Friday, April 1, 2011

دنیای این روزای من

سلام
بعد از مدّتی دوری و بی‌خبری اومده‌ام کمی باهات حرف بزنم. شاید فکر کردی باهات قهر کرده‌ام. جالبه که وقتی من سراغی ازت نمی‌گیرم تو هم یادی از من نمی‌کنی. شایدم این طوری بهتر باشه. ما تنها دو تا خاطره باشیم برای هم که یه وقتایی که به گذشته برمی‌گردیم تنها در خیال به یاد هم باشیم. با این یاد کردن، احساسات ما به گونه‌های مختلفی بروز می‌کنه. من هیچ وقت نتونستم تو رو به طور کامل بشناسم. برای همین نمی‌دونم وقتی منو به یاد میاری چه احساساتی درت به وجود میاد. شاید منو یه احمق احساساتی بدونی. شاید مثل همیشه نسبت به من حسّ ترحّم پیدا کنی. شاید برام دعا کنی خدا به راهم بیاره. یا یه نفس عمیق بکشی و بگی آخیش، چه بلایی از سرم دفع شد! چه خوب شد که رفت! چه پیله‌ی زبون نفهم احمقی بود! با اون سنّش خجالت نمی‌کشید اون حرفا رو می‌زد! در هر حال احتمالاً حالا خیلی راضی‌تری تا زمانی که من بعنوان یه مزاحم تو زندگیت بودم. مزاحمی که از دستش خلاصی نداشتی و مجبور بودی مراعاتشو بکنی.
راستشو بخوای حالا منم خیلی راحت‌تر و راضی‌ترم. دیگه اون فشارها که هنوز هم اثراتش هست رو تحمّل نمی‌کنم. دیگه با یاد تو نمی‌خوابم و با خیال تو بیدار نمی‌شم و با امید توجّه تو روزگارم رو نمی‌گذرونم، توجّهی که هیچ گاه به دست نیاوردم، و چه رضایت و آرامشی می‌تونست بهم ارزانی کنه این توجّه تو اگر نصیبم می‌شد! هر آنچه بود گذشت و من اون بهره‌ای که از با تو نبودن باید می‌بردم رو بردم و اون چیزی که باید کسب می‌کردم رو به دست آوردم. حالا دیگه زندگی برام یه جور دیگه است، یه زندگی بدون دلخوشی. تنها هدف من نداشتن هیچ هدف زمینی و اخراج هر چیز از دل به جز خدا است. چرا؟ چی بهم چنین انگیزه‌ای میده جز تجربه‌ای که از با تو بودن به دست آوردم و درسی که از اون همه شکست خوردن و شکسته شدن گرفتم؟ امروز قسمت‌هایی از فیلم تأثیر گذار Maximo Oliveros رو می‌دیدم. اون جایی که Maxi داره با اندوه فراوان زخم‌های نشسته بر تن مجروح اون پلیس رو التیام می‌بخشه. این همون عشقی است که من سال‌ها در انتظار به دست آوردنش بودم و وقتی خیالاتم رو در چنین فیلم‌هایی محقّق شده می‌دیدم با ولع تمام اون‌ها رو می‌دیدم و به وجد میومدم. خیالاتی که برای من هیچ وقت پا به عرصه‌ی وجود نذاشتند. قبلاً که این فیلم رو می‌دیدم خودمو جای اون پلیس می‌ذاشتم و از این که خیالاتم داشتند واقعیّت پیدا می‌کردند آروم می‌شدم. امروز هم خودمو جای اون پلیس گذاشتم. امّا احساسم طور دیگه‌ای بود. با اون پسر حرف زدم. بهش گفتم تو چرا باید بهم محبّت کنی؟ محبّتت رو نثار من نکن! اشک‌هاتو به پای من نریز! من توان پاسخ دادن به اون‌ها رو ندارم...
