lt;br /&gt;اگر امر خدا بر پرهیز یوسف از ذلیخا حق بود، اگه اطاعت یوسف از خدای خودش حق بود، اگه ذلیل شدن ذلیخا بخاطر اطاعت از هوای نفسش حق بود، اگه عزیز شدن یوسف به خاطر پیروی از عدالتی که نسبت بهش بصیرت داشت حق بود و اگر در این ماجرا هیچ ظلمی جز از جانب خودش بر خودش نرفت و خدای او بر او مهربان بود و هیچکدام از این زجر کشیدنها رو بر او نمیپسندید، آیا اصرار خدا بر ادامه‌ی حیات او هم حقی بود که خلافش ظلم و بیعدالتی میبود؟&lt;br /&gt;نمیدونم. فقط میدونم ما بنده‌ها خیلی ناچیزتر از اون هستیم که چنین ستمهایی رو تاب بیاریم، حتی اگه از جانب خودمون باشه. من از خواسته‌هام نگذشته‌ام و نخواهم هم گذشت. شاید اگه آدمی بودم که میتونستم بگذرم خیلی زندگی برام راحتتر و شیرینتر بود. اما حالا که نیستم. نگو این خودتی که با گفتن این حرف باب مصیبت دیدن و زجر کشیدن رو بر خودت باز میکنی و راه عذاب دنیا و آخرت رو بر خودت هموار. چه کنم؟ من با این زندگی میکنم. غرور از دست رفته‌ام رو چه کار کنم؟&lt;br /&gt;خیلی حرف زدم. باز هم از این حرفها خواهم زد. اینها حرف دلمه. حرفی که از سالها پیش که با عزت خدا برخورد کردم شد حرف دلم. وقتی که دیدم اگر حتی از تمام غرورم هم مایه بذارم و خودم رو در نهایت ذلت در مقابلش قرار بدم و در برابرش با تمام وجود کرنش کنم باز ممکنه به اونچه ازش میخوام نرسم. خوب خدا که حکمتش رو نمیتونه دست من بی‌عقل بسپاره. درستشم همینه و الا دیگه خدایی نمیتونست بکنه. اوست که هرچیز رو سر جای خودش قرار داده. ألیس الله بأحکم الحاکمین؟ خوب من هم اینو قبول دارم و این حقه. اما حقی که نمیتونم در برابرش تاب بیارم. بارها وقتی با چنین عزتی برخورد کرده‌ام شکسته شده‌ام. مگه یه آدم چقدر طاقت داره؟ خوب ترجیح دادم نباشم تا زجر هم نکشم. توضیحا عرض کنم خدمتتون که عزت یعنی نفوذ ناپذیری. وقتی میگم خدا عزیزه یعنی رو حرف حق خودش وای میسه. حالا خودتو بکش. درستش هم همینه. او که نباید کار باطلی انجام بده.&lt;br /&gt;میپرسی پس تو از چی مینالی؟ میگم از چیزی که میتونه همچنان حق باشه و خواسته‌ی منو هم تأمین کنه.&lt;br /&gt;بسه دیگه ژاکف! کسی متنی به این سنگینی رو نخواهد خوند. بیخود خودتو خسته نکن! همینکه نوشتی کمی آروم شدی و خوشنود از اینکه لااقل جایی ثبت شد. دیگه ادامه نده! باشه! چشم!&lt;br /&gt;در خاتمه از اونهایی که دلشون در غم بی‌انتهای کسانی چون ذلیخا بی‌تاب میشه یا لااقل میتونن برای داغ تنهایی و بی‌کسی و محرومیت چنین کسانی ارزشی قائل باشند و با اونها همدردی کنند میخوام برای شادی روحشون چون من فاتحه‌ای نثار کنند. به امید روزی که هیچ دلی محزون نباشه. از زبان سیا هم شعری بخونیم:&lt;br /&gt;نگو طفلی دل سپرده، یه نفر دلش رو برده، بگو چون عاشقه قلبش، تا بحال از غم نمرده&lt;br /&gt;میدونی زندگی سخته، بار "حرف زور" زیاده، کسی برده که قلبش رو به دست غم نداده...&lt;br /&gt;ببین 
