کنار آیدیت نوشته بودی I'm nervous.
چقدر دلم میخواست چراغمو روشن کنم. اول ببینم آیا برات مهم هست که هستم یا نه. بعد بیام جلو حال و احوالی کنم. بعد این همه مدت بیخبری تحویلت بگیرم. ببینم تو هم تحویلم میگیری یا نه. بعد بیام ببینم از چی اعصابت خرده؟ چی شده؟ چی یا کی اذیتت کرده؟ خودم که حال و روز ندارم. جز مرگ سعادتمندانه که به تمام این محنتها پایان بده آرزویی ندارم. با اینحال بیام و سنگ صبورت بشم. شاید تنها باشی!...
اما به یاد آوردم محنتهای گذشته رو. به یاد آوردم که هیچوقت بودن من نبوده که مهم بوده. به یاد آوردم محنتهای تو با بودن خیلیهای دیگه غیر از منه که برطرف میشه. دوباره محنتهامو به یاد آوردم. گفتم شاید همین که چراغم روشن بشه چراغ تو خاموش بشه. گفتم بذار همینطوری بمونم تا لااقل این کورسو رو هم از دست ندم. در پناه چراغ تو تا وقتی که خاموش بشه آروم و بیصدا مبادا حضورم رو متوجه بشی کناری نشستهام. تنها نگاه میکنم و میاندیشم. به روزگاری که گذشت. به منی که نابود شد، امیدی که بر باد رفت،به سرنوشتی تاریک، گذشتهای بیحاصل، امروزی که بینتیجه میگذره و فردایی که هیچ روشن نیست. کافی بود دلم به تو گرم بشه. هم گذشتهی سردم رو فراموش میکردم، هم شور تلاش و زندگی در رگهای امروزم جاری میشد و هم آیندهای روشن در انتظارم میبود.
از خدا در خانهاش خواستم خودش رو با تو در قلبم جایگزین کنه تا به حیات طیبه و شادی ابدی برسم. کاش چنین کنه. حال که به دنیا نرسیدم کاش آخرت رو به جای دنیام بنشانه...
چقدر دلم میخواست چراغمو روشن کنم. اول ببینم آیا برات مهم هست که هستم یا نه. بعد بیام جلو حال و احوالی کنم. بعد این همه مدت بیخبری تحویلت بگیرم. ببینم تو هم تحویلم میگیری یا نه. بعد بیام ببینم از چی اعصابت خرده؟ چی شده؟ چی یا کی اذیتت کرده؟ خودم که حال و روز ندارم. جز مرگ سعادتمندانه که به تمام این محنتها پایان بده آرزویی ندارم. با اینحال بیام و سنگ صبورت بشم. شاید تنها باشی!...
اما به یاد آوردم محنتهای گذشته رو. به یاد آوردم که هیچوقت بودن من نبوده که مهم بوده. به یاد آوردم محنتهای تو با بودن خیلیهای دیگه غیر از منه که برطرف میشه. دوباره محنتهامو به یاد آوردم. گفتم شاید همین که چراغم روشن بشه چراغ تو خاموش بشه. گفتم بذار همینطوری بمونم تا لااقل این کورسو رو هم از دست ندم. در پناه چراغ تو تا وقتی که خاموش بشه آروم و بیصدا مبادا حضورم رو متوجه بشی کناری نشستهام. تنها نگاه میکنم و میاندیشم. به روزگاری که گذشت. به منی که نابود شد، امیدی که بر باد رفت،به سرنوشتی تاریک، گذشتهای بیحاصل، امروزی که بینتیجه میگذره و فردایی که هیچ روشن نیست. کافی بود دلم به تو گرم بشه. هم گذشتهی سردم رو فراموش میکردم، هم شور تلاش و زندگی در رگهای امروزم جاری میشد و هم آیندهای روشن در انتظارم میبود.
از خدا در خانهاش خواستم خودش رو با تو در قلبم جایگزین کنه تا به حیات طیبه و شادی ابدی برسم. کاش چنین کنه. حال که به دنیا نرسیدم کاش آخرت رو به جای دنیام بنشانه...

1 comments:
سلامی چو بوی خوش...؟ دهکی ژاکف خان اینجا واس خودت چیز مینویسی دور از چشم ما! حالم خوش نیست، هیچوقتی خوب نبوده استاد. اومدم این موقع شب دیوانه وار پستهای وبلاگم رو خوندم و بعدش اومدم اینجا و الان نمیدونم جریان چیه، من کیم، تو کی هستی.... تو به روح اعتقاد داری؟ دنبال روحم میگشتم فکر کنم توی وبلاگم جا مونده بود
Post a Comment