آره، امروز اون پسر متعلّق به دنیایی نیست که من همچنان بهش تعلّق داشته باشم. دیگه هیچ محبّتی از هیچ کس برام خواستنی نیست. بذار آدم‌ها دشمنی کنند. این برام خیلی بهتره. چون دیگه جواب هیچ کس که بهم محبّت کنه رو نمی‌تونم بدم. چون دیگه به هیچ کس نمی‌تونم محبّت کنم. چون هرچی محبّت داشتم نثار تو کردم و تو تمامش رو از بین بردی. من دیگه هیچ نیستم. آرامش من در دل بریدنم از همه و تعلّق داشتنم به خودم بود و بس. حالا این اتّفاق افتاده. این چیزیه که تو می‌خواستی. تو می‌خواستی من به این جا برسم و حالا رسیده‌ام. عشق برای همیشه برام بی‌معنی شد. محبّت اون پسر به اون پلیس برام مسخره شده. برو خونه‌ت بگیر بخواب! هیچ کس جز خودت رو دوست نداشته باش! دیدی که وقتی بوسیدیش چقدر براش ابهام برانگیز و نخواستنی بود! دیدی که وقتی با خوشحالی از خیلی چیزها برگشتی به خونه‌ت چطور اون حال خوشت رو نزدیک‌ترین کست با یه سیلی تبدیل به ناخوشی کرد. نه، این پلیس اونی نیست که تو می‌خوای. نه او و نه هیچ کس دیگه عشق تو رو جدّی نمی‌گیره و براش ارزشی قائل نمی‌شه. انگار جبر روزگار حکم می‌کنه که عشق‌های واقعی ندیده گرفته بشن و عاشق‌های واقعی به سخره گرفته بشن و زیر پا له بشن. این یه دوره و یه تسلسل اجتناب ناپذیر. کسی قبل از من این بلا رو سر تو آورد، تو همون بلا رو سر من آوردی و من عین همین کار رو حالا دارم با امید می‌کنم. او از من توقّعی نداره. امّا کدوم آدم عاقلیه که برتابه کسی جواب محبّت رو با بی‌مهری بده؟ تقصیر او چیه که من حالا هیچ مهری ندارم که بخوام به کسی ببخشم؟ مونده‌ام جواب سلامش رو چطور بدم. این چیزیه که از من ساختی. یه آدم درون گرا که دیگه هیچ کسی جز خودش رو نه قبول داره، نه براش اعتباری قائله، نه حاضره به دلش راهش بده. تو صورت مسأله‌ی منو محو کردی، در حالی که من ازت می‌خواستم حلّش کنی. من آروم شدم، امّا به بهایی سنگین. می‌تونست خیلی بهتر و راحت‌تر از این هم اتّفاق بیفته. تو منو از تنهایی نجات ندادی. به جاش تنهایی رو برام خواستنی کردی. به قول دکلن وقتی می‌بینم دیگران دست در دست هم دارند بغض می‌کنم. درست مثل بچّه‌ی یتیمی که خوش بودن بچّه‌های دیگه با پدرانشون رو می‌بینه. این حقّ او است که مثل دیگران شاد باشه.
اوه، امید! کاش می‌تونستم به تو عشق بورزم. می‌دونم که خیلی وقته بهم ایمیل داده‌ای و من هنوز ننشسته‌ام اون‌ها رو بخونم و بهشون جواب مناسب بدم. امروز تو از جنس اون پسری و من از جنس اون پلیس. تو از جنس رحمی و عشق و من از جنس خشونتم و تنهایی. همون طور که اون پلیس اون پسر رو به خونه‌اش راه نداد منم نمی‌تونم تو رو راه بدم. دست خودم نیست. طبیعت امروز من این طور می‌پسنده. از سعی در تنها نبودن انقدر متضرّر شده که به تنهایی پناه آورده. جای بدی هم نیست. لااقل خودش در امنیّته، هرچند برای دیگران گرون تموم بشه.
آره، عشق من به تو از من کسی چون تو ساخت. طبیعت من به گونه‌ای تغییر کرد که زمانی نمی‌پسندیدمش. کاش در این تسلسل من آخری باشم!
خیلی حرف دارم بزنم. امّا اونی که باید بدونه می‌دونه و همین برام کافیه. اگه آدم یاری می‌خواد همون بهتر که تنها یار باشه. کسی که بشه همه جوره بهش تکیه کرد. از میون حرف‌های نگفته اومدم امروز یه خبر خوب هم بهت بدم. CDهایی که برام زمانی خیلی قیمت داشت و حاضر نبودم از دستشون بدم رو امروز خودم از بین بردم. یادته قرار بود بیای بگیریشون؟ آره واقعاً، به قول خودت فاکـ! می‌خواستم همین طوری دورشون بندازم. امّا ترسیدم مثل کفش‌های میرزا نوروز وبال گردنم بشه و از یه جاهایی سر در بیاره که حالا خر بیار و باقالی بارش کن. این شد که تصمیم گرفتم قبل از این که اون‌ها رو دور بندازم از شرّشون خلاص شم. تا حالا از نزدیک ندیده بودم وقتی یه CD رو می‌ذاری تو ماکروفر چه شکلی می‌شه...
خدا تو محو بقیّه‌اش هم کمکم کنه! هرچی باشه من دیگه به این دنیا تعلّقی ندارم. تموم دنیام تو بودی که هیچ وقت به دستش نیاوردم. تاوان عشقمم باشه تا خدای من ببینم چی کار می‌خواد بکنه. هیچ جبرانی هم در کار نباشه شکایتی ندارم. هرچی باشه از او هم چیزی نمی‌خوام. من بنده‌ام و باید بندگیمو بکنم. هیچ توقّع دلخوشی هم نداشته باشم. مسلّماً اگه بخواد به چیزی از جنس خوشی و دلخوشی مهمانم کنه هم از اون گریز خواهم کرد و عذر خواهم خواست. خوشی برای من چه می‌افزاید جز ناخوشی؟
افول تنها ستاره‌ی آسمون عشق من یعنی تو، نقطه‌ی عطف زندگی من بود. شاید باید به خاطرش ازت تشکّر کنم. شاید مسأله‌ی من راه حلّی غیر از این نداشت. ظلمت شب تاری که درش نور حتّی یه ستاره هم نباشه درسته خیلی وحشت آوره، امّا عادت کردنی است. وقتی به یقین برسی که هیچ سهمی از نور هیچ ستاره‌ای نداری رضایت خواهی داد.
در پایان از دوستانی که بر من منّت می‌ذارن این جا رو می‌خونن می‌خوام که اگر نرم افزاری برای محدود کردن دسترسی به یه folder سراغ دارن معرّفی کنند. هنوز زورم نمی‌رسه خیلی از فایلامو پاک کنم. ضمن این که بعضیاشم لازمه باقی بمونه تا مایه‌ی عبرت گرفتن من باشند. مثل حرف‌هایی که با آرش زده‌ام. باید یادم بمونه که به چه چیزهایی گیر بودم و ممکنه هنوز هم باشم یا بعد مبتلا بشم. امّا نباید این‌ها دست کسی بیفته. ممکنه امروز روز آخر زندگیم باشه. این احتمال رو باید همیشه داد. اون وقت نگرانیم همیشگی خواهد شد. ولی اگه تا زنده‌ام یه فکری به حال این فایلا بکنم می‌تونم با خاطر آسوده از این دنیا برم...

5 comments:

Ehsan said...

In omid ahyanan hamun omidy nist ke tu webloge myview ham nazar midad?

Ebrahim said...

سلام ژاکف جان -
نمی خوام آیه و حدیث بخونم , نمی خوامم قصه ی زندگی خودم رو بگم که 20 سالمه و راست سال های عمرم تو رفاقت رسیدم به آخر خط و دوباره از نو شروع کردم .نمی خوام هم بگم که درکت می کنم. فقط داداش گلم شما همونی هستی که می گفتی " اگه دوست داشتن بخاطر خدا باشه نه اینکه خود فرد موضوعیتی داشته باشه طبیعیه که آدم به آرامش میرسه و با نوسانات طرف مقابلش متلاطم نمیشه."
(اینجا : http://www.myview.ir/weblog/?p=504)
حالا چی شده که زدی به سیم آخر ؟
زود بریدی پسر . گاهی آدم باید بیاد بیرون قصه و از بالا یه نگاهی بکنه به این راهی که داره می ره و رسیده به بن بست تا بهتر بتونه ایراد ماجرا رو بفهمه .
ژاکف جان پیچ جاده واسه اونایی آخر مسیره که نپیچن , نه واسه من و تو که قراره دور بزنیم.
یک سال دو سال چند سال دلت گیره یه بنده خدایی بود و نتونست(!) بهت برسه , بی خیال .
اصلا دل هر چی بیشتر بلرزه محکم تر میشه.
سعی کن همون ژاکف اولی بشی.
آدم ها همه دوست داشتنی اند .محبت تموم بشو نیست.
رنگ این خونه رو هم عوض کن . دلگیره .

یا زهرا (س)

Ebrahim said...

یک شبی مجنون نمازش راشکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق،آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد برلب درگاه او
پُر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یارب! از چه خوارم کرده ای؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای؟
جام لیلا را به دستم داده ای؟
وندر این بازی شکستم داده ای؟
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم، تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ، من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا، نشد
گفتم عاقل می شوی، اما نشد
سوختم در حسرت یک یاربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی، ولی
دیدم امشب با منی، گفتم «بلی»
مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

Jaackov Smirov said...

سلام
ممنون که بهم سر زدی. ممنون که حرفهام رو خوندی. هرچی فکر کردم ابراهیمی رو به یاد نیاوردم. اما حرفات بوی آشنایی میداد. من عوض نشده‌ام. این "من"ه که عوض نشده. چون منی همیشه درگیر همین دوگانگی بوده و بس. دلش لیلای واقعی رو میخواد، اما پای رسیدن بهش رو نداره. برای همین چاره‌ای جز بسنده کردن به لیلاهایی که دم دست‌تر به نظر میان نداره. کاسه‌ی صبر از بی‌قراری لبریز میشه و من جز خار این بیابان آذوقه‌ای ندارم. خوش به حال اونایی که معشوق زمینیشون مشروعه. چه نفسی به راحتی میکشن! من چه میتونم بکنم؟! نه گزیری دارم، نه راه گریزی. به ثم هم نرسیده، لااموت فیها و لااحیی.
چه نکن گفتن‌ها خیلی راحت‌تره تا چه بکن گفتن. راه حل ارائه بده! یه راه حلی که عملی باشه. من دلم یه لیلای واقعی میخواد، حتی اگه حقیقی نباشه. در عین حال گفتن خیلی راحت‌تر از عمل کردنه. باید جای ما باشی تا بفهمی که وقتی چشمت از زور نیاز سیاهی میره جز سیاهی نمیبینه.
راست میگی، خیلی چیزها باید. ما هم قبول داریم. اما به این راست با حالی که ما داریم، با نیازی که با بند بند وجودمون احساسش میکنیم میشه به این راحتی عمل هم کرد؟

Jaackov Smirov said...

رنگ این خونه رو هم بذار همینجوری باشه. میگن مشکی رنگ عشقه، همرنگ ظلمت، همرنگ لباس عزا، همرنگ دل دردمند من لیلا ندیده. تو میگی یه بار از ته دل لیلای حقیقی رو صدا کنم. نذار یه چیزایی بگم اینجا سیاهتر بشه! بارها از ته دل وقتی از لیلاهای خیالی ناامید شدم صداش کردم. به من نیومده که بگم جوابمو نداد. میگم گوشهام انقدر سنگین بود که جوابشو نشنیدم. هر کی اینجا رو بخونه میفهمه این دل چقدر خونه. آره،‌ رفتم سراغ لیلای اوّل و آخرم. اما دیگه خیلی دیر شده بود. اونایی که پاک میرن، سفید میرن، کلی باید نازشو بکشن، من که سیاه سیاهم